تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی اکبری

شمشیر را از جمعه بازار خریدم. از فروشنده ای که انگشتش را در سوراخ بینی چرخانده و در جواب به سوال «چند؟» با لحنی دک کننده گفته بود «سیصد و پنجا» و در پاسخ به ته لبخند مشتاق و نگاه خریدارانه «آخرش چند؟» باز انگشت اشاره را در سوراخ بینی چرخانده، گوشه لب را بالا برده و گفته بود «سیصد و چل و پنج» هفت تا پنجاهی روی بساط پهن کرده اش گذاشتم که با دست دماغی جمعش کرد و توی جیب روی سینه پیراهن راه راه سفید و آبی اش گذاشت. شمشیر بسته بندی شده را به طرفم گرفت و قبل از آنکه بخواهد باقی پول را مثل شاباش بده ها روی سرم بریزد، انگشت را به معدن دماغ فرستاد.

راه رفتن در بین جمعیت بازار که معلوم نیست می روند یا می آیند به خودی خود سخت است، اما سخت تر از آن این است که بخواهی شمشیر دسته طلایی ات را جوری حمل کنی که دنگ و دونگ به سر و صورت این و آن بخورد و هر نیم قدم یکبار صدای اعتراضی بلند شود. که گاهی این اعتراض ها از «هو» تبدیل به «هول» می شود. که در این صورت بهتر است زیر بدن زمین خورده ات بساط شال و رومیزی ترکمن پهن باشد تا عتیقه و چینی.

وقتی داشتم روزنامه های هرگز خوانده نشده دور شمشیر را باز می کردم هنوز نمی دانستم قرار است با آن چه کاری انجام دهم. کشتن بیل، نصبش بالای شومینه و نصف کردن سیب گزینه هایی بود که به فکرم می رسید. اما بیل قبلاً مرده بود و خانه کلنگی ام شومینه نداشت. از بچگی شمشیربازی روی عرشه کشتی را دوست داشتم، مخصوصاً وقتی به محاصره نیروی دریایی پرتغالی ها در می آمدیم. ولی دیگر کشتی ای در کار نبود و غیر از کریستیانو رونالدو پرتغالی دیگری نمی شناختم. از تصور اینکه شمشیر دسته طلایی ام مثل بخار شوی و میوه خشک کن و ماهی تابه رژیمی و سماور هوشمند، بی استفاده مثل جنازه کف کابینت بیفتد وجدانم به درد می آمد. بنابراین تصمیم گرفتم مثل یک نینجای اصیل، از آن برای خرد کردن میوه و کاهو استفاده کنم. این روزها تصویر آشپزخانه ام جذاب تر از همیشه است. توی کادر زنی را می بینید که دو دستی شمشیرش را بالای سر برده و با عربده ای سامورایی وار، آن را روی گوجه فرنگی ها پایین می آورد و سالاد درست می کند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

یکی دو هفته اخیر هر شب راس ساعت ۱۲ پتو پیچ می نشستم لبه پشت بام و منتظر می ماندم. انتظار کشیدن سخت است و حوصله آدم را سر می برد. برای اینکه کسل و بداخلاق نشوم، توی ذهنم با خودم کلمه بازی می کردم. از این بازی ها که هرکس کلمه ای می گوید و باید جمله را از اول تکرار کرد. آنقدر تکرارش کرد تا تبدیل به پاراگرافی دراز و بی معنی شود و یکی که حافظه اش بیشتر شبیه ماهی است ببازد و دیگران «هو» اش کنند و برایش سیبیل آتشین بکشند. شوخی کردم. این قوانین مال قرون وسطاست. مال آن وقت ها که دنبال بهانه بودند تا گردن یکی را مهمان گیوتین کنند تا مردم خوششان بیاید. می دانی آن وقت ها سطح توقع مردم بالا بود. وقتی دلشان هیجان می خواست می دویدند سمت نزدیک ترین میدان محل و زنده زنده شاهد کشتن یکی از شهروندان می شدند و لابد خون توی صورتشان می پاشید. مثل حالا نبود که آدم ها دلشان را خوش کرده اند به تکان های صندلی سینما چهار بعدی و از غرش شیری که می دانند واقعی نیست می ترسند و جیغ می کشند. می دانی، خوب که فکر می کنم می بینم ما نسبت به آنها موجودات اسکلی هستیم. اگر یکی از آن قرون وسطایی ها از قبر بیرون بیاید و هیجان های کشکی ما را ببیند حق دارد «هو» مان کند و به ریشمان بخندد.

