تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

۲۳ خرداد ۸۸

روز اولی بود که مردم شگفتزده با لباس و آلات و ابزاری که هنوز سبز بود به خیابان ها ریخته بودند تا کمی کتک بخورند و از بهت زدگی بعد از انتخابات بیرون بیایند. آن روز همه به قدری متعجب بودند که یا احتمال می دادند نتیجه ی انتخابات و اخبار و حرف و سخن های بعد از آن شوخی ست و مسئولین با شیطنتی به یاد ماندنی قصد سورپرایز کردن ملت را دارند و قرار است بالاخره یکی مثل Ashton kutcherدر صفحه ی تلویزیون ظاهر شود و مثل برنامه ی punked هه هه بخندد و بگوید "سرکار بودی رفیق! رئیس جمهور همونیه که تو بهش رای دادی!" و یا با تصور اینکه همه ی این اتفاقات کابوسی وحشناک است، انتظار بیداری را می کشیدند. لاک پشت های نینجا با ضربات پی در پی خود به صورت، ستون فقرات و پشت زانوها نهایت تلاششان را می کردند تا مردم را از جهل بیرون آورده و به آنها بفهمانند اگر خواب بودند تا حالا با این باتوم ها بیدار شده و صبح بخیر گفته بودند.

شنبه ی بعد از انتخابات کوچه ی ما تبدیل به ناحیه ای حماسه ساز شده بود. از یک طرف مردمی که در حال پاس کردن دو واحد تربیت بدنی بودند، بعد از شنیدن عربده ی یکی که معمولاً هویتش مشخص نمی شد و فقط نوایی بود که می گفت "اوووومدن، بدویین"  از سرکوچه به مقصد ته کوچه یورتمه روان می دویدند و چند دقیقه بعد دوباره ناشناس دیگری از این طرف خبر "اوووومدن" می داد و دستور فرار. و این دویدن ها ادامه داشت.

طبیعی بود که در چنین شرایطی همسایه ها به کوچه بیایند و فیلم اکشن زنده ای را تماشا کنند. پسری که تازه با باتوم یکی از لاک پشت های نینجا برخورد کرده بود، با کیسه فریزری حاوی یخ روی سمت باد کرده ی صورتش می گفت: «منو دوستم از کلاس اومده بودیم، می خواستیم بریم خونه، اومدیم از وسط جمعیت رد شیم که یک دفعه مردم دوئیدن سمت راست، منو دوستم هول شدیم رفتیم سمت چپ. دیگه ما رو تنها گیر آوردن و با باتوم ریختن سرمون» حرف که می زد بغض داشت. من که گوش می کردم هم همین طور.

دور سر دوستش گنجشک می چرخید. باتوم به کله اش خورده بود. می گفت گیج است. گیج بود. می گفت: «یه پسره رو انقدر زده بودن همه ی تنش خونی بود. افتاده بود رو زمین خون بالا میاورد» صدای دختری از پشت سرم آمد که گفت: «خوبه من اونجا نبودم، وگرنه تا چند روز نمی تونستم غذا بخورم!» باورم نمی شد کسی در روز ۲۳ خرداد ۸۸ چنین شوخی کثیفی کند! برگشتم تا ببینم وقتی کسی چنین شوخی ای می کند قیافه اش چه شکلی می شود، اما با چهره ی کسی رو به رو شدم که انگار گفته باشد "اسب حیوان نجیبی ست" خیلی عادی و معمولی. با صندل های پاشنه بلند نقره ای ایستاده بود کنار دیوار. می خواستم بگویم دهانت را ببند. نگفتم.

در چنین روزی، وقتی کمی پایین تر از جایی که زندگی می کنی اتویوسی آتش زده شده و سمت چپ خیابان را دود سیاه احاطه کرده و از سمت راست بوی گاز اشک آور می آید و آدم های زخمی با کمرهای خم شده از جلویت رد می شوند و کمی آن طرف تر مردم در حال کندن نرده های بین لاین ها و بستن خیابان و آتش روشن کردن هستند و "دیگران" گوشت می کوبند و استخون پودر می کنند و تنها چیزی که شنیده می شود شعار است و فریاد، کسی با صندل های پاشنه بلند نقره ای نگران این است که مبادا تصویری ببیند که باعث کور شدن اشتهایش شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:40  توسط آنالی اکبری | 

 

