تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

 

زن کنار پنجره ی اتوبوس نشسته و با اخم زل زده بود به بیرون. پنجره از آن دسته چیزهاییست که کم پیش می آید به خودش نگاه کنی. زن هم از آن هایی نبود که شکل خود پنجره و جزئیاتش برایش اهمیتی داشته باشد٬ پس بهتر بود زل بزند به بیرون. که زده بود. با اخم. شاید اینکه زنی کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند مهم نباشد٬ اما اینکه زنی با پاهای پشمالو کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند بامزه است. پای راست مو دار را روی پای چپ مو دارش انداخته بود و تکان می داد.

زن اخمو یک دفعه به طرفم برگشت و گفت «ماژیک داری؟» ماژیک نداشتم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. با اخم خندید و گفت «می خوام پشت این صندلیه یه چیزی بنویسم» فهمیدم اخم از اجزای لاینفک صورتش است. فکر کردم لابد می خواهد پشت صندلی اتوبوس شعار بنویسد. با اخم و پاهای مو دار. گفتم «چی بنویسی؟» خودم را زدم به آن راه٬ که مثلاْ من نمی دانم می خواهی شعار بنویسی. گفت «یه جمله» از جوابش خوشم نیامد. گفتم «واسه کی می خوای بنویسی؟» از آن سوال های مسخره. گفت «واسه هر کی که بخونه. واسه تو» گفتم «اگه برای منه٬ بگو حفظ می کنم!» با اخم خندید. با اخم و پاهای مو دار. گفت «داری مسخره می کنی؟» سرم را تکان دادم. یعنی آره. گردنش را چرخاند. از پنجره زل زد به بیرون. گفت «چیز میز نوشتن با ماژیک رو دوست دارم. مثل دیوارای زندان. زندان رفتی؟» زندان نرفته بودم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. داشت بیرون را نگاه می کرد. حرکت ابروها را ندید. دوباره پرسید «رفتی؟» گفتم «نه نرفتم. تو رفتی؟» با حسرت گفت نه. انگار دارد راجع به شمال حرف می زند. گفتم «می برمت!» با اخم به طرفم برگشت و خندید. «مسخره می کنی؟» لبخند زدم. یعنی آره.

پای راست مو دار را خاراند و گفت «رو دیوار توالت های مدرسه هم یادگاری می نوشتن اون وقتا. من هیچ وقت ننوشتم» گفتم «ماژیک نداشتی؟!» گفت «نه٬ نمی دونستم چی باید بنویسم» دوست داشتم سر به سرش بگذارم. گفتم «پس ماژیک داشتی!» با اخم نگاهم کرد. جدی. گفت «جداْ چی باید بنویسم؟» حوصله ام داشت سر می رفت. گفت «احساس می کنم حرفی برای زدن ندارم. هیچی ندارم. نه عشقی که اسمشو وسط قلب بنویسم٬ نه شعری٬ نه فحشی٬ نه شعاری» چرا باید زنی با پاهای مو دار این چیزها را به من غریبه بگوید. گفت «تو داری؟» با تعجب نگاهش کردم. گفت «عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری؟» گفتم «اضافه؟ که بقیه شو بدم به تو؟!» با اخم خندید. قبل از آنکه بپرسد "مسخره می کنی؟" خودم گفتم «آره...»

گردنش را چرخاند. زل زد به دنیای بیرون که پشت شیشه ی اتوبوس در حرکت بود. همه چیز را با اخم و دقت نگاه می کرد. انگار دنبال چیزی می گشت. دنبال عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری. و من مشغول تماشای زنی با پاهای پشمالو بودم که دنبال ماژیک و چیزی برای نوشتن می گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:46  توسط آنالی اکبری  | 

شاید دو سال پیش بود که من و سارا در ۳۶۰ باهم دوست شدیم. از آن مدل دوستی هایی که با کامنت های چرت و پرت شروع می شود. که با خواندشان می خندی و می گویی «هورا یه دیوونه ی جدید!» از آن دوستی هایی که هیچ قاعده و اصول تعریف شده ای ندارد. که لازم نیست حتماْ راجع به موضوع خاصی حرف زد. که می شود از هر دری گفت. با جملات بی ربط. از این شاخه روی شاخه ی دیگر پرید و تاب خورد. بی توقع. دوستی من و سارا اینجوری شروع شد. بعدها بیشتر همدیگر را شناختیم. دیوانه بود و دیوانه بودم. هرکدام در ژانر خودمان.