داشتم ماجرای هر شبه پشت بام را تعریف می کردم. خواب دیده بودم که ساعت ۱۲ می آیند. از این خواب هایی نبود که آدم همان موقع هم می داند چرند است. شبیه رویاهایی بود که باید تعبیر شوند و فک آدم را به زانویش برسانند. توی خواب در سفینه باز شد و هیچکس جز نوری آبی بیرون نیامد. می دانستم آدم فضایی ها در وهله اول نور می فرستند و خودشان را نشان ما زمینی ها نمی دهند. احتمالاً به خاطر هیکل مستطیلی شکل داغون و چشم های ورقلمبیده شان است. می خواهند اول تحت تاثیر تکنولوژی پیشرفته سفینه شان قرار بگیریم تا بعد با دیدن خودشان به خنده و «هو» کردن نیافتیم. می دانند که ما زمینی ها دنبال سوژه ایم برای مسخره کردن. توی خواب مثل مسخ شده رفتم سمت نور آبی و سفینه من را خورد. به بیانی دیگر مثل جاروبرقی مرا بالا کشید. قبل از آنکه خودشان را ببینم بیدار شدم. لعنت به زنگ موبایل که همیشه آدم را از دیدن آدم فضایی ها محروم می کند.

امشب شب آخر است. آنقدر روی پشت بام کلمه بازی می کنم تا بیایند. وای به حال کارگردان های ژانر علمی تخیلی اگر این آدم فضایی ها داغون و شاخدار، با چشم های ورقلبیده نباشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

اول دبیرستان بودیم. ۴۰نفر با مانتوهای سبز بدرنگ و شلوارهایی که با دست های هنرمندمان تنگش کرده بودیم، می نشستیم پشت نیمکت های کلاس. ۱۵ ساله بودیم. نائیری هم همین طور. جای نائیری روی نیمکت یکی مانده به آخر بود. چیزی که از او یادم مانده فریم عینک مستطیلی و پوست صاف و بدون لکش بود. سال بعد کلاس ۴۰ نفره مان نصف شد. نائیری را دیگر ندیدم و سال ها گذشت ولی اسمش از یادم نرفت. مگر توی این کلاس ها که سال هاست ساکنش هستم فامیل چند نفر استپانیان است.

بعد از ۹ سال تحقیقات دانشگاهی دوباره من را به دنیای ارمنی ها برد. که چی شد به ایران آمدند و چی شد که ماندگار شدند و چی شد که دوباره چمدان هایشان را بستند و بلیت های یک طرفه به مقصد آن طرف دنیا گرفتند. نوبت رسید به هنر ارامنه و عکاسی را پیدا کردم که فامیلش استپانیان بود. سرچ کردم و استپانیان ها صف بستند روی صفحه مانیتور. گوگل را نمی بخشم که چیزهایی را می داند که ما نمی دانیم. گوگل را نمی بخشم که به جای آن عکاس ارمنی، بعد از ۹ سال اسم نائیری را نشانم داد. نائیری عکاس نبود. او دیگر هیچ چیز نبود.

قلبم تند تند می تپید. شک نداشتم که همین حالا پوستم را پاره می کند و پخش زمین می شود. پشت هم تکرار می کردم دروغه. کاش این هم یکی از آن خبرهای دری وری اینترنتی باشد که به لعنت خدا نمی ارزد. دروغ نبود. اسم نائیری استپانیان را جزو لیست کشته شده های توپولف سقوط کرده نوشته بودند. همان هواپیمایی که عازم ایروان بود.