او را دیدی؟ دختر روی زمین افتاده بود. صورتش بی رنگ بود. انگار نمرده بود هنوز. آنها را دیدی؟ دورش جمع شده بودند. در اوج نا امیدی قفسه ی سینه اش را با امیدی دست دوم فشار می دادند٬ بلکه شوکی وارد شود٬ بلکه نفس بکشد. نفس نکشید. خون از چشم و بینی و دهانش بیرون پاشید. دختر مرد. او را دیدی؟

نه او را ندیدی. عوضش سی بار از صبح تصویر برادر بسیجی ات را که مورد "حمله ی آشوبگران" قرار گرفته بود پخش کردی. برادر بسیجی از موتورش پایین افتاده بود. روی آسفالت می لرزید و گریه می کرد. زنی بغلش کرده بود تا او را از ضربه ی مردم حفظ کند. برادر بسیجی فرار کرد. بی باتوم. بی موتور. شبیه مردم عادی. او را دیدی. او را بارها دیدی. ما را نمی بینی.

پسر را دیدی؟ لباس هایش خونی بود. جای باتوم زیر چشم راستش باد کرده بود. درد داشت. درد مهم نبود٬ گلچینی از بزرگترین غم های دنیا را حمل می کرد. دوستش را کشته بودند. فریاد می زد. جسد روی زمین مانده بود و او حق بردنش را نداشت.

آنها را می بینی؟ نه نمی بینی. تنها چیزی که می بینی آن اتوبوس آتش گرفته ی لعنتی ست. روزی چند بار تصویرش را پخش می کنی؟ تو مارا نمی بینی. نه نمی بینی.

آشوبگر نیستیم. با دست های خالی آمده ایم که جنگی نباشد. که هست. اراذل و اوباش نیستیم. استاد دانشگاهیم یا دانشجو٬ که چماقی نداریم برای در هوا چرخاندن و بر گوشت و استخوان انسان دیگری فرود آوردن. نویسنده ایم یا روزنامه نگار٬ خودکار داریم و کلتی نداریم برای شلیک کردن در بدن دیگران. هنرمندیم و قلمو داریم برای نقاشی اما تفنگ پینت بال نداریم برای کبود کردن. ساز داریم برای زدن ولی شلنگ نداریم برای هم وطن زدن. پیاده ایم و موتور نداریم برای ویراژ دادن وسط جمعیت. ساکتیم و عربده نمی کشیم برای ترساندن و فراری دادن.

ما را می بینی؟ نه نمی بینی. خون مان را می بینی؟ نمی بینی. دردمان را می بینی؟ اشکمان را می بینی؟ نمی بینی. قسم می خورم که نمی بینی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:15  توسط آنالی اکبری | 

کسی هست که مرا به خانه ببرد؟

گم شده ام. در شهری که بوی ترس می دهد. شهری که روزی چند بار خودش را خیس می کند و لکه ای زرد به دامن لکه دارش اضافه می شود. شهری که سردرد دارد. درد دارد. درد دارد.

اینجا شهر من نیست. می خواهم به خانه برگردم...

اینجا شبانه روز ۹۰ ساعته شده است. دیر می گذرد. با غم می گذرد. در سکوت می گذرد. کسی چیزی نمی گوید. کاش هیچکس چیزی نگوید. کاش خانم و آقای اخبارگو هم قول بدهند برای مدتی دهانشان را ببندند. کاش کسی گولشان بزند و بگوید با دهان بسته جذاب تر به نظر می رسند. این شهر شبیه سینمای صامت شده است. این فیلم "آدم"هاییست که در سکوت از جلوی دوربین رد می شوند. رد می شوند. رد می شوند. میلیون ها آدمی که باید سبز می پوشیدند و جشن می گرفتند٬ اما سیاه پوشیدند و سوگواری کردند. برای حقی که با دست و پای با طناب بسته شده مورد تجاوز قرار گرفت. برای اعتمادی که به حبس ابد رفت. برای امنیتی که مرد. و برای دموکراسی ای که به خاطره ها پیوست. از این آدم ها فقط دو انگشت باقی مانده و سکوت.

می خواهم به خانه برگردم...

می خواهم دور شوم. از باتوم و گاز اشک آور. از استخوان های شکسته و جسد های خونی. از کلت مخفی شده ی زیر پیراهن. از درد. از نفرت و نا امیدی. از سرخوردگی. از توهین. از انتظار. از مرگ تدریجی.

