تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

مادر همیشه نگران بود. دیر که می کرد، مثل پرده ی مخمل سورمه ای آویزان می شد پشت پنجره و زل می زد به کوچه. تا بیاید. تا زودتر بیاید. تاخیر از نیم ساعت که بیشتر می شد به کت دامن سیاهش فکر می کرد و فرو کردن گردو در شکم خرما. حتماً زیر لاستیک اتوبوس رفته و با آسفالت یکی شده یا سوار یکی از آن تاکسی هایی که راننده اش هم مسافرکشی می کند هم آدمکشی شده بود. هر سی ثانیه یکبار ساعت را نگاه می کرد، می کوبید روی پایش، سرش را تکان می داد و می گفت «نیامد»

دختر که به خانه بر می گشت شبیه آدم های معمولی بود. نه ردی از لاستیک اتوبوس رویش دیده می شد نه نشانی از چاقو خوردگی و خفه شدگی. مادر چِخه چخه کنان فکرهای ترسناک را از خودش دور می کرد و می گفت «دیر کردی، نگران شدم»

دیر که نمی کرد هم مادر نگران بود. هر چند روز یکبار دختر را پشت یخچال ساید بای ساید می کشید و هشدار می داد «مراقب گرگ ها باش. این شهر پر از گرگه» دختر برای تمام کردن بحث شانه ای بالا می انداخت و با بی خیالی می گفت «حواسم هست» ولی مادر باز دلشوره می گرفت و کابوس ماشین هایی که بوق می زدند و ترمز می کردند و آپارتمان های خالی را می دید.

دختر خسته بود. از نگرانی های مادر. از هشدارهایش. مباداهایش. از شهر خسته بود. از آدم هایش. گرگ هایش. باید دور می شد. با کوله پشتی قرمز و کفش های ساق بلند به سفر رفت. کلبه ی پدربزرگ سه پیچ با روستا فاصله داشت. جایی که در آن همه حواسشان به دوشیدن شیر گاو بود و کسی صفحه ی حوادث روزنامه را نمی خواند. جایی که هنوز در آن الاغ ها عرعر می کردند و هر روز صبح دخترهای دامن رنگی پوش از زیر مرغ ها تخم بیرون می کشیدند.

پدر بزرگ چیزی از زندگی شهری نمی دانست. رادیو تنها وسیله ای بود که از دنیایی کمی آن طرف تر از دنیای او خبر می داد. بدون هیچ تصویری. کارهای دختر به نظرش عجیب می آمد، وقتی مثل خفاش از سقف آویزان می شد و از زمین و علف و سنگ و سوراخ عکس می گرفت. وقتی موبایل به دست این طرف و آن طرف می دوید و می گفت «کجا آنتن می ده؟» دختر تلفن می خواست و تلویزیون و اینترنت. نبود. آنجا هیزم نشکسته بود و جیک جیک پرنده و میوه هایی که از درخت آویزانند.

دختر با کفش های ساق بلند و کوله پشتی به روستا رفت، بلکه کمی به دنیای خودش نزدیک شود. پدربزرگ گفت «وقتی برمی گردی هوا تاریکه، مراقب گرگ ها باش!» دختر شانه بالا نینداخت و نگفت حواسم هست. فکر کرد این گرگ ها با آن گرگ ها فرق دارند. صدای زوزه می آمد. ترسیده بود. نگاهی به ساق پایش انداخت و آن را لای دندان های حیوان خاکستری تصور کرد.

گرگ های لعنتی هیچ جا دست از سرش بر نمی داشتند. بهتر بود با کوله پشتی قرمز و کفش های ساق بلند به خانه اش برگردد.

چاپ شده در روزنامه ی تهران امروز

پ.ن: عکس از نیما اوجانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 19:43  توسط آنالی اکبری  | 

روز آخر جشنواره فیلم٬ باران می بارید. درست زیر برج میلاد ایستادم و نگاهش کردم. بلند. فرو رفته در آسمان. و چه کوچک بودم. آنجا روی زمین. خیس.

فردا ۲۲ ساله خواهم شد.

همین جا روی زمین٬ با همه ی کوچکی هایم بزرگ خواهم شد. یک سال دیگر. فردا یک آنالی ۲۲ ساله هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:45  توسط آنالی اکبری  | 

وارد کافه شد.