باورم نمی شد. باورم نمی شود جسد نائیری ای که با عینک مستطیلی روی نیمکت یکی مانده به آخر می نشست را از لایه لاشه های هواپیما پیدا کرده باشند. باورم نمی شود. نمی خواهم او را در حالی که دسته های صندلی را سفت فشار می داده و از ترس دعا می خوانده تصور کنم. نمی خواهم توی فکرم او را در حالی که با سرعتی نفس گیر به سمت زمین می آید ببینم. نائیری با همان کابوسی که موقع نشستن روی صندلی هواپیما سراغ همه مان می آید، مرده است. و من از همه توپولف ها و همه هواپیماهای اسقاطی که سفرهای چند روزه را تبدیل به سفری ابدی می کنند بیزارم. نائیری عزیز کاش روحت شاد باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

آسانسورمان مریض است. ما سعی کردیم به پیروی از رسم بیشتر مردمان بی خیال، به جای درمان با دیوانه بازی هایش کنار بیاییم. که آمدیم. اولین باری که ما را درگیر بازی شیطانی اش کرد وقتی بود که دکمه چهار را فشار دادیم و آسانسور دلش خواست ما را در طبقه پنجم پیاده کند. وقتی همه پاگردها و درهای چوبی قهوه ای شبیه هم هستند، نصفه شب توی تاریکی راه پله ها از کجا باید بفهمی که داری به زور کلیدت را توی قفل خانه همسایه می چرخانی؟ ماجرای عجیبی بود. نمایشگر آسانسور وقیحانه عدد چهار را نشان می داد و ما مصرانه سعی داشتیم به خانه کسی دیگر وارد شویم. داستان وقتی ترسناک تر شد که گردنمان را چرخاندیم و گلدان هایی را دیدیم که پشت در واحد رو به رو چیده شده بود. با چشم های گرد شده به هم نگاه کردیم، واحد رو به روی ما که خالی بود. فکر کردیم در این چند ساعتی که نبودیم چه اتفاقی افتاده است. آنقدر به آن آسانسور موذی اعتماد داشتیم که به حافظه خودمان شک کردیم. شاید طبقه را اشتباه آمده بودیم یا شاید اصلاً جایی دیگر زندگی می کردیم. در کوچه ای یا حتا شهری دیگر. ناامیدانه پله ها را پایین آمدیم. یا باید خانه مان را پیدا می کردیم یا تسلیم تیمارستان می شدیم. قصد کرده بودیم کلیدمان را توی تک تک قفل ها بچرخانیم. بالاخره یکی از آن درهای چوبی قهوه ای باز می شد. خوشبختانه یک طبقه پایین تر منزل را یافتیم. با مشخصات همیشگی اش. پادری نمدی که رویش نوشته شده «اوه دوباره برگشتی!» و واحد خالی از سکنه رو به رو. بدون آن گلدان و زلم زیمبوها. همان موقع بود که صدای خنده های شیطانی آسانسور را از طبقه بالا شنیدیم و فهمیدیم سر شوخی را با ما باز کرده.

بعد از آن هروقت در طبقه های اشتباهی پیاده می شدیم بدون هیچ حرف و عکس العملی پیاده راه خانه را طی می کردیم. اما مهمان ها و پیک های غذای زیادی بودند که بین طبقات گم می شدند و ما بزرگوارانه آنها را از گمراهی در می آوردیم. دلمان را خوش کرده ایم که شاید یک روز در آسانسور رو به جایی دیگر باز شود و ما را به اندازه کافی شگفت زده کند. باغ مخفی ای، پاریسی، هنگ کنگی، جایی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