فقط می خواهم به خانه برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:44  توسط آنالی اکبری | 

 

روزهای آخر ترم مصادف شد با روزهای نزدیک انتخابات و حیاط دانشگاه سبز شد و سفید و یاسی. سبزی و سفیدی ای که آویزان از شاخه ی درخت و بیرون آمده از خاک باغچه نیست٬ رنگ هایی زنده تر از برگ و گل های باغچه. زنده به اندازه ی من و تو. به اندازه ی ما. این روزها کنار همیم. با سربند و مچ بند و روبان و شال سبز. با تیشرت سفید و نوشته ی "تغییر". با پوستر و روزنامه و اطلاعیه هایمان. شعارمان اتحاد است و هدفمان اصلاح.

جنگی نیست. کاش جنگی نباشد. اگر انتخاباتی هست٬ پس حق انتخابی وجود دارد. اگر حقی هست٬ پس می شود از آن دفاع کرد. ما دشمن هم نیستیم. کاش نباشیم. کاش تخریبات جای تبلیغات را نگیرد. هورا باشد و هو نباشد.

رای می دهیم.

رای می دهیم تا با انتخابمان کشورمان بیشتر شبیه "جایی برای زندگی" شود. رای می دهیم تا منتخبمان ما را به ماندن تشویق و گلوله ای در شقیقه ی وسوسه ی فرار شلیک کند. رای می دهیم تا ثابت کنیم زنده بودنمان تنها در نفس نفس زدن خلاصه نمی شود٬ که زنده بودن و حضورمان ارزش دارد٬ که ثابت کنیم نقشی در این نمایش داریم و تنها تماشاگرهایی پاپکورن به دست نیستیم. رای می دهیم تا ۴ سال ساندویچ حرص و حسرت و خشم را گاز نزنیم٬ نوشابه ی نا امیدی را ننوشیم و نگوییم بدبختمان "کردند". که بدبختی احتمالی را از کرده ی دیگران و نکرده ی خود به ارث نبریم. آگاهانه رای می دهیم تا رئیس جمهور منتخبمان٬ افتخارمان باشد نه کابوسمان. رای می دهیم تا دست کم دموکراسی را تمرین کنیم.

این روزها روزهای خوبیست. می دانیم که چه می خواهیم٬ می دانیم حقوق فراموش شده ای داریم که باید برای نفر بعدی یادآوری شود. جسد بو گرفته ی امید کمی جان گرفته است. برای زنده کردن امید هم که شده رای می دهیم.

امروز که می توانیم٬ بتوانیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط آنالی اکبری | 

زن کنارم می نشیند٬ محکم می کوید روی پایم [یعنی باهم صمیمی هستیم] و با لحنی کمی بی خودی شاد می پرسد: «دیگه چططططوری؟» اگر جای او بودم "دیگه" را حذف می کردم٬ محکم می کوبیدم روی ران طرف و با لحنی الکی شاد٬ یک "چه طوری" خالی می گفتم و انرژی ام را با کلمه های اضافی هدر نمی دادم یا دست کم می گذاشتم انرژی ام به شکل جالب تری هرز رود٬ مثلاْ یک دور روی ران چپ و یک دور روی ران راستش می کوبیدم که صمیمیتمان قرینه شود.

دلخوشی زن در آستانه ی نیم قرن سالگی در چیزهای کوچکی خلاصه می شود. یکی از دلخوشی هایش همین است که دم به دقیقه روی پای دوست های زیر ۲۵ سالش بکوبد و "دیگه چطططوری" های غلیظ بگوید و همیشه از حالشان باخبر باشد. یا عکسی در حال حلقه کردن دود سیگار کمل بگیرد و برای عکاس یا دوربین عکاس یا بیننده ی عکس های عکاس ماچ بفرستد و با دختر پسرهای زیر ۲۵ سال راجع به موسیقی دهه ۸۰ یا برنامه ی Punked حرف بزند و از عشقش به شاملو و حمید مصدق بگوید و علاقه اش به سارتر و بکت. در مهمانی ها راک اند رول برقصد٬ شعر بگوید و اس ام اس های بامزه را برای بقیه فوروارد کند.

۷ سال پیش شوهرش را لولوی مو قرمز با سینه هایی بزرگتر برد و حالا او مانده و آپارتمان اجاره ای و مبلمان فرفورژه و تخت خوابی دو نفره٬ که مدت هاست سمت راستش کت شلواری مسطح خوابیده. کت شلواری بی جسم. امروز او مانده و چند دوست لولو زده ی هم سن و سال و عشق جوان ترها و کلی حسرت که چرا آن موقعی که می توانست... نتوانست.