هم وزنش سنگین بود هم پاهایش کثیف. شاید می شد جوری با وزنش کنار آمد٬ اما با پاهای کثیفش هرگز. نگاه خریدارانه ی مرا به هیچ عضوی حساب نکرد٬ نشست روی میز و پاهایش را تکان داد. همان پاهای کثیف را. جالب اینجا بود که یک دفعه مخاطب قرارم داد و شروع کرد به عربی حرف زدن.

طبیعی بود که اول یکی دو دقیقه ای تماشایش کنم. او یک Mbc واقعی بود. وقتی ساکت شد و منتظر جواب ماند٬ لبخند زدم و گفتم «نفهمیدم چی گفتی٬ از اول بگو!» مسلماْ اگر از اول می گفت هم فرقی نمی کرد. فقط خواستم شوخی ای کرده باشم٬ که البته متوجه شوخی فارسی ام نشد. به صورت تصادفی هر دویمان زبان نفهم از آب در آمده بودیم.

قیافه اش را شبیه آدم های عصبانی کرد و تند تند چیزهایی به عربی گفت. مبنا را بر این گذاشتم که دارد فحش می دهد٬ حالا یا می داد یا نمی داد. گفتم «الآرامش٬ الآرامش» فکر کردم شاید حضور الف و لام اول کلمه هایم بتواند فضا را عربی کند. لعنتی با اکوسیستم خودشان هم ارتباط برقرار نکرد و همچنان به صورت عصبانی از همان فحش های قبلی داد. دست به دامن حیله ی Can you speak english شدم. سرش را به علامت منفی تکان داد. خیلی خوشم آمد٬ او از من هم زبان نفهم تر بود. راستش دلم برایش سوخت٬ یک عرب تنها با پاهای کثیف در کافه ای تهرانی٬ کنار آدم هایی که حرف هایشان را نمی فهمید. حس کردم چیزی در حال باد کردن است. رگ انسانیتم بود. باید جوری با او ارتباط برقرار می کردم تا بفهمد تهران بد جایی نیست. اول سعی کردم اسمش را حدس بزنم. بلند گفتم «ابوبکر!» جواب نداد. پس اسمش ابوبکر نبود. «جبّار» جواب نداد. «ابوسفیان» جواب نداد. لعنتی!

اسمش را که نفهمیدم اما سعی کردم جمله ای پیدا کنم که در آن "ح" یا "ه" زیاد داشته باشد. می خواستم با از ته حلق تلفظ کردن آنها نشان دهم که عربی ام زیاد هم بد نیست. اولین جمله ای که به نظرم رسید این بود «حححوله ی حححمید حححسابی پاکیزه ه ه شده ه ه الححححمد الله ه ه ه» شرط می بندم منظورم را نفهمیده بود اما در کمال ناباوری تکانی به گردنش داد و گفت «الحمد الله!» حوله ی حمید کار خودش را کرده بود. ارتباط برقرار و موفق شده بودم!

فکر کردم شاید موقع خداحافظی گالن نفتی به رسم یادبود سر سفره ام بگذارد. نگذاشت. انگار نه انگار که انقدر برای ایجاد رابطه با او تلاش کرده بودم. بعد از این هرگز وقتم را با عرب ها هدر نخواهم داد. شاید دفعه ی بعد ژاپنی ها و کوبایی ها و پرتغالی ها به کافه بیایند.


بعداْ نوشت: قرار است یک صفحه ی کافه نوشت در مجله ای داشته باشم. اگر کافه ی شگفت انگیز ـ ناشناخته ـ ای می شناسید آدرس بدهید و روحمان را شاد کنید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:22  توسط آنالی اکبری  | 

 

اگر دچار پرکاری تیروئید باشید٬ گاهی احساس می کنید تمایل دارید کسی را بکشید. می دانم خیلی ها بدون اینکه دچار پرکاری تیروئید باشند این تمایل را دارند٬ اما آدم هایی مثل من می توانند بعد از کشتار٬ در حالی که گواهی پزشک را لای دندان هایشان گذاشته اند به دادگاه بروند٬ جنایت را موجه کنند و به خانه برگردند.