من بچه آخر بودم. قبل از من هفت تای دیگر چشم هایشان را رو به حوله و ملافه ای سفید باز کرده بودند. سه تایشان قبل از یک سالگی دوباره لای پارچه ای سفید پیچیده شدند و رفتند زیر خاک. چهارتای دیگر بزرگ شدند و رفتند سراغ زندگی هایشان. کلاسور در بغل روی صندلی های رو به روی تخته ننشستند که درس بخوانند. حوصله نداشتند. هیچ کداممان حال و حوصله درس و مشق نداشتیم. دوتایمان بیست ساله نشده به خانه مردهای بی سواد با عرق گیرهای زرد شده رفتند و بچه تولید کردند. یکی از برادرها که سبیل های کلفت تری داشت دستش به خون گوسفند و گوساله آلوده شد و آن یکی ساعت سه صبح در میدان تره بار پشت وانتش را با سیب و کیوی پر می کرد.

من زدم به جاده. نشستم پشت فرمان کامیون و تونل ها را شمردم. تخمه شکستم و زدم زیر آواز. تابلوها را خواندم و نصفه شب ها چک زدم به صورتم تا خواب از کله ام بپرد. تا چشم هایم نور چراغ هایی که به سمتم می دویدند را ببیند.

من بچه آخر بودم و مادرم بچه صدایم می کرد. صدایم خش برداشته بود از دودهایی که حبس کرده و قورت داده بودم، سیاهی موهایم داشت کمرنگ می شد و باز مادرم بچه صدایم می کرد. می گفتم مرد شده ام. لبخند می زد و می گفت «بچه ای هنوز»

یک روز توی جاده بودم که زنگ زدند. خواهرم بود. آن یکی که پسرهایش قد کشیده بودند و کارشان شوت کردن توپ توی پنجره همسایه بود و اتاقشان بوی بلوغ لای دستمال کاغذی های مچاله می داد. پرسید کجایی؟ صدایش خیس بود. جواب دادم «جاده» گفت «مادر...» فهمیدم باید پرواز کنم به سمت خانه. پدال گاز را فشار دادم و کامیون بلند شد از زمین. گفته بود مادر می خواهد تو را ببیند و وقتی نیست. دیر به خانه رسیدم. همه سیاه پوشیده صف کشیده بودند کنار دیوار و مادر روی تخت مرده بود. همان جا بود که مثل یک بچه شروع کردم به گریه کردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

کار هر روزش است نشستن روی چهارپایه چوبی توی بالکن، تکیه دادن پاهای برهنه به نرده فلزی زنگ زده و آب دادن گلدان هایی که به هفته ای یکبار آبیاری نیاز دارند. کار هر روزش است زل زدن به خانه های رو به رو که همه پرده هایشان را کیپ تا کیپ می کشند مبادا نوری بتابد توی تاریکی زندگی هایشان. کار هر روزش است گرفتن ماگ گلدار سفید و آبی بین انگشت های استخوانی و فرو کردن بیسکوییت در چای. باید حواسش را جمع کند. که بیسکوییت کی نرم می شود، که آن را قبل از کنده شدن و افتادن ته ماگ بیرون بیاورد و توی دهانش بگذارد. کار هر روزش است نخواندن روزنامه تا شده روی زمین. حوصله اش را ندارد. بیزار است از اخبار روز. از شمردن تعداد کشته های جهانی. کار هر روزش است آه کشیدن برای آخرین سیگار درون پاکت. یا یک دفعه هوس چیپس فلفلی کردن. که شال را روی سرش بیندازد و بدون آرایش با لب های ترک خورده و کفش های سفید بندی به سوپرمارکت برود و علی آقا نامی را از پشت دیوار کاذب کنسرو و شیشه های زیتون و خیارشور پیدا کند و بپرسد «چقدر شد؟» و علی آقا مثل بیشتر علی آقاهای شهر تراکت تبلیغاتی آرایشگاهی جایی را بچپاند توی کیسه خرید و بگوید «قابلی نداره» و او اسکناس ها را با دست های باریک و رگ های برجسته اش روی پیشخوان بگذارد و در ازای باقیمانده پول آدامس خرسی بگیرد و لبخند بزند و بگوید خداحافظ.