بحث دوستی اینترنتی که وسط کشیده می شود٬ خیلی ها بدون فوت وقت به بازخوانی صفحه ی حوادث می پردازند و مثال مردهای هرزه ای را می زنند که دخترکان آفتاب مهتاب ندیده را وادار به تماشای آفتاب مهتاب می کنند. یا دخترهای کثیفی که با نقشه های شیطانی پسرهای خوب را به دام می اندازند و یکی دو دور مورد سوء استفاده قرار می دهند. اما خوب که نگاه می کنم می بینم خیلی از دوستی های شگفت انگیزم ریشه در اینترنت دارد. سارا یکی از آنهاست.

امشب در کافه فانوس راجع به شغل های مهیج حرف می زدیم. گفتم هر روز نیازمندی های همشهری را ورق می زنم و دنبال کاری جدید می گردم. یک شغل هیجان انگیز و خاص. سارا گفت «من دوست دارم آتش نشان بشم» ناباورانه نگاهش کردم. او اولین کسی بود که در فاصله ی نیم متری ام می گفت دوست دارد آتش نشان شود. گفتم «دقیقاْ !» چند وقت پیش آگهی استخدامش را در روزنامه دیده بودم. تحریک کننده بود. هرچند به هرکس گفتم می خواهم آتش نشان شوم خندیده و فکر کرده بود شوخی می کنم. شوخی نمی کردم.

سارا از معدود دوستانم است که خیلی درگیر پول زیاد در آوردن نیست. نه اینکه از آن بدش بیاید اما اولویت های دیگری دارد. کار می کند٬ برای خانواده هایی که تنها دارایی شان فقر است. برای بچه هایی که پول کلاس زبان رفتن ندارند اما عشق یاد گرفتن چرا. تلاش می کند٬ برای فروختن ترشی و روبالشی زن هایی که خرج زندگی شان از ترشی و روبالشی در می آید. سارا با عشق در موسسات خیریه کار می کند. با عشق کمک می کند. انگار برای همین به دنیا آمده است.

و من هنوز در جستجوی شغل جدید هستم. آتش نشانی نشد کار در مهدکودک به عنوان مسئول عوض کردن دنیای بچه ها. نشد گویندگی. نشد فیلمنامه نویسی. نشد بازیگری. هرچند به نظرم بهترین و مهیج ترین کار این است که در کنار دوستان خوبت زیر باران خیس شوی٬ از سرما بلرزی و شاد باشی و در حالی که موقع خندیدن از دهانت بخار بیرون می آید٬ لحظه لحظه های زنده بودن را با تمام وجود زندگی کنی. کاش کسی در ازای این کار ماهانه حقوق می پرداخت!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:8  توسط آنالی اکبری  | 

اولین بار ۹ ساله بودم که خاطره ی روزم را نوشتم. در دفتر زردی به نام دفتر خاطرات که هدیه ی تولدم بود. با خودکاری که استفاده از آن٬ برای مایی که مجبور بودیم مشق شب را با مداد سیاه بنویسیم تازه مجاز شده بود.

خاطرات روزانه با من آمد. آمد٬ آمد٬ آمد. در ۱۹ سالگی من ماندم و دیواری از دفتر خاطرات. لای دفترها پر بود از عکس. عکس هایی که در آن من و دوستانم تکرار می شدیم. دخترهای نوجوان با ابروهای دست نخورده. در لباس مدرسه. با لبخندی که بوی بکارت می داد. لای دفترها پر بود از نامه. نامه هایی که آن وقت ها مهم به نظر می رسید. نامه های سر کلاس. مربوط به وقت هایی که معلم جدی بود و در ازای حرف زدن هایمان منفی می داد و نمره کم می کرد. شاید هم عصبانی می شد و نعره می زد بیروووووووووووون. یک جمله من٬ با روان نویس سرخابی٬ یک جمله او با روان نویس سبز. لای دفترها پر بود از صفحه های کنده شده از نشریه ی دوچرخه که مطلب و اسمم رویش بود. آن وقت ها در سن ۱۶-۱۵ سالگی چاپ شدن اسم و مطلب در نشریه یک اتفاق فوق العاده محسوب می شد. لای دفترها خنده بود و عشق های دبیرستانی و دیوانه بازی و نوشته های پررنگ عصبانی و شعار استقلال آزادی دوران نوجوانی و خبرهای خاله زنکی. گاهی نفرت از امروز و فردا و گاهی یادداشت هایی از سر خود شیفتگی. لای آن دفترها پر بود از من. من ۹ ساله تا من ۱۹ ساله.