روزهای اول درمان دکتر برای تشخیص ژانرم پرسیده بود «هیچ وقت دلت می خواد کسی رو بکشی؟» درحالی که چشم هایم برق می زد جواب داده بودم «آرره» و فکر کرده بودم چه دکتر منطقی و خوبیست. به نظر من کسانی که با موضوعات از نظر عموم غیر طبیعی٬ طبیعی برخورد می کنند آدم های منطقی و خوبی هستند. اما دکتر به سرعت نا امیدم کرد و گفت «با خوردن این قرصا دیگه حس آدمکشیت از بین می ره» می دانم حاضرید سر شرافتتان قسم بخورید که دارم دروغ می گویم و خاطره ی روان پزشک رفتنم را به اسم دکتر غدد تعریف می کنم. اما نه... نه... [با صدای بلند و کشدار خوانده شود] نگذارید شرافتتان هرز برود. راست می گویم.

هیچ قتلی در کارنامه ام ندارم. کم کاری از خودم است٬ می دانم. اما در گذشته وقتی کسی روی سطح اعصابم اصطکاک ایجاد می کرد و جرقه می زد٬ به اولین چیزی که فکر می کردم کشتن او بود. اوه! چه آدم خطرناکی. حتماْ دقت کردید که من فقط در گذشته آدم خطرناکی بودم. ظاهراْ باید خوشحال باشم که هیچ یک از دوستان برای درخواستم مبنی بر اینکه «شمشیر سامورایی می خوام٬ بخر!» اندک تره ای خرد نکردند و روز تولدم دست به اهدای کادوهای لطیف تری زدند.

رفته رفته با خوردن به موقع قرص ها این میل در من کم می شد. حیف. آنالی آدمکش درونم با موهای بلند مشکی و دندان های خونی از من بیرون می رفت. دلم برایش تنگ می شد. آدم به سگش هم عادت می کند چه برسد به خود آدمکش درونش.

عاشق تصور کردن آدم ها در شرایط مختلف هستم. دوست دارم حدس بزنم در پوزیشن های متفاوت چه عکس العملی نشان می دهند و چه شکلی می شوند. این یکی از سرگرمی های من است. و بزرگترین دروغی که می توانم بگویم این است که تصور آدم ها در حالتی که قصد کشتنشان را داری جالب و شگفت انگیز نیست.

نیست؟!

پ.ن: عکس از نیما اوجانی

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:12  توسط آنالی اکبری  | 

 

اول شوخی بود.

دماغ نوک تیزش تکان می خورد وقتی می خندید و می گفت «کی میاد مارو بگیره!» ۵-۴ تایی که دور هم بودیم٬ مفهوم جمله دامن همه را می گرفت. معتقد بود هیچکس ما را نمی گیرد. همه خوب می دانستیم منظورش سگ و پاچه و مچگیری و از این جور گرفتن ها نیست. بحث ازدواج بود. تازه از آن نوع ازدواج هایی که باید منتظر بمانی تا بیاید. منظورم را که می فهمید. ازدواج به سبک "بشین تا بیاد". همیشه مثال خواهرش را می زد که در ۱۹ سالگی نشستنش جواب داده٬ طرف آمده بود و با ۴۰۵ گل زده به مکانی به نام خانه ی بخت رفته بودند. می گفت خواهرش مثل "ماها" نبوده. ماها یعنی ۵-۴ نفری که دور هم بودیم. می گفت «آخرش ما می ترشیم» دماغ نوک تیزش تکان می خورد. لابد ما هم بی خودی می خندیدیم. شوخی بود دیگر.

بعد شد یار جدا نشدنی دوران افسردگی.

خبر ازدواج هرکس که می رسید٬ می خزید توی کیسه خواب افسردگی و زیپش را تا خرخره بالا می کشید. زیر لب تکرار می کرد «پس من چی٬ پس من چی» جوری طلبکارانه می گفت پس من چی که انگار شوهر٬ خورشت قیمه نذری ست. معتقد بود هیچکس دوستش ندارد. و به همان نسبت کسی او را نخواهد گرفت. بهتر است بگویم شیون می کرد و می پرسید «کی میاد منو بگیره؟» هر دفعه سوالش را جوری مطرح می کرد که ناخودآگاه دستم را می بردم بالا. آدمیزاد است دیگر٬ تحریک می شود.