کار هر روزش است که دلش بسوزد برای گربه لاغر و جسد لت و پار شده پرنده روی آسفالت و گدایی که محتاج است. که دعایش می کند اگر اسکناسی کم ارزش کف دستش بگذارد و فحش می دهد اگر بی اعتنا از کنارش رد شود. کار هر روزش است دیدن این تصویرهای تکراری. این تصویرهای تکراری زندگی اش را می سازد. و او عادت دارد به تماشای هر روزه این زندگی که مال کسی نیست جز خودش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

همسایه عادت دارد تلویزیون را با صدای بلند تماشا کند. به من چه. من هم عادت های زیادی دارم. مثلاً یک دفعه بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشم توی خانه جیغ می زنم. از آن جیغ هایی که انگار عنکبوت عظیم الجثه پشمالویی را روی زانوی چپت دیدی. که من هیچ وقت نمی بینم. ولی همسایه عادت دارد موقع تماشای تلویزیون با صدای کر کننده در آپارتمانش را باز بگذارد. دلیلش را نمی دانم. شاید می خواهد هوا توی خانه در جریان باشد. لابد پنجره بی چاره به اندازه کافی ارضایش نمی کند. شاید هم می خواهد رفت و آمد همسایه ها را زیر نظر داشته باشد. ولی آخه در ارتفاعات نوک ساختمان چه کسی جز خودش عبور مرور می کند؟ شاید هم دلیلش همین است. خیالش راحت است که در آن منطقه پرنده پر نمی زند و می تواند راه پله را بیندازد سر نشیمن و متراژ خانه اش را بالا ببرد. به من چه. من هم کارهای عجیب زیادی می کنم. مثلاً خودم را فشار می دهم توی کمد، در را به زور می بندم و می گویم «همین جا واسه من بسه» بعد که نفسم می گیرد در را با لگد باز می کنم و می گویم «نه، بس نیس»

کلاً کاری به این کارهای همسایه ندارم. فقط صدای تلویزیونش است که گاهی روانیم می کند. یا صدای آقای اخبارگو می آید که انگار زبانش قادر به ادای کلمات و جمله های مثبت و امیدوارکننده نیست، یا صدای شیهه اسب و تق تق شلیک هفت تیر کلانتری خسته که قسم خورده آرامش را به شهر برگرداند. چه کنم. سلیقه ام با همسایه جور در نمی آید. تنها کاری که می توانم برای نشنیدن سر و صدای تلویزیونش انجام دهم این است که کف دست ها را روی گوش هایم فشار دهم و با صدای بلند آواز بخوانم. همسایه که ولوم را بالاتر می برد صدای جیغ جیغ های من هم بلندتر می شود. خلاصه جنگی ست میان من و همسایه. منتها وقتی یکدیگر را دم در آسانسور یا توی کوچه می بینیم جوری سلام و احوالپرسی می کنیم که انگار نه انگار یک ربع مانده به ساعت 4 او کنترل تلویزیون را مثل اسلحه توی دست می گیرد و من برای باز شدن صدایم یک لیوان آب جوش سر می کشم. تقصیر همسایه است. جنگ را او شروع کرد. حالا مجبورم تا پای مرگ مبارزه کنم. فقط نمی دانم امروز چی بخوانم...

پ.ن: زنجیره امید اسم موسسه خیریه ای ست که به فکر درمان رایگان بیماری های کودکان نیازمند است و به نوعی برای آشتی دادن لبخند با صورت های غمزده تلاش می کند.

۱۴ تا ۱۶ دی بازارچه خیریه ای در مجتمع پذیرایی فرشته برگزار می شود. توضیح که لازم ندارد.