آن وقت ها دفتر خاطرات ناموس محسوب می شد و حفاظت از ناموس یک وظیفه. آن وقت ها مهم بود که ناموس در کشو باشد و در ِ کشو قفل. مهم بود که رازهای شخصی دور از چشم دیگران بماند و خوانده نشود. مهم بود که بنویسی و قایم کنی و نگران باشی. آن وقت ها مهم بود که دیگران ندانند. که تو یواشکی تجربه کنی٬ یواشکی لذت ببری٬ یواشکی سرت به سنگ یا سنگ به سرت بخورد٬ یواشکی بزرگ شوی و آشکارا فراموش کنی. گذشته را. نوجوانی همین است.

در ۱۹ سالگی٬ یک روز که احساس کردم ناموس دردسر است و قفل و کلید مزاحم٬ وقتی ورق زدن دفترهای قدیمی و خواندن رازهایی که زمانی ازشان حفاظت می کردم به خنده ام انداخت٬ وقتی فکر کردم گذشته مرده است و با یاد مرده زندگی کردن بیهوده٬ قسمت های جالب خاطرات را جدا کردم و بقیه ی دفترها را سوزاندم. از یک طرف از آتش زدن یادگاری های دوران بچگی عذاب وجدان داشتم و از طرف دیگر احساس می کردم دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارم. و این احساس خوبی بود.

نوشتن خاطرات روزانه مشقی ست برای نویسندگی. بدی اش به این است که از آن فقط داستان های رئالیستی بیرون می آید. چند روز پیش آقای سردبیر٬ برای پخته شدن نوشته هایم پیشنهاد داده بود بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم. پرسید «خاطرات روزانه تو می نویسی؟» گفته بودم می نویسم. دروغ گفته بودم. چند سالی هست که اعتیادش را ترک کرده ام. انگار باید دوباره شروع کنم. شاید ده سال دیگر آتش سوزی ای در راه باشد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:45  توسط آنالی اکبری  | 

یاسمن ۱۰ ساله است.

یاسمن ۱۰ ساله کتابی برای رنگ آمیزی دارد. کتاب هیجان انگیزی که می توانی در آن جادوگر و خرس و اسکیمو و گاوهای بی رنگ را رنگ کنی. من دیوانه ی این کتابم. و یاسمن ۱۰ ساله این را می داند و هربار که مرا می بیند٬ کتاب و پاستل به بغل جلو می آید٬ هر دو نیشمان از اینجا تا آنجا باز می شود٬ شیرجه می زنیم لای صفحه ها و رنگ می کنیم و رنگ می کنیم و رنگ می کنیم.

بعضی وقت ها که یاسمن می پرسد «آسمونشو چه رنگی کنم؟» جواب می دهم صورتی یا بنفش. و زبانم را برای آن کسی که گفته آسمان را حتماْ باید آبی کشید دراز می کنم. و وقتی می پرسد «نوک طوطی باید چه رنگی باشه؟» می گویم «هر رنگی که تو دوست داشته باشی٬ بایدی وجود نداره» بعد از او می خواهم در قید و بند این مسائل نباشد. و یاسمن می خندد. نمی دانم آدم ها در ۱۰ سالگی می دانند "در قید و بند این مسائل نباش" یعنی چه یا نه. پس من هم می خندم و دوتایی درخت ها را نارنجی می کنیم و گاو را خردلی با خال های قرمز و آبی و زرد٬ و زمین زیر پای اسکیمو را سبز. و هربار که او یادآوری می کند «ولی تو دنیای واقعی که اینجوری نیست» می گویم «اینجا که دنیای واقعی نیست!» و فکر می کنم اگر او بچه ی خودم بود صادقانه می گفتم دنیای واقعی ای وجود ندارد و قرار نیست همیشه آسمان آبی باشد و قطب شمال سفید. و حتماْ قبل از آنکه ۱۰ ساله شود معنی "در قید و بند این مسائل نباش" را به او یاد می دادم.