بعدتر شد فحش زمان دعوا.

کار به جایی رسید که وقتی مو قرمزه گفت «منو شاهین داریم باهم ازدواج می کنیم» بدون فوت وقت از جا پرید و به ترویج توحش پرداخت. دو دور کله ی مو قرمزه را به دسته ی مبل کوبید و گفت «بروبابا کی میاد تورو بگیره!» جدی جدی داشت دیوانه می شد. مو قرمزه همین حالا در زمینه ی "چه کسی" و "گرفتن" توضیح داده بود.

آخر دوباره شوخی شد.

قرص های اعصابش را که می خورد٬ آرام که می شد٬ دماغ نوک تیزش موقع خندیدن تکان می خورد و می گفت «محکم نشستم تا بیاد!» نمی خندیدیم. می گفتیم «میاد» مایی که بالای تختش ایستاده بودیم را نگاه می کرد و سوت می زد. بی حال می شد٬ خوابش می برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 23:55  توسط آنالی اکبری  | 

امتحان ساعت ۱۱ شروع می شد.

۱۰:۵۰ـ در ایستگاه بی آر تی میدان فردوسی٬ تکیه داده ام به دیوار شیشه ای. یعنی منتظر هستم. دختر نگهبان [اسمشان چیست؟ کنترلر؟] از پشت شیشه های عینک ذره بینی نگاهم می کند. یک ترم است که او را آنجا٬ در ایستگاه بی آر تی میدان فردوسی٬ با کاپشن طوسی می بینم که با کف دست تق تق به بدنه ی اتوبوس می کوبد و مسافرها را راهنمایی می کند «خانم هول بده برو تو» یا «خانم از روش بپر بیا بیرون» یا «خانم بیشتر برو تو٬ بیشتر» یا فریاد می زند «تندتر٬ تندتر» نمی دانم شاید هم می گوید «سریع تر٬ سریع تر» در هر صورت دختر جذابی ست. قد کوتاه٬ با ابروهای گرد و چشم های شیطان. امروز برای اولین بار وقتی کمی طولانی تر از همیشه نگاهم کرد٬ لبخند زد و گفت «تو فکری» تو فکر نبودم. می دانستم که دیر می رسم. تقدیر امروزم اینجوری رقم خورده بود. گفتم «ده دقیقه ی دیگه امتحانم شروع می شه و من اینجا منتظر اتوبوسم» خندیدم. چشم های شیطانش را گشاد کرد و با نگرانی گفت «ای وای! دیرت نشه» نگران نبودم. دیرم شده بود.

۱۱:۰۰ـ در اتوبوس هستم. چسبیده به میله ای که دیوار برلین بین زنان غربی و مردان شرقی ست. پیرزنی از پشت سر می گوید «خانم٬ خانم برگرد» خانم های زیادی اینجا هستند که می توانند برگردند. از کجا معلوم آن خانمی که باید برگردد من باشم. برنمی گردم. دستی از پشت می خورد به کمرم. «خانم برگرد» لعنتی! با خودم بود. بر می گردم. می گوید «می شه اینوری وایسی؟ پشم های کلاه کاپشنت می ره تو دهنم» زاویه ی ایستادنم را تغییر می دهم. پشم (!) های کلاه کاپشنم می رود توی دهان مرد پشت سر. اعتراضی ندارد.

۱۱:۲۰ـ در حیاط دانشگاه هستم. بوس هایم را بین بیتا و آیلار و یاسی تقسیم می کنم. با خونسردی می گویم «امتحانم شروع شده» بچه ها هیجانش را زیاد می کنند. «بددّو دیر شد» نمی دوم. شت! به همین زودی لیست اسامی را از دیوار کنده اند. نه مکان کلاس را می دانم نه شماره صندلی. باید شانسم را امتحان کنم. طبقه ی اول٬ کلاس ۱۱۱. [نزدیک ترین است. حوصله ی طی کردن مسیرهای طولانی را ندارم] یکی از صندلی ها را انتخاب می کنم. خانم کهنسالی بالا سرم می آید. «شماره ی صندلیت چنده؟» با خوشحالی جواب می دهم «نمی دونم ولی همین خوبه!» خانم کهنسال پا پیچ قضیه نمی شود. اسمم را ته لیست یادداشت می کند. بغل دستی ها هم امتحان انقلاب دارند. کلاس را درست آمده ام. هه هه! خوش شانسی همین است.