سال ها پیش عاشق شده بود. عاشق مردی با انگشت های کشیده٬ شبیه چوب شور. مردی با صدای خشن خش دار. کسی که خوب می نوشت و خوب ساز می زد.

مرد هم عاشقش بود. عاشق فاصله ی زیاد بین چشم و ابروهایش٬ عاشق وقتی که با ناخن های بلندش پشت او را می خاراند٬ عاشق طرز نگاهش از پشت فنجان چای. اما این ها کافی نبود.

زن هیچ وقت به او نگفت جوری عاشقم باش که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. اما می خواست جوری عاشقش باشد که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. و هیچ لیلی و شیوا و ترانه و نازنینی.

همه بودند.

عشقی نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:28  توسط آنالی اکبری | 

 

ماجرا از وقتی شروع شد که چیزی از درون، تق تق به دیواره ی وجودش کوبید و مثل بچه های چشم روشنی که در تلویزیون برای ماکارونی پروانه ای یا بستنی لیوانی تبلیغ می کنند، در حالی که تلاش می کرد به شدت معصوم و دوست داشتنی به نظر برسد به شکی مودبانه پیشنهاد کرد: «بهتر نیست کمی تغییر کنی و متفاوت تر به نظر برسی؟»

او معمولا برای چیزهایی که تق تق به دیواره ی وجودش می کوبیدند و پیشنهادهای تا شده شان را در صندوق انتقادات و پیشنهاداتش می انداختند احترام خاصی قائل بود، بنابراین یک شب شبیه بیشتر آدم های معمولی با عقاید و ظاهری معمولی خوابیده و صبح روز بعد پس از شستن صورتش، به تصویر خیس درون آیینه خیره شده و اعلام کرده بود «من یک شیطان پرست هستم!»

شیطان پرستی برای یک دختر ۱۶ ساله به اندازه ی کافی جالب و متفاوت بود، گرچه این اتفاق طی مراسم ویژه ای صورت نگرفت. یک روز سر کلاس بینش اسلامی، دستش را با ناخن های از ته جویده شده ی مشکی بالا برده و گفته بود: «من اقلیت مذهبی هستم! می تونم از کلاس برم بیرون؟» معلم که تا هفته ی پیش او را به عنوان یک دانش آموز مسلمان روی آخرین نیمکت کلاس دیده بود تعجب کرده و پرسیده بود «مگه دین شما چیه؟» قطعاً جواب چیزی جز «شیطان پرست» نبود.

از مدرسه اخراج شد.

شیطان پرست اخراجی با موهای کوتاه قرمز و ابروهای تراشیده، وظیفه ی سرگرم کردن دوستانش را به عهده گرفته و هر روز بحث مهمانی ها و مراسم شیطان پرستی بود و اکستازی و فاز توهم و موزیک متال و خاطراتی در ژانر وحشت یا علمی تخیلی. او چیز زیادی از شیطان پرستی نمی دانست و برایش همین که آویز ستاره ی پنج پر یا صلیب و تبر وارونه را به زنجیر نقره اش بیاویزد یا روی ساعدش با روان نویس مشکی تصویر موجود شاخداری را بکشد و عدد ۶۶۶ را ضمیمه ی ماجرا کند، پوستر آنتوان لاوی با ماری دور گردن را به دیوار اتاق خوابش بزند و عشقش را از انریکه ایگلسیاس پس بگیرد و تقدیم مرلین منسون کند کافی بود.

و اگر قرار بود کسی پاپیچ قضیه شود و با ژست آدم هایی که با کلاه ماهیگیری سفید دستگاه فلسفه یابشان را روشن کرده اند بپرسد: «حالا اصلا فلسفه ی شیطان پرستی چیه؟» دماغش را می خاراند و می گفت «به تو ربطی نداره» و این "به تو ربطی نداره" را می شد به این شکل ترجمه کرد «مگه شیطان پرستی هم فلسفه داره؟ بی خیال! خودت چطوری؟»

او هیچ وقت در حال گاز زدن بازو و کله ی نوزادان، کشتن کودکان، اذیت حیوانات و خونخواری دیده نشد و مطمئناً "چِخ" یا "پِخ" کردن گربه های خیابانی یا مکیدن خون انگشت اشاره بعد از بریده شدن با کاغذ از نشانه های شیطان پرستی محسوب نمی شد، اما به طرز عجیبی علاقه داشت که از او در جمع دوستان به این نام یاد شود.