آدرس: خیابان فرشته(شهید فیاضی)بعد از تقاطع نیلوفر پلاک 56 مجتمع پذیرایی فرشته

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

تقریباً مثل جنازه افتاده ام روی زمین. گیریم کمی خوش قیافه تر از جنازه. دست هایم سرد است و پاهایم تکان نمی خورد. نه اینکه جدی جدی فلج شده باشم، حوصله تکان دادنش را ندارم. می دانی دردسر است. پایت را که تکان دهی فکر می کنند اوضاعت خوب است. بعد توقع دارند خودت بنشینی تکیه دهی به بالشت گنده و خودت قاشق قاشق سوپ بریزی تو حلقت. به نظرم مریضی یک جور معامله است. درد کشیدن و کوفتگی اش با من، پرستاری اش با دیگران. که بیایند مثل کارتون ژاپنی ها دستمال خیس رو پیشانی ات بگذارند و غذایت را فوت کنند. هرچند فعلاً تنها دراز کشیدم روی زمین و زل زدم به صفحه خاموش تلویزیون. دختری که به فرزندی قبول کرده بودیم امروز صبح وسایلش را توی کوله پشتی ریخت و بدون خداحافظی، آرام و بی صدا در را پشت سرش بست و رفت. مثل همه 16 ساله های کله خری که تصمیم می گیرند به صورت غیر مستقیم در مرحله اول پارک خواب و دراگ باز شوند، در مرحله دوم فروشنده جنس و بدن، و در فینال ماجرا ایدزی. از پشت پنجره دیدمش که با پالتوی یشمی و بوت های چرمی شبیه کابوی ها ایستاد کنار جاده و شستش را برای اتوبوس های کیپ تا کیپ پر بالا برد. می دانی کاری ازم ساخته نبود. وقتی دختری تصمیم می گیرد یک روز صبح بی خبر خانه را به مقصد جاده ترک کند دیگر نمی شود جلویش را گرفت. تازه با نادیده گرفتن ماجرای دیشب که چاقوی تازه تیز کرده اش را زیر گلویم گذاشت و با آن صدای کلفت ساختگی گفت «اگه بیای دنبالم با همین چاقو سرت رو از تنت جدا می کنم خوشگله» مکالمه ترسناکی بود ولی از بخش آخرش بدم نیامد. منظورم همان «خوشگله» ست. خیلی وقت بود این صفت را نشنیده بودم. چه با چاقو چه بی چاقو. بچه دار که می شوی همه ترجیح می دهند این تعریف های گوگولی مگولی را از کوچولوت بکنند. ناز، بامزه، زیبا، عسل، شیرین، خوشگل، دوست داشتنی. لعنتی! بچه دار نشده رد چاقوی همین عسل دوست داشتنی زیر گلویم مانده. پس تعجبی نداشت که از پشت پرده کلفت نارنجی اتاق خواب دور شدنش را نگاه کنم و زیر لب شوهر خفته ام را مخاطب قرار دهم و بگویم «رفت» و او در جواب خرناس بکشد و من با نوک انگشت روی شیشه بخار کرده یک نفری ایکس اُ بازی کنم. حالا افتاده ام اینجا روی زمین و دارم به برگشتنش فکر می کنم. کاش برمی گشت و دست کم پتویی رویم می کشید.

پ.ن: بخشی از یک داستان بلند که هیچ وقت کامل نشد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

بيشتر دوران كودكي من صرف پيدا كردن نيروهاي مافوق بشرى احتمالي ام شد. شك نداشتم كه دست كم صاحب يكي دو تا از اين نيروهاى شگفت انگيز هستم ولي مشكل شناسايي و شيوه استفاده از آن بود. اوايل فكر مي كردم قادرم مثل تام و جري يا خيلي از قهرمان هاي انيميشني ديگر، تا وقتي حواسم به زمين نيست روي هوا راه بروم. براي تمرين در ارتفاعي كمي بالاتر از سطح دريا مي ايستادم و حواس خودم را پرت مي كردم. وقتي مطمئن مي شدم اصلا حواسم به نيوتون و كشفياتش نيست قدمي رو به جلو بر مي داشتم و هربار چون چيزي جز هوا زير پايم نبود، تالاپي مثل هندوانه پايين مي افتادم و پروژه شكست مي خورد. از آن ٤ ساله هايي نبودم كه بعد از هر شكست كوچكي خودشان را مي بازند، پس زرتي مي رفتم سراغ فعال كردن نيرويي جديد. مدتي باورم شده بود مي توانم با بستن چشم ها و فشار دادن دندان هايم به هم غيب شوم و سر از مكاني ديگر در آورم. تصور غيب و ظاهر شدن آنقدر شيرين و خوشمزه بود كه براي هيچ شكستي تره خرد نكنم و هربار بعد از باز كردن چشم ها و ديدن خودم در همان نقطه قبلي، اميدوارانه لبخند بزنم و بگويم «شايد فشار دندونام كافي نبوده»