۱۱:۳۰ـ دانشجوی پشت سر می خزد زیر صندلی ام٬ خودکاری از روی زمین بر می دارد٬ از کنار گوشم جلو می آورد و می گوید «بفرمایید» خودکار را می گیرم و می گویم «مال من نیست. ولی مرسی» می گذارمش روی میز. مشغول نوشتن که می شوم٬ خودکار غریبه می لغزد٬ قل می خورد سمت پرتگاه و سقوط می کند پایین. اهمیتی نمی دهم. در عوض آقای پشت سر وظیفه ی اهمیت دادن را به عهده می گیرد. حاضر به یراق خزیدن زیر صندلی ست. خودکار را که از کنار گوشم جلو می آورد می گوید «می دونم مال شما نیست ولی بفرمایید!»

۱۲:۰۰ـ ورقه ام را می دهم. خانم کهنسال می پرسد «ساعت چنده؟» خودش ساعتی دور مچ دارد. با بند نازک چرمی. می گویم «یازده و نیم» دارم از در خارج می شوم که می گوید «ساعت دوازده س» در راهرو شانه ای بالا می اندازم «به خاطر نیم ساعت؟»

دیگر صدایی نمی آید. این بیرون کسی وقت ندارد. حواست هست؟ وقت یعنی همین نیم ساعت ها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:19  توسط آنالی اکبری  | 

 

پسر همسایه درس هایش را خوب می خواند. در مدرسه ۲۰ می گرفت و برای ناهار نان. پسر همسایه زرنگ بود. روز معلم "ساعت دیواری" را لای کاغذ کادوی زرق و برقی می پیچید و تقدیم خانم احمدی یا خانم شیرزاد می کرد و در ازایش نمره های خوب می گرفت. بعداْ که معلم ها مرد شدند قاب خاتم یا پیراهن راه راه سفید و آبی تقدیمشان می کرد و زنگ تفریح ها به جای اینکه توی دروازه بایستد و شیرجه بزند روی توپ چند لایه٬ مسیر کلاس تا دفتر را دنبال آقا معلم یورتمه می رفت و به فعالیت های مالشیستی می پرداخت. در ازایش سر صف لوح تقدیر می گرفت یا به اردوی یک روزه ی بچه نمونه ها می رفت. پسر همسایه زرنگی می کرد و دو بار در صف یک دانه ای که زودتر به نان ختم می شد می ایستاد و با دو بربری به خانه برمی گشت. زود. پسر همسایه هیچ وقت دیر نمی کرد. توی صندوق صدقه سیگارت نمی انداخت. با دست آب نمی خورد. یواشکی فیلم پورنو نمی دید و زیر پتوی پلنگی با خودش تنها نمی شد.

صفر که می گرفتی مادرت خاک بر سر صدایت می کرد و می گفت «از پسر همسایه یاد بگیر. همه ی نمره هاش بیسته» او فقط ۲۰ نمره بیشتر از تو می گرفت. اما مرغ همسایه غاز بود.

 ستون فقرات معلم را که نشانه می گرفتی و به طرفش سوسیس پرت می کردی٬ توی گوش ناظم که می کوبیدی٬ بچه ها را که با شلنگ دستشویی خیس می کردی٬ صندلی اتاق مدیر را که کش می رفتی٬ قایم می کردی و یادداشت می گذاشتی «این میز و صندلی به هیشکی وفا نمی کنه٬ این دفعه صندلی رو بردم دفعه ی دیگه میزو می برم که دل نبندی!» و مدیر می ماند و میز ِ بی صندلی٬ مادرت جعبه شیرینی در دست به مدرسه می آمد٬ تعهدنامه می نوشت٬ امضا می کرد و انگشت می زد و می گفت «آبرومو بردی. پسر همسایه رو ببین...کدوم یکی از این کارهارو می کنه؟ یه کم مثل اون باش» پسر همسایه را چه به این حرف ها. حتا نمی توانست سوسیس را لای نان باگت بگذارد٬ چه برسد به اینکه بخواهد ستون فقرات کسی را نشانه بگیرد. تازه قدش نمی رسید که بخواهد توی گوش ناظم بکوبد. نهایتاْ می توانست در ناحیه ی کلیه ی چپ و راست دست به حرکتی بزند. اما در هر صورت برای مادرت مرغ همسایه غاز بود.