در حال رنگ آمیزی جلوی تلویزیون هستیم که دختری در یک فیلم دوبله شده می گوید «...دیوید و مَتیو به من تجاوز کردن» یاسمن ۱۰ ساله کنجکاوانه می پرسد «تجاوز یعنی چی؟» اُه چه سوال عجیبی! ظاهراْ آدم ها در ۱۰ سالگی خیلی چیزها را نمی دانند. شرایط سختی بود. از یک طرف نمی توانستم به بچه ای که مادرش نیستم معنی دقیق کلمه را بگویم و از طرف دیگر از کسانی که سوال های کنجکاوانه ی بچه ها را با دروغ های آبکی جواب می دهند بدم می آمد. فکر کردم بهتر است خودم را به نشنیدن بزنم و بقیه ی گاوم را رنگ کنم. که حقه ام نگرفت و سوالش را دوباره تکرار کرد. شِت!

هیچ وقت خودم را به خاطر جواب احمقانه ام نمی بخشم. زل زدم توی چشم های بی گناه یاسمن ۱۰ ساله و گناهکارانه گفتم «یعنی دیوید و متیو باهاش دعوا کردن!» چه لحظه ی نفرت انگیزی بود وقتی دروغم را باور کرد. امیدوار بودم از این به بعد به جای اینکه بگوید من با فلانی دعوا کردم٬ نگوید من به فلانی تجاوز کردم!

گناهکارانه خودم را دلداری دادم که هیچکس در این "دنیای واقعی" بیگناه و ۱۰ ساله باقی نمی ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:44  توسط آنالی اکبری  | 

 

بیدار شو برادر. جنگ است. باید بروی. پوتین هایت کجاست؟

بیدار شو برادر. وقت رفتن است. خمیازه نکش. چشم هایت را باز کن. کشور مهمتر است یا خواب؟ بیدار شو برادر. تو برای جنگیدن آفریده شده ای. برای اسلحه در دست گرفتن. برای کشتن. برای محافظت. از من. از خاک. همان خاکی که گربه ی همسایه در آن ادرار کرد. باید بجنگی برادر. دشمن پشت دیوار دراز کشیده است. حواست هست؟ دشمن با زیپ پایین کشیده پشت دیوار است و من صدای نفس هایش را می شنوم. نفسی که بوی پنیر می دهد.

بیدار شو برادر. باید بجنگی. برای ناموست. همان ناموسی که ۹ ماه پیش از ماشین غریبه پیاده شد. ناموسی که دیشب بچه ی غریبه را به دنیا آورد. بجنگ برادر. برای بچه ی غریبه. همان بچه ای که بابا صدایت نمی زند. اسلحه ات را پر کن برادر. وقت رفتن است.

بیدار شو برادر. بمب ها منفجر می شوند و تو خوابی. دست ها جدا٬ سرها جدا٬ تن ها جدا. بوی خون می آید و تو هنوز در خوابی. بیدار شو برادر. برای مردمت بجنگ. برای آن مردمی که دوستت نداشتند. برای آن لعنتی ها بجنگ.

بند پوتین هایت را سفت کن. اسلحه ات را بردار. وقت رفتن است. بجنگ و کشته شو تا اسمت روی کوچه مان بماند. می خواهم اسمت لای آدرس خانه مان نفس بکشد. کشته شو برادر. اسم کوچه برای من کافیست.

در آغوشم بمیر برادر. تا به حال هیچ وقت در آغوشم نمرده ای. می خواهم از خون ات خونی شوم. سرزمین و خاک و ناموس مال تو٬ اسم کوچه و پیراهن خونی مال من. معامله ی خوبی ست.