یک شب ۲۰۶ وارونه ای در خیابان پیدا شد. سقف ماشین مماس با زمین و چرخ ها رو به آسمان. راننده زنده مانده و او مرده بود.

مادرش مثل بیشتر آدم هایی که در این شرایط قرار می گیرند با گریه پرسیده بود:«آخرین حرفی که زد چی بود؟» دوست شیطان پرستمان قبل از چپ کردن ماشین با وحشت فریاد زده بود «یا ابوالفضل!»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:3  توسط آنالی اکبری | 

 

برای تحقیق دانشگاه، دفتر و روان نویس به دست به قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا رفته ام. قرار بود اشعار روی سنگ قبرها را یادداشت کنم ولی به دلیل وجود تعداد بیشمار آدم های ظاهرن هنر و هنرمند دوستی که روی قبرها پیاده روی می کنند و شیرینی و خرما می خورند، با دیدن اسم های آشنا ذوق زده می شوند و می گویند «اِ...! فلانی هم اینجاست» انگار که او را در یک مهمانی کنار میز شام در حال خوردن خوراک زبان دیده اند، کارم کمی مشکل می شود و دائمن باید از این و آن خواهش کنم کف پایشان را از روی مصراع دوم بردارند. ظاهرن حضورم بالای قبرهای مختلف در حال یادداشت برداری، برای مردم سوال برانگیز است، چرا که شاهد عکس العمل های مختلفی هستم. پسری که تازه موتور CG 125 اش را کنار دیوار پارک کرده، با تیشرت نارنجی و کمربند کلفت چرمی سفید از کنارم رد می شود، نیم نگاهی به دفتر و روان نویسم می اندازد و یادآوری می کند: «اینا مُردن، دیگه نمی تونن امضا بدن!»

قسمت خلوتی پیدا می کنم. خوشبختانه کسی در آن اطراف نیست. کمی دولا می شوم تا بتوانم نوشته ی روی سنگ قبر خاک گرفته را بخوانم. متوفی را نمی شناسم اما گویا شاعر و مولوی شناس بوده است. چند ثانیه بعد سرم را که می چرخانم می بینم 4-5نفر دور آن قبر جمع شده اند! مردی با موهای جو گندمی و کفش های گلی، پتوی چهار لا شده ی آبی رنگی را زیر بغل زده و دستش روی شانه ی بچه ی 8-9 ساله ای با عینک ته استکانی ست. هر دو با حالتی بلاتکلیف به سنگ قبر زل زده اند. بعد از چند ثانیه سکوت پسر بچه با صدایی تو دماغی می پرسد: «بابا این کیه؟» پدرش گلویش را صاف می کند و با ژست مجری های تلویزیون می گوید: «ایشون مادر تئاتر و سینمای ایران هستن»

حاضرم شرط ببندم که این توضیح را از روی سنگ قبر دیگری خوانده و فکر کرده اینجا همه می توانند مادر تئاتر و سینما باشند. بچه چند ثانیه با حالتی جدی به سنگ و بعد به پدرش نگاه می کند و با همان صدای تو دماغی می گوید: «ولی اینجا که نوشته شاعر و مولوی شناس» مرد تکان مختصری به پتوی چهار لای زیر بغلش می دهد، نگاهی به منی که به زور جلوی خنده ام را گرفته ام می اندازد و با حالتی حق به جانب می گوید: «مگه شاعر نمی تونه مادر تئاتر باشه؟» بچه با حالتی که برای یک موجود 8-9 ساله زیادی جدیست می گوید: «نه! اگه بود که اینجا می نوشتن» و از پدرش دور می شود و هجوم می برد به طرف زنی که شیرینی خیرات می کند.

از آن بچه هاییست که تبحر خاصی در گرفتن مچ و حال والدینش دارد و احتمالن اگر تلفنشان زنگ بزند و پدرش بگوید «بگو من نیستم» گوشی را بر می دارد و به کسی که پشت خط است می گوید «بابام می گه نیست»

مرد که انگار با خودش قرار گذاشته تحت هیچ شرایطی کوتاه نیاید می گوید «خب شاید قبل از انقلاب مادر تئاتر و سینما بوده» در حالی که تقریبن در شرف انفجار هستم می گویم «ایشون متولد 58 بودن!» شانه ای بالا می اندازد و می گوید «پس جوون مرده، وگرنه تا الان حتمن مادر تئاتر و سینمای ایران شده بود!»

اطراف آرامگاه خسرو شکیبایی شلوغ تر از بقیه ی قسمت هاست. مردم دور قبر مشکی با نوشته ی «زاده ی خاک پاک تهرون   مخلص تمام عاشقای ایرون» جمع شده اند و فاتحه می خوانند.