پسر همسایه با بربری هایش تند تند به طرف خانه می رفت. برای افقی کردنش یک هول کوچک کافی بود. نشستی روی سینه اش٬ مشت زدی و مشت زدی. بربری ها را به تاراج بردی. پسر با لب خونی و لباس خاکی به خانه برگشت. دیر شده بود. مادر پسر همسایه که او را بی بربری٬ خونی٬ خاکی٬ با تاخیر دیده بود گفت «خاک بر سرت! کتک خوردی؟ از پسر همسایه یاد بگیر. هیشکی حریفش نیست» چه می شود کرد. مرغ همسایه همیشه غاز است.


چند روز بعد نوشت: کاسنی خبر داد بازی جدیدی شروع شده٬ باید لینک چندتا از پست هایی که در دل و جانم فرو رفت را اینجا بگذارم بلکه در دل و جان شما هم فرو رود.

ما برای وصل کردن آمدیم پیاده رو

قهرمان جهان! کاسنی

از عوارض خودشناسی Opium

NEXT PLEASE  توکای مقدس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:47  توسط آنالی اکبری  | 

 

داشتم جلوی آیینه ی حمام ادا در میاوردم که آدامس خوشمزه ی لعنتی از دهانم بیرون افتاد. شاید فکر کنید اهمیتی ندارد که یک آدامس لعنتی _چه خوشمزه چه بدمزه_ از دهان آدم بیرون بیفتد، اما نمی دانم چرا برای من اهمیت داشت. دهان من از آن دسته دهان هاییست که عادت ندارد بی آدامس بماند، دوری اش برایش سخت است، استخوان درد می گیرد. مسخره نمی کنم. جداً اینجور دهانی ست! تازه راجع به یک آدامس معمولی و بی اصل و نسب حرف نمی زنم، چیزی که در حین ادا در آوردن جلوی آیینه ی حمام از دهانم بیرون پرید یک آدامس Trident فوق العاده بود. همه ی این ها مقدمه ای بود برای اینکه چهار دست و پا راه رفتنم کف حمام را توجیه کنم. باید پیدایش می کردم. البته قبل از آنکه بخواهم نواحی زمینی را مورد جستجو قرار دهم، یقه و کمر و شلوارم را چک کردم. بهتر بود به آنجا چسبیده باشد. که نچسبیده بود. بعد بدون اینکه پاهایم را تکان دهم، از ارتفاعات زمین را نگاه کردم. دوست داشتم همین نزدیکی ها باشد، زود پیدایش کنم و کلک قضیه را بکنم. همین نزدیکی ها نبود و کلک قضیه کنده نشد. آدامس، بازی کثیفی را شروع کرده بود. دو بار وسوسه شدم بی خیال شوم و به همان نسبت دو بار بر وسوسه ام غلبه کردم. ظاهراً درس های خودسازی جواب داده بود. دلم نمی خواست در حین راه رفتن یک آدامس با اصل و نسب کف پایم بچسبد و کش بیاید. هیچکس دوست نداشت. به ناچار ته نشین شدم کف حمام. با دقت بیشتری کاشی ها را نگاه کردم. نبود. دوباره بلند شدم و ایستادم جلوی آیینه. می خواستم حادثه را بازسازی کنم. شروع کردم به ادا در آوردن و سعی کردم خودم را جای آدمس بگذارم. اگر از دهان کسی بیرون می افتادم کجا می رفتم. راستش هر جور حساب می کردم، به عنوان یک آدامس خوشمزه به جایی جز زانوی طرف نمی چسبیدم. ولی آنجا نبود. لعنتی اصلاً مثل من فکر نمی کرد. دوباره نشستم کف حمام و بعد شروع کردم به چهاردست و پا طی کردن مسیر از در تا توالت فرنگی. نبود. هیچ جا نبود. کم کم داشتم شک می کردم، شاید هنوز در دهانم بود. چک کردم. نبود. شاید هم اصلاً از اول آدامسی در کار نبوده. ولی بود. قسم می خورم که بود. فکر کردم شاید دست هایی در کار است. آدم وقتی کم می آورد دوست دارد فکر کند پشت پرده دست هایی در کار است. مافیای آدامس! احمقانه ست، می دانم.

