زن کنار پنجره ی اتوبوس نشسته و با اخم زل زده بود به بیرون. پنجره از آن دسته چیزهاییست که کم پیش می آید به خودش نگاه کنی. زن هم از آن هایی نبود که شکل خود پنجره و جزئیاتش برایش اهمیتی داشته باشد٬ پس بهتر بود زل بزند به بیرون. که زده بود. با اخم. شاید اینکه زنی کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند مهم نباشد٬ اما اینکه زنی با پاهای پشمالو کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند بامزه است. پای راست مو دار را روی پای چپ مو دارش انداخته بود و تکان می داد.
زن اخمو یک دفعه به طرفم برگشت و گفت «ماژیک داری؟» ماژیک نداشتم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. با اخم خندید و گفت «می خوام پشت این صندلیه یه چیزی بنویسم» فهمیدم اخم از اجزای لاینفک صورتش است. فکر کردم لابد می خواهد پشت صندلی اتوبوس شعار بنویسد. با اخم و پاهای مو دار. گفتم «چی بنویسی؟» خودم را زدم به آن راه٬ که مثلاْ من نمی دانم می خواهی شعار بنویسی. گفت «یه جمله» از جوابش خوشم نیامد. گفتم «واسه کی می خوای بنویسی؟» از آن سوال های مسخره. گفت «واسه هر کی که بخونه. واسه تو» گفتم «اگه برای منه٬ بگو حفظ می کنم!» با اخم خندید. با اخم و پاهای مو دار. گفت «داری مسخره می کنی؟» سرم را تکان دادم. یعنی آره. گردنش را چرخاند. از پنجره زل زد به بیرون. گفت «چیز میز نوشتن با ماژیک رو دوست دارم. مثل دیوارای زندان. زندان رفتی؟» زندان نرفته بودم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. داشت بیرون را نگاه می کرد. حرکت ابروها را ندید. دوباره پرسید «رفتی؟» گفتم «نه نرفتم. تو رفتی؟» با حسرت گفت نه. انگار دارد راجع به شمال حرف می زند. گفتم «می برمت!» با اخم به طرفم برگشت و خندید. «مسخره می کنی؟» لبخند زدم. یعنی آره.
پای راست مو دار را خاراند و گفت «رو دیوار توالت های مدرسه هم یادگاری می نوشتن اون وقتا. من هیچ وقت ننوشتم» گفتم «ماژیک نداشتی؟!» گفت «نه٬ نمی دونستم چی باید بنویسم» دوست داشتم سر به سرش بگذارم. گفتم «پس ماژیک داشتی!» با اخم نگاهم کرد. جدی. گفت «جداْ چی باید بنویسم؟» حوصله ام داشت سر می رفت. گفت «احساس می کنم حرفی برای زدن ندارم. هیچی ندارم. نه عشقی که اسمشو وسط قلب بنویسم٬ نه شعری٬ نه فحشی٬ نه شعاری» چرا باید زنی با پاهای مو دار این چیزها را به من غریبه بگوید. گفت «تو داری؟» با تعجب نگاهش کردم. گفت «عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری؟» گفتم «اضافه؟ که بقیه شو بدم به تو؟!» با اخم خندید. قبل از آنکه بپرسد "مسخره می کنی؟" خودم گفتم «آره...»
گردنش را چرخاند. زل زد به دنیای بیرون که پشت شیشه ی اتوبوس در حرکت بود. همه چیز را با اخم و دقت نگاه می کرد. انگار دنبال چیزی می گشت. دنبال عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری. و من مشغول تماشای زنی با پاهای پشمالو بودم که دنبال ماژیک و چیزی برای نوشتن می گشت.