زنی با روسری ساتن گلدار به شوهرش می گوید: «خدا بیامرزتش، فیلم "هومن" حرف نداشت» شوهرش به علامت تائید دوبار سرش را بالا پایین می برد و می گوید: «آره منم نقش هومنش رو خیلی دوست داشتم. بالاخره فیلم استاد مهرجویی بود دیگه» بعد با دلخوری اضافه می کند: «راستی قبر اونو پیدا نکردیم!»

شعرهایم را نوشتم. وقت رفتن است.

 پسر نارنجی پوش سوار CG125 اش می شود و به دوستش می گوید «خوش گذشت! ما هم بریم کاردستی هامونو درست کنیم که وقتی مردیم اینجا خاکمون کنن»

دلم می سوزد، اما دقیقن نمی دانم برای کی.

پ. ن: چاپ شده در هفته نامه ی و (مردم و جامعه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:53  توسط آنالی اکبری | 

کوچک است. آنقدر کوچک که وقتی داخل کمد می نشیند و زانوهایش را در بغل می گیرد، پشت لباس های آویزان از چوب رختی گم می شود. کوچک است و کمد پناهگاه اوست. پناهگاهی که در آن فحش های مامان و عربده های بابا یواش تر شنیده می شود.

سر کلاس معلم با کفش های پاشنه بلند، تق تق کنان راه می رود و با لب های صورتی پر رنگ دیکته می گوید:

باااا...بااااا آ...مد...

دیکته اش را از حفظ می نویسد. بابا آمد. بابا با زن آمد. با زنی غریبه آمد...

در پناهگاهش فرو می رود. صدای بسته شدن در اتاق مامان و بابا می آید. نه! دیگر اسمش اتاق مامان و بابا نیست، اتاق بابا و دیگران. صدای فنرهای تخت خواب حتی در کمد هم شنیده می شود.

معلم دیکته می گوید:

ماااا...مااان رفت...

مامان رفت. مامان چمدان در دست رفت. با مردی که اسمش بابا نبود.

مامان همه چیزش را جمع کرد و برد. پول هایش، لباس هایش، جواهراتش، کلاه گیس و لوازم آرایشش. همه ی چیزهایی که دوستشان داشت را داخل چمدان ریخت. او را نبرد. حتمن به اندازه ی چکمه های چرمی و جعبه ی سیگارش دوستداشتنی نبود.

بابا آمد. بابا مست و تلوتلوخوران آمد.

کوچک است اما می داند مستی یعنی چه. می داند که بابا چرا کاسه ی توالت فرنگی را بغل کرده و اوق می زند.

مامان رفت. رفت و او را تنها گذاشت. آخرین بار گونه اش را با لب هایی که مال خودش نبود بوسیده و به زبانی که باز مال خودش نبود گفته بود Take care honey!

مامان کسی را می خواست که بوی ادوکلنش دیوانه کننده و دنده ی ماشینش اتومات باشد. نه بو و نه دنده ی ماشین بابا مطابق خواسته ی مامان نبود. پس رفت.

و حالا او تنهاست. او مانده و خرس قهوه ای. خرسی که فقط نگاه می کند و می شنود. کنار بشقاب ماکارونی و سس کچاپ. خرس نمی گوید «غذایت را تا ته بخور» خرس قهوه ای هیچ چیز نمی گوید.

کوچک است اما می داند تنهایی یعنی چه.

بابا آمد. با دوست هایش آمد.

دور میز گرد می نشینند و کارت ها پخش می شود. هستی؟ هستم. دست های مزخرف. کارت های لعنتی یک رنگ و به ترتیب نمی شود. چهار آس باهم نمی آید. بابا می بازد. باز هم بدهی می آید روی بدهی هایش.

معلم با لب های صورتی پررنگ لبخند می زند و می گوید «بچه ها یک خانواده ی شاد رو نقاشی کنید» اگر مامان بود می گفت هپی فمیلی. مامان نیست. پس همان خانواده ی شاد!

کاغذش سفید است. سفید سفید. معلم می گوید چرا چیزی نمی کشی؟ می گوید بلد نیستم. معلم لبخند نمی زند. لب های صورتی پررنگ شبیه خطی افقی شده است.

کوچک است اما می داند مردهای غریبه سوار بر ماشین های دنده اتومات و زن های ناآشنا که با موهای شرابی یا نقره ای خیس از حمام بیرون می آیند، جزئی از خانواده ی شاد او نیستند.