دیگر داشتم الکی الکی نا امید می شدم. فکر کردم کاش از اول جلوی وسوسه ی بی خیال شدن پرچم ژاپن بالا برده بودم. دیگر اهمیتی نداشت که کف پایم بچسبد یا نچسبد. داشتم از حمام بیرون می رفتم که یک دفعه جسم جویده شده ی صورتی رنگی را روی دیوار، زیر آیینه دیدم. خودش بود. کمی نگاهش کردم، به این نتیجه رسیدم که بهتر است بگذارم همان جا بماند. در واقع می خواستم آزمایش کنم تا بفهمم آیا دفعه ی دیگر هم وقتی دارم جلوی آیینه ادا در می آورم، و آدامس دیگری از دهانم بیرون می افتد، به همان جای قبلی می چسبد یا نه. اینجوری می شود آدامس ها را شناخت. آدامس های احمقی که به زانوی آدم نمی چسبند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 19:51  توسط آنالی اکبری  | 

 

زن کنار پنجره ی اتوبوس نشسته و با اخم زل زده بود به بیرون. پنجره از آن دسته چیزهاییست که کم پیش می آید به خودش نگاه کنی. زن هم از آن هایی نبود که شکل خود پنجره و جزئیاتش برایش اهمیتی داشته باشد٬ پس بهتر بود زل بزند به بیرون. که زده بود. با اخم. شاید اینکه زنی کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند مهم نباشد٬ اما اینکه زنی با پاهای پشمالو کنار پنجره ی اتوبوس اخم کند بامزه است. پای راست مو دار را روی پای چپ مو دارش انداخته بود و تکان می داد.

زن اخمو یک دفعه به طرفم برگشت و گفت «ماژیک داری؟» ماژیک نداشتم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. با اخم خندید و گفت «می خوام پشت این صندلیه یه چیزی بنویسم» فهمیدم اخم از اجزای لاینفک صورتش است. فکر کردم لابد می خواهد پشت صندلی اتوبوس شعار بنویسد. با اخم و پاهای مو دار. گفتم «چی بنویسی؟» خودم را زدم به آن راه٬ که مثلاْ من نمی دانم می خواهی شعار بنویسی. گفت «یه جمله» از جوابش خوشم نیامد. گفتم «واسه کی می خوای بنویسی؟» از آن سوال های مسخره. گفت «واسه هر کی که بخونه. واسه تو» گفتم «اگه برای منه٬ بگو حفظ می کنم!» با اخم خندید. با اخم و پاهای مو دار. گفت «داری مسخره می کنی؟» سرم را تکان دادم. یعنی آره. گردنش را چرخاند. از پنجره زل زد به بیرون. گفت «چیز میز نوشتن با ماژیک رو دوست دارم. مثل دیوارای زندان. زندان رفتی؟» زندان نرفته بودم. ابروهایم را بالا بردم. یعنی نه. داشت بیرون را نگاه می کرد. حرکت ابروها را ندید. دوباره پرسید «رفتی؟» گفتم «نه نرفتم. تو رفتی؟» با حسرت گفت نه. انگار دارد راجع به شمال حرف می زند. گفتم «می برمت!» با اخم به طرفم برگشت و خندید. «مسخره می کنی؟» لبخند زدم. یعنی آره.

پای راست مو دار را خاراند و گفت «رو دیوار توالت های مدرسه هم یادگاری می نوشتن اون وقتا. من هیچ وقت ننوشتم» گفتم «ماژیک نداشتی؟!» گفت «نه٬ نمی دونستم چی باید بنویسم» دوست داشتم سر به سرش بگذارم. گفتم «پس ماژیک داشتی!» با اخم نگاهم کرد. جدی. گفت «جداْ چی باید بنویسم؟» حوصله ام داشت سر می رفت. گفت «احساس می کنم حرفی برای زدن ندارم. هیچی ندارم. نه عشقی که اسمشو وسط قلب بنویسم٬ نه شعری٬ نه فحشی٬ نه شعاری» چرا باید زنی با پاهای مو دار این چیزها را به من غریبه بگوید. گفت «تو داری؟» با تعجب نگاهش کردم. گفت «عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری؟» گفتم «اضافه؟ که بقیه شو بدم به تو؟!» با اخم خندید. قبل از آنکه بپرسد "مسخره می کنی؟" خودم گفتم «آره...»