لبخند بزن برادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:42  توسط آنالی اکبری 

از خیابان که رد می شدم می گفتند مراقب باش. رد شدن از خیابان های عریض که ماشین ها در آن با سرعت زیاد رد می شوند و هر چیزی را زیر لاستیک هایشان له می کنند٬ به قول من هیجان انگیز و به قول آنها خطرناک بود. همیشه می گفتم دوست دارم راننده ها مراقب من باشند. بدون احتیاطی که شرط عقل است٬ می رفتم وسط خیابان و ماشین هایش. یا رد می شدم یا له.

تجربه های جدید را دوست دارم. تجربه هایی که هر کسی حاضر نیست به دستش بیاورد. همان چیزی که خیلی ها اسمش را ریسک می گذارند و در دل دیوانگی صدایش می زنند. همانی که دیگران در مقابلش برایت سر تکان می دهند و می گویند مراقب باش. گاهی باید بعضی چیزها را از دست داد تا چیزهای جدیدی به دست آورد. دوستان شگفت انگیزی که امروز دارم محصول همین تجربه ی جدید است. دوست هایی که هر روزم را با آنها گذراندم. آدم هایی عجیب.

پیش بینی اش برایم سخت بود٬ آدم هایی که از جنس من نبودند بتوانند دوستان خوبم شوند. و یاد گرفتم که جنس چندان اهمیتی ندارد. ظاهر اهمیتی ندارد. سن اهمیتی ندارد. برای اینکه از بودن در کنار کسی احساس شادی کنی هیچ چیز اهمیتی ندارد. تنها کافیست لبخند بزنی و دوستشان داشته باشی. چقدر زندگی آسان و دوست داشتنی ست٬ اگر تصمیم کبری نگیریم که با قوانین دست ساخته مان آن را به گند بکشیم.

من در کنار پسرکان ۱۸ ساله ای که مدرسه را تازه تمام کرده و در المپیاد مدال گرفته و با عینک های ذره بینی شوخی می کنند٬ شادم. و اهمیتی ندارد که امیر و سیاوش و بهنود چه می خوانند٬ پاتوقشان کجاست٬ به چه فکر می کنند یا بهتر است بگویم چگونه فکر می کنند. وقتی می توانم در کنار نیما و سعید و پژمان و علیرضا و محمدحسین و حامد و شهرام و آرش و محمود از ته دل بخندم٬ چه اهمیتی دارد که گذشته ی هر کداممان چه بوده است. که بوده و از کجا آمده ایم؟

و حالا دو دوست به نام زهرا دارم. یکی در یزد معماری می خواند و خیلی شبیه به خودم فکر می کند و دیگری دانشجوی عمران است و می خندد. همیشه می خندد. آرزو زرتشتی ست و قصه ی رویاهای ساده اش را به جذابیت یک فیلم سینمایی جذاب تعریف می کند. زهره از آنهاییست که می توانم تا صبح کنارشان بنشینم٬ چرت و پرت بگویم٬ چرت و پرت بشنوم و قهقهه بزنم. مهسا بی نظیر است٬ تنها کسی ست که اخبار مهیجم را با هیجان برایش تعریف می کنم و دوتایی از شدت خنده می پاشیم روی آیینه. و دنیا... در یک جمله خلاصه می کنم٬ او دنیای من است.

و وقتی در کنار این آدم ها تا این اندازه شادم٬ باقی مسائل چه بی اهمیت می شود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:27  توسط آنالی اکبری  | 

 

سه نفر بودیم.

یکی از ما رفت و ادبیات خواند و کتابخانه اش را با کتاب های قطور زرشکی و قهوه ای پر کرد و شعرهای مولانا را حفظ کرد و متن های ادبی نوشت که هیچ وقت نخواندم و هنوز دیکته ی صحیح بعضی کلمات او را به شک می انداخت و به سین و صاد و ث سه نقطه لعنت می فرستاد. ادبیات فارسی خواند و زبان انگلیسی تدریس کرد. رفت تا از ۹ صبح تا ۹ شب به صورت یک نفس "هلو اِوری بادی" بگوید و در لِول های بالاتر "فری دیسکاشن" راه بیندازد و هر ماه حقوق بگیرد و از درآمدش راضی نباشد اما شغلش را دوست داشته باشد و به آن افتخار کند. یکی از ما خانم معلم شد و دور شد و نقاط مشترکمان دود شد. من و آن یکی برایش دست تکان دادیم و گفتیم بای بای.