کوچک است اما می داند که سفید ماندن این کاغذ بهتر از خط خطی کردنش با سیاهی هاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:41  توسط آنالی اکبری | 

 

یکی از آن روزهاییست که به دانشگاه می روم. هدفون در گوش روی یکی از صندلی ها نشسته ام و آهنگ RockStar-Nickelback را گوش می کنم که یک دفعه خودش را با کیسه ی دارو و چند پاکت که احتمالن حاوی چیزهای خوشایندی نیست٬ پرت می کند توی اتوبوس.

صدای آهنگ زیاد است و خواننده دارد از خواسته هایش می گوید. از کارت اعتباری بی محدودیت و اتاق خوابی داخل یک جت گنده ی مشکی و اتوبوسی پر از گیتارهای قدیمی و ستاره ای بین Cher و James Dean در بلوار هالیوود. حق دارد. منظورم این است که صدا آنقدر بلند بود که متوجه رفتار غیر معمول زن نشوم. در فاصله ی تمام شدن این Track و شروع بعدی٬ می شنوم که می گوید «... آخه از کجا بیارم؟ هی می گن انقد پول بده٬ پول بده. این بچه ی مریض و کجا وردارم ببرم که انقد ازم پول نخوان؟ خاااااک بر سر این دکترا کنن که هرچی در میارن بازم کمشونه...» و شروع می کند به فحش دادن. حق دارد.

خانمی که کنارم نشسته دستش را با دستکش سفید نخی٬ به نشانه ی "اُه چه بی ادب" می گیرد جلوی دهانش. حق دارد. از آن هاییست که آرژانتین سوار اتویوس های میدان امام خمینی می شوند٬ به بازار می روند٬ قوری و دستمال سفره می خرند و ناهار چلوکباب سفارش می دهند٬ قاشق چنگالشان را با نمک و دستمال کاغذی تمیز می کنند و اول ته چینشان را می خورند و بعد سراغ کباب می روند. با چشم های گشاد شده از پشت عینک جوری نگاهم می کند که یعنی چرا بیکار نشستی؟ دستت را به علامت اُه چه بی ادب جلوی دهانت بگیر. قطعن این کار را نمی کنم. حق دارم.

زن عصبانی مشت بی دلیلی به شیشه ی اتوبوس می زند. هیچکس حتا راننده چیزی نمی گوید. عصبانی تر می شود. چادرش افتاده روی شانه اش و موهای خاکستری زبر از زیر روسری کج و کوله ی مشکی بیرون ریخته. برایش مهم نیست. حتا مهم نیست که پیراهن گلدار کمرنگ شده اش تا روی زانو بالا رفته و پاهایش با جوراب در رفته جلوی چشم نامحرم هاست. یک دفعه زل می زند به من و جزوه های روی پاهایم. بی مقدمه مخاطب قرارم می دهد و می پرسد «می ری دانشگاه؟» با سر تائید می کنم. دهانش را کج می کند و می گوید «چیه تو هم می خوای دکتر شی؟» از آنهاییست که فکر می کند همه ی آنهایی که دانشگاه می روند دکتر می شوند. حق دارد. می خواهم بگویم نه دکتر نمی شوم. می خواهم بگویم ما سر کلاس هایمان اگر پیش بیاید راجع به آدم هایی مثل تو حرف می زنیم و سعی می کنیم مشکلاتتان را ریشه یابی کنیم. می خواهم بگویم سر این کلاس ها از دست ما هیچ کاری برای تو و بچه ی مریض و جیب های خالی و شکایت هایت از این زندگی غیر منصفانه بر نمی آید. می خواهم بگویم متاسفم. اما ساکت می مانم. حق دارم.

چشم هایش پر از اشک می شود. دیگر شبیه آن زنی نیست که چند دقیقه پیش همه ی فحش های "ک" دار و "د" دار و "خ" دارش را نثار این و آن می کرد. حالا شبیه مادریست که بچه ای رو به مرگ و کیف پولی رو به خالی شدن دارد. با بغض می گوید «خدایا بچه مو ازم نگیر...»

همه ی مایی که مسافر آن اتوبوس هستیم مجسمه شده ایم. با دهن های بسته زل زده ایم به رو به رو. کاش چیزی می گفتیم. زن پیاده می شود. ۱۰۰ تومان راننده را نمی دهد. انگار این را حق خودش می داند که حداقل مسیری را مجانی طی کند. راننده داد می زند «زورت به دکترا نمی رسه کرایه ی مارو نمی دی؟»

زن می رود.