گردنش را چرخاند. زل زد به دنیای بیرون که پشت شیشه ی اتوبوس در حرکت بود. همه چیز را با اخم و دقت نگاه می کرد. انگار دنبال چیزی می گشت. دنبال عشقی٬ شعری٬ فحشی٬ شعاری. و من مشغول تماشای زنی با پاهای پشمالو بودم که دنبال ماژیک و چیزی برای نوشتن می گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:46  توسط آنالی اکبری  | 

شاید دو سال پیش بود که من و سارا در ۳۶۰ باهم دوست شدیم. از آن مدل دوستی هایی که با کامنت های چرت و پرت شروع می شود. که با خواندشان می خندی و می گویی «هورا یه دیوونه ی جدید!» از آن دوستی هایی که هیچ قاعده و اصول تعریف شده ای ندارد. که لازم نیست حتماْ راجع به موضوع خاصی حرف زد. که می شود از هر دری گفت. با جملات بی ربط. از این شاخه روی شاخه ی دیگر پرید و تاب خورد. بی توقع. دوستی من و سارا اینجوری شروع شد. بعدها بیشتر همدیگر را شناختیم. دیوانه بود و دیوانه بودم. هرکدام در ژانر خودمان.

بحث دوستی اینترنتی که وسط کشیده می شود٬ خیلی ها بدون فوت وقت به بازخوانی صفحه ی حوادث می پردازند و مثال مردهای هرزه ای را می زنند که دخترکان آفتاب مهتاب ندیده را وادار به تماشای آفتاب مهتاب می کنند. یا دخترهای کثیفی که با نقشه های شیطانی پسرهای خوب را به دام می اندازند و یکی دو دور مورد سوء استفاده قرار می دهند. اما خوب که نگاه می کنم می بینم خیلی از دوستی های شگفت انگیزم ریشه در اینترنت دارد. سارا یکی از آنهاست.

امشب در کافه فانوس راجع به شغل های مهیج حرف می زدیم. گفتم هر روز نیازمندی های همشهری را ورق می زنم و دنبال کاری جدید می گردم. یک شغل هیجان انگیز و خاص. سارا گفت «من دوست دارم آتش نشان بشم» ناباورانه نگاهش کردم. او اولین کسی بود که در فاصله ی نیم متری ام می گفت دوست دارد آتش نشان شود. گفتم «دقیقاْ !» چند وقت پیش آگهی استخدامش را در روزنامه دیده بودم. تحریک کننده بود. هرچند به هرکس گفتم می خواهم آتش نشان شوم خندیده و فکر کرده بود شوخی می کنم. شوخی نمی کردم.

سارا از معدود دوستانم است که خیلی درگیر پول زیاد در آوردن نیست. نه اینکه از آن بدش بیاید اما اولویت های دیگری دارد. کار می کند٬ برای خانواده هایی که تنها دارایی شان فقر است. برای بچه هایی که پول کلاس زبان رفتن ندارند اما عشق یاد گرفتن چرا. تلاش می کند٬ برای فروختن ترشی و روبالشی زن هایی که خرج زندگی شان از ترشی و روبالشی در می آید. سارا با عشق در موسسات خیریه کار می کند. با عشق کمک می کند. انگار برای همین به دنیا آمده است.

و من هنوز در جستجوی شغل جدید هستم. آتش نشانی نشد کار در مهدکودک به عنوان مسئول عوض کردن دنیای بچه ها. نشد گویندگی. نشد فیلمنامه نویسی. نشد بازیگری. هرچند به نظرم بهترین و مهیج ترین کار این است که در کنار دوستان خوبت زیر باران خیس شوی٬ از سرما بلرزی و شاد باشی و در حالی که موقع خندیدن از دهانت بخار بیرون می آید٬ لحظه لحظه های زنده بودن را با تمام وجود زندگی کنی. کاش کسی در ازای این کار ماهانه حقوق می پرداخت!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:8  توسط آنالی اکبری  |