دو نفر شدیم.

یکی از ما رفت سراغ مدیریت و تند تند راه رفتن و تند تند کار کردن و تند تند حرف زدن. و موبایلش تند تند زنگ می زد و او تند تند جواب می داد یا تند تند ریجکت می کرد. رفت سراغ پول در آوردن و همه ی راه هایش به رم ختم شد. رم در اینجا یعنی پ واو لام. پول پول پول پول. جدی جدی رفت سراغ پول در آوردن و جدی جدی خواب صبح را به زود بیدار شدن فروخت و جدی جدی خیلی از شوخی ها را فراموش کرد و جدی جدی٬ جدی شد. رفت تا هدف هایش را تبدیل به واقعیت کند. خانه ی رویایی اش را٬ ماشینش را٬ سفرهایش را. و من از فاصله ی نزدیک نگاهش کردم و او را از خودم دور و به پول نزدیک دیدم. شبیه آدم های پرمشغله شده بود. همان هایی که ۱۲ شب خسته به خانه بر می گردند و لبخند پیروزی می زنند. دوست داشت رقابت کند٬ دوست داشت برنده باشد. و من یواشکی برایش آرزوی موفقیت کردم. ظاهراْ تنها کاری بود که از دستم بر می آمد.

من ماندم.

نشستم بالای دیوار و از آنجا به آدم ها نگاه کردم. تنهایی بهشان فکر کردم٬ تنهایی بهشان خندیدم٬ تنهایی عاشقشان شدم و تنهایی همه شان را تبدیل به داستان کردم. من ماندم و خودم. با همه ی شوخی هایم. با همه ی بی خیالی هایم. با همه ی چیزهایی که جدی نمی گرفتمشان. من ماندم و دیوانگی هایم. من ماندم بین کار سخت و پول در آوردن٬ و نوشتن و پول در نیاوردن. من ماندم بین پولی که عشقم نبود اما نیازم بود٬ و نوشتنی که عاشقش بودم اما پول تو جیبی هم بهم نمی داد. بهتر است بگویم من ماندم و هیچ چیز. و حالا مثل همیشه شانه ای بالا می اندازم٬ لبخند می زنم و می گویم همه چیز خوب می شود... شاید هم نشود. نمی دانم. انگار باز باید مثل همیشه با پیشامدها خودم را شگفت زده کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:32  توسط آنالی اکبری  | 

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ زانوهایم را در بغل گرفته بودم و مثل بیشتر وقت ها٬ بی خودی٬ حق را به خودم داده بودم. چپ چپ نگاهش کرده و با آن آرامش همیشگی گفته بودم «دلم نمی خواد... به من ربطی نداره... واسم مهم نیست... دست از سرم بردار... این حرفها حوصله مو سر می بره...» و او در اوج صبوری حرف زده بود و حرف زده بود و حرف زده بود٬ تا دوباره بازسازی کند٬ همه ی چیزهایی که داشتم نابود می کردم را. حق را به خودم داده بودم در حالی که حق با من نبود. و می دانستم. و فقط توانایی این را نداشتم که برای یکبار هم که شده با آن چشم های نافذ لعنتی٬ خودم را چپ چپ نگاه کنم و بگویم عزیزم٬ لطفاْ دهان قشنگت را ببند.

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ پاهایم را دراز کرده بودم روی میز شیشه ای و با یک ابروی بالا رفته زل زده بودم به رو به رو. مثل همه ی وقت هایی که دلم نمی خواهد بشنوم و کسی اصرار دارد بگوید و بگوید و بگوید. و منتظر جواب مانده بود. باید چیزی می گفتم. همان چیزی را که دوست داشت بشنود. درست در همان زمانی که حاضر بودم تن به هر ذلتی بدهم اما حرف نزنم. همان زمانی که حرف زدن می شود دومین کار سخت دنیا. و او منتظر مانده بود و منتظر مانده بود و انگار تنها وظیفه ای که داشتم باز کردن همان دهان قشنگ بود. سکوت کرده و باز حق را به خودم داده بودم و حق با من نبود. و می دانستم.