دور می شود.

همه خاموش شده ایم. حق داریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:8  توسط آنالی اکبری | 

محدودیت یکی از چیزهایی ست که جامعه ی ما انواع مختلف آن را داراست. دایره ی محدودیت های ما آنقدر وسیع است که اگر می توانستیم به جای نفت و فرش و پسته آن را صادر کنیم، گربه ی کشورمان روی ثروتی حساب نشدنی پشتک می زد و شیر پرچرب می خورد.

گاهی محدودیت برای جامعه ی ما نقش فرشته ای را بازی می کند که او را در شرایط سخت از جواب دادن به سوال های سخت تر نجات می دهد و به شکلی غیر منطقی یا دست کم به زور منطقی توجیه می کند. چون ظاهرن دلیل بسیاری از عقب ماندگی ها، ضعف و کاستی های ما محدودیت است.

تلویزیون به عنوان ابزاری قدرتمند، با بازوهای عضلانی، گردنی کلفت، سری تراشیده و ته ریشی همیشگی توانایی این را دارد که بدون دخالت دست نظر ما را نسبت به موضوعات مختلف تغییر دهد، موافق یا مخالفمان گرداند، option هایی را از مغزمان حذف یا به آن اضافه کند، با تکرار بعضی مسایل در شکل ها و موقعیت های متفاوت [در حد خرد شدن اعصاب و بسته بندی آن در کیسه های بهداشتی] آن را با کلاه گیس و تاجی جواهرنشان ملکه ی ذهنمان کند و با تصاویر و پیام ها و صداهای مختلف به ساختن چیز با ارزشی به اسم فرهنگ بپردازد. اما همین ابزار نیرومند و بانفوذ هم محدودیت های ویژه ای دارد. به شکلی که گاهی باعث نادیده گرفتن یا دستکاری انکار نشدنی واقعیت ها می شود.

در بسیاری از سریال های ایرانی [به عنوان نشان دهنده ی بخشی از زندگی قشر یا اقشاری از جامعه] دخترها یا به کلی نادیده گرفته شده و یا به شکلی ناملموس و گاهی توهین آمیز به تصویر کشیده شده اند. محدودیت های تلویزیونی باعث می شود دخترهای امروزی تبدیل به مرغ های خانگی ای با دامن های بلند گلدار، جوراب شلواری کلفت مشکی و دمپایی های پلاستیکی شوند که جز برای دانشگاه از منزل خارج نمی شوند و دائمن در حال اتو کشیدن پیراهن "داداش" و چای آوردن برای "آقا جون" یا بابا هستند. کم پیش می آید شخصیت دختری در سریال های ایرانی دیالوگ جالب و بامزه ای برای گفتن داشته باشد و شاید به دلیل همین "محدودیت" هاست که همه ی بار بامزگی و دیوانه بازی ها به دوش "علی صادقی ها" ی سریال هاست و دخترها خلاقانه ترین کاری که از دستشان بر می آید این است که به شوخی های مردانه، جوری که زیاد جلف نباشد بخندند. و ما به عنوان تماشاگر شاید نهایتن بتوانیم به "خنگ بازی"های یک دختر کانا با بهره ی هوشی 0-39 پوزخند بزنیم!

و باز همین محدودیت هاست که باعث می شود بازیگرهای دختر سریال ها با لباسی در اوج بد سلیقگی جلوی دوربین بیایند، لوس بازی در آورند، با دیدن سوسک و سایر جک و جانورها جیغ بکشند، برای مسایل احمقانه گریه کنند، یک "آقا" اول اسم همه ی افراد مذکر حتا پسر عمه شان تا وقتی که به عقد رسمی هم در آیند بگذارند و قانون شکن ترینشان در سن بیست و چند سالگی نهایت خلاف بازی هایش را در دو ترم پیچاندن دانشگاه و ماندن در خانه، نشستن پشت مانیتور و chat کردن نشان دهد!

این محدودیت است که تلاش می کند به تماشاگر تلقین کند دخترهای ایرانی در درس و شوهر و بچه و سینی و چای و اتوکشی و دستکش ظرفشویی و عشق به خانواده و فامیل و لوس بازی و عروسک خلاصه می شوند؟

آیا این محدودیت های بیشمار در رنگبندی های مختلف می تواند واقعیت ها را هم تغییر دهد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:19  توسط آنالی اکبری |