راستش حتا از تصور اينكه فاقد هرگونه قدرت ما فوق بشري باشم عرق شرم روي پيشانيم مي نشست. ١٢-١٣ ساله كه شدم تصميم گرفتم هر طور شده به مدرسه هاگوارتز وارد شوم. حالا جادوگر اصيل زاده نبودم كه نبودم، ولي مي توانستم پيشرفت كنم. بي شك چيزي از هرميون گرنجر مشنگ زاده كم نداشتم.

سال ها مي گذشت و ديگر كم كم داشت باورم مي شد كه نمي توانم از ديوارها رد شوم، روح ها را ببينم، از نشستن روي تخم مرغ روزها توي يخچال مانده جوجه بيرون بياورم و با كاشتن لوبيا چيتي توي باغچه شاهد رشد درخت لوبياي سحرآميز باشم و غول را به زمين برگردانم. ديگر هرچه بزرگتر شدم بيشتر فهميدم كه ايراد از من نيست بلكه قدرت هايم در اين دنياي واقعى از كار افتاده!

ستون فقرات

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

دست هایت را به من بده. می خواهم بلندت کنم از روی این زمین یخ بسته. از این زمین سرد که تو را به سمت خود می کشد. پشتت را به خاک می مالد و تو حواست نیست. دست هایت را به من بده. می خواهم دورت کنم از آسفالت خیابان. از موزائیک های گلی پیاده رو. می خواهم پشتت را بتکانم و استخوان های دوست داشتنی ات را در آغوش بگیرم. تو را سفت در آغوش بگیرم که از سرما می لرزی و دندان هایت به هم می خورد. می خواهم چشم های خیست را ببوسم و به دروغ بگویم «درست می شه، همه چی خوب می شه» دست هایت را به من بده. می خواهم آنها را نگه دارم. جایی بین انگشت های خودم. می خواهم دلتنگی هایت را مثل جن از جسم لاغر و تو جیب جا شدنی ات بیرون بکشم و نابودش کنم. که دود شود و به هوا رود. که دیگر برنگردد. دست هایت را به من بده تا با هم لبخند بزنیم و از دنیای کاسبی بیرون بیایی. دنیای خرید و فروش و اسکناس های مچاله. لبخند بزنی و یادت برود زندگی هم اهل پارتی بازیست. پارتی که داشته باشی سهمت می شود مامان و بابا و مدرسه و چلوکباب و کاپشن دیزل و مدادرنگی 48 رنگ، ولی بی پارتی که باشی زندگیت خلاصه می شود در بی کسی و لباس کهنه این و آن و کتک و ته ساندویچ و پیاده رو.

دست هایت را به من بده. می خواهم از روی زمین بلندت کنم و چیزی در گوشت بگویم. حرف های قشنگ و امیدوارکننده. که زندگی زیباست و چشم ها را باید شست. تا تو حرصت بگیرد، تف کنی نوک کفش هایت و بگویی «خفه شو. یا یه بسته اسکاچ بخر یا دست از سرم بردار» کاش آن موقع دست هایم را توی جیب کت قرمزم فرو نکنم و نگویم «نه مرسی» کاش وقت رفتن برنگردم نگاهت کنم و بگویم اگر دلت حرف خواست صدایم کن!

 ستون فقرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  |