نشسته بودم روی مبل چرمی و زل زده بودم توی چشم هایش. و می دانستم که با آن نگاه لعنتی و آن سکوت لعنتی ترم٬ تا چه اندازه معذبش کرده ام. و فکر می کردم حق دارم که آزارش دهم. او را٬ دیگری را٬ دیگری را٬ دیگری را. این همه حق را از کجا آورده ام؟ این بار هم حق با من نبود و متاسفانه باز می دانستم.

باید یاد بگیرم. سخت است اما یاد می گیرم. دیگران هم حق دارند. مثل من. حتا کمی بیشتر. مگر من مشتری هستم که همیشه حق با من است؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:22  توسط آنالی اکبری  | 

 

دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.

در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.

کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:20  توسط آنالی اکبری  | 

استاد درس اخلاق٬ عرض کلاس را از چپ به راست می پیماید و برای مبارزه با خواب آلودگی می گوید «فرض کنین یه آقایی داره از کنار رودخونه رد می شه٬ یک دفعه صدای زنی رو می شنوه که داره داد می زنه کمک! کمک!» استاد این بار مسیر را از راست به چپ بر میگردد و اضافه می کند «حالا به نظر شما اخلاق حکم می کنه که طرف جون اون خانمی که داره توی آب غرق می شه رو نجات بده یا از دست زدن به بدن نامحرم و گناه کردن خودداری کنه؟»

بچه ها با هیجان زل می زنند به دهان استاد تا ببینند خودش چه جوابی می دهد. استاد که سکوت دانشجویانش را دیده با شیطنت می گوید «خانمه لخته!» یکی از دانشجویان می پرسد «یعنی مایو هم تنش نیست؟» استاد سرش را به علامت تایید تکان داده و می گوید «چرا٬ چرا. لخته!» دانشجو دوباره می گوید «پس مایو تنش هست.» استاد می گوید «آره دیگه٬ لخته!» کلاس متوجه می شود که در هر صورت خانم فرضی درون رودخانه لخت است. چه با مایو٬ چه بی مایو.

استاد می گوید «حالا شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» صدایی از ته کلاس می گوید «استاد شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» استاد لبخندی زده و می گوید «اینجا اخلاق میگه بروووو جون خانم رو نجات بده» صدای دیگری می گوید «استاد فرض کنین خانمه رو از تو آب آوردیم بیرون٬ اما نفس نمی کشید و به نفس مصنوعی نیاز داشت. اون وقت باید چیکار کنیم؟» استاد دستی به ریشش می کشد و می گوید «اون وقت باید زنگ بزنین اورژانس تا مسئولین بیان و به اوضاع رسیدگی کنن» دانشجو می گوید «ولی تا مسئولین بخوان برسن دم رودخونه خانمه مرده. اخلاق چی می گه؟» استاد کمی فکر می کند٬ معذب می شود٬ چهره اش را در هم می کشد و انگار که جدی جدی شخصی به نام اخلاق چیزی در گوشش گفته باشد٬ با شرمندگی می گوید «اخلاق می گه بروووو نفس مصنوعی بده!» چند ثانیه کلاس٬ با چشم های بسته در سکوت فرو می رود. یک دفعه استاد می کوبد روی میز و می گوید «تصویرسازی بسه دیگه! همه از رودخونه بیاین بیرون» یکی از دانشجویان می گوید «آخه استاد هوا داره تاریک می شه٬ خانمه کنار رودخونه تنهاست. اخلاق چی می گه؟!» استاد که از بی جنبگی کلاس کلافه شده٬ شانه ای بالا می اندازد و می گوید «اخلاق می گه بروووو برسونش خونه» همه دارند می خندند که یک دفعه استاد اخلاق که انگار هنوز در حال تصور خانمی ست که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده٬ چشم هایش را باز می کند و با تعجب می گوید «استغفرلله. این که هنوز لخته!»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:51  توسط آنالی اکبری  |