
شمشیر را از جمعه بازار خریدم. از فروشنده ای که انگشتش را در سوراخ بینی چرخانده و در جواب به سوال «چند؟» با لحنی دک کننده گفته بود «سیصد و پنجا» و در پاسخ به ته لبخند مشتاق و نگاه خریدارانه «آخرش چند؟» باز انگشت اشاره را در سوراخ بینی چرخانده، گوشه لب را بالا برده و گفته بود «سیصد و چل و پنج» هفت تا پنجاهی روی بساط پهن کرده اش گذاشتم که با دست دماغی جمعش کرد و توی جیب روی سینه پیراهن راه راه سفید و آبی اش گذاشت. شمشیر بسته بندی شده را به طرفم گرفت و قبل از آنکه بخواهد باقی پول را مثل شاباش بده ها روی سرم بریزد، انگشت را به معدن دماغ فرستاد.
راه رفتن در بین جمعیت بازار که معلوم نیست می روند یا می آیند به خودی خود سخت است، اما سخت تر از آن این است که بخواهی شمشیر دسته طلایی ات را جوری حمل کنی که دنگ و دونگ به سر و صورت این و آن بخورد و هر نیم قدم یکبار صدای اعتراضی بلند شود. که گاهی این اعتراض ها از «هو» تبدیل به «هول» می شود. که در این صورت بهتر است زیر بدن زمین خورده ات بساط شال و رومیزی ترکمن پهن باشد تا عتیقه و چینی.
وقتی داشتم روزنامه های هرگز خوانده نشده دور شمشیر را باز می کردم هنوز نمی دانستم قرار است با آن چه کاری انجام دهم. کشتن بیل، نصبش بالای شومینه و نصف کردن سیب گزینه هایی بود که به فکرم می رسید. اما بیل قبلاً مرده بود و خانه کلنگی ام شومینه نداشت. از بچگی شمشیربازی روی عرشه کشتی را دوست داشتم، مخصوصاً وقتی به محاصره نیروی دریایی پرتغالی ها در می آمدیم. ولی دیگر کشتی ای در کار نبود و غیر از کریستیانو رونالدو پرتغالی دیگری نمی شناختم. از تصور اینکه شمشیر دسته طلایی ام مثل بخار شوی و میوه خشک کن و ماهی تابه رژیمی و سماور هوشمند، بی استفاده مثل جنازه کف کابینت بیفتد وجدانم به درد می آمد. بنابراین تصمیم گرفتم مثل یک نینجای اصیل، از آن برای خرد کردن میوه و کاهو استفاده کنم. این روزها تصویر آشپزخانه ام جذاب تر از همیشه است. توی کادر زنی را می بینید که دو دستی شمشیرش را بالای سر برده و با عربده ای سامورایی وار، آن را روی گوجه فرنگی ها پایین می آورد و سالاد درست می کند.







