![]() |
![]() |
|
| اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره |
|
وقتی نگاهی به دور و بر می ندازی چیزهای جور واجور و گاهی ناجوری می بینی که یا مجبورت می کنه چشم هاتو تنگ کنی و با دقت زوم کنی روش و از دیدنش هیجانزده شی٬ یا قیافه ت مجبور به در هم کشیدگی می شه. این حق طبیعی ماست که اجازه داشته باشیم چیزی رو بپسندیم٬ نظر خاصی نداشته باشیم یا حالمون ازش به هم بخوره. ظاهر مردم٬ مغازه ها٬ تبلیغات و مانکن های پلاستیکی توی ویترین ها مثل حنجره های قوی ای هستند که مد رو با صدای عنکرالاصواتی فریاد می زنند. جدا از مدهای باکلاس با قیمت های سرگیجه آور٬ همراه با brand های دهن پر کن٬ همیشه نوعی مد چیپ هم وجود داره که به صورت ناشیانه و بی سلیقه ای سعی در تقلید از مد نوع اول داره. اگر کمی دقت کنید می بینید که اجناس فیک (fake) به صورت بی رحمانه ای کشور٬ کمد و جاکفشی مردم مارو بلعیده. کفش های زشت٬ بد قواره و عاری از هرگونه خلاقیت با مارک ورساچی و دیزل. کمربندهای گنده و بد مدلی با مارک اغراق آمیز D&G. مانتوهایی بته جوقه دوزی شده با مارک mango. تیشرت های بنجول و یک بار مصرفی با مارک اسپریت و ... جالب اینجاست که سازنده ها و کارخونه های شاید معتبر داخلی اقدام به تولید همین اجناس قلابی می کنند. کفش ملی که اسمش هم روشه (ملی!) کفش هایی با طرح کانورس تولید می کنه. نمی دونم بالاخره باید لفظ "ملی" رو باور کنیم یا مدل کانورس رو؟ دمپایی های نیکتا با علامت NIKE! یک بار تو یکی از مغازه های تهران بزرگ با چیزی رو به رو شدم که از جوک هم خنده دارتر بود! کفشی خارق العاده که پشتش با نوشته ی آدیداس تزئین شده بود و بغلش با مارک NIKE! احتمالاْ جناب تولید کننده دلش نیومده بود بین دو مارک مورد علاقه ش یکی رو انتخاب کنه. بهتر نیست وقت٬ سرمایه٬ نیروی کار و خلاقیت ایرانی رو به جای تولید اجناس خنده دار و مسخره ی این چنینی در راه های بهتری مصرف کنیم؟ کوبیدن مارک های دروغین به کفش ها و لباس ها٬ خوب یا شیک بودن اونهارو تایید نمی کنه. انگیزه ی خریدار از خرید همچین اجناس قلابی ای برای من گنگ و نا مفهمومه. اگر علاقه به پوشیدن لباس های مارک دار داریم اما پول کافی برای خریدش رو نه٬ بهتره فعلاْ از پوشیدن کفش all star و شلوار لی وایز صرف نظر کنیم٬ چون نپوشیدن لباس مارک دار بهتر از پوشیدن اون با جنس بنجول و برچسبی قلابیه که از چندین متر اون ورتر فیک بودنش رو داد می زنه. طرح لباس با نوشته های فارسی٬ طرح خوب و موفقی بود که با استقبال رو به رو شد. وقتی می تونیم با ایده های ایرانی چیز خوبی تولید کنیم چرا با پر کردن بازار با اجناس تقلبی و مسخره٬ هنر فرهنگ و صنعت خودمون رو زیر سوال می بریم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:25 توسط آنالی اکبری |
|
اگر روزی دختر و پسری در مکانی با هم٬ در حال شوخی٬ خنده و صحبت کردن دیده شدند و کسی یا کسانی بدون ذره ای شک یا مکث نگفتند "این ها با هم دوست دخترـ دوست پسر هستن" ٬ اگر مردم قبول کنند که دیده شدن و با هم بودن هر جنس نر و ماده ای مبنی بر این نیست که آنها با هم "تیریپ خاصی" دارند٬ اگر ملت به وجود چیزی به نام "دوستی ساده"٬ بدون هیچ مخلفاتی٬ ایمان بیاورد٬ اگر روزی در خیابان٬ راننده ای را دیدیم که درکمال آرامش و خونسردی٬ بدون وسط کشیدن پای خانواده به عنوان فحش٬ رانندگی می کند و جلوی بیمارستان دچار هوس زودگذر بوق زدن نمی شود٬ اگر روزی حس کردیم می توانیم کمتر تظاهر به مهربانی و "آدم خوبه بودن" کنیم٬ کمتر وعده ی "فدا شدن" به این و آن بدهیم و کمتر برای هم ادا در بیاوریم و نقش بازی کنیم٬ اگر روزی بطری آب معدنی ٬ پاکت خالی سیگار٬ ته مانده ی بسته ی چی توز حلقه ای و لنگه دمپایی قهوه ای را به جای جوی آب در سطل زباله دیدیم٬ اگر روزی آنقدر پول داشتیم که واقعاْ ندانیم چه گونه خرجش کنیم٬ اگر روزی بر روی پیاده رو و خیابان اثری از تف سفید مایل به سبز کش آمده ای ندیدیم که چند بار زیر پای رهگذرین مانده است و کم کم به خورد آسفالت می رود٬ اگر روزی آنقدر فهیم و باشعور بودیم که رشته ی تحصیلی و شغل این و آن را مسخره نکنیم و طرز فکرمان این نباشد که جامعه فقط دکتر٬ مهندس و خلبان می خواهد٬ اگر روزی معنای عدالت را از نزدیک٬ مماس با قفسه ی سینه مان حس کردیم٬ صدای نفس هایش را شنیدیم و فهمیدیم این واژه وجود خارجی دارد٬ اگر روزی به همه ی دختران زیبا٬ شاد٬ شیطان٬ متفاوت و به نوعی "تابلو"٬ که دوست های زیادی دارند٬ هر روز به پاتوقشان می روند٬ با همه شوخی می کنند و هیچ گناه خاصی مرتکب نشده اند جز اینکه می خواهند تحت هر شرایطی شاد باشند٬ برچسب "خراب" نچسباندیم٬ اگر روزی هیچکس از روی بی برنامگی و نبود امکانات سوزن سرنگ را در رگش فرو نکرد و برای چند ساعت نشئگی به دست و پای دراگ دیلرها نیفتاد٬ اگر روزی آنقدر شاد بودیم که دیگر حس کردیم برای تنوع هم که شده دلمان کمی غم می خواهد٬ آن موقع است که باید به افلاطون و ابونصر فارابی اطلاع دهیم که ما در مدینه ی فاضله زندگی می کنیم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:7 توسط آنالی اکبری |
|
فهمیدن بعضی چیزها خیلی راحته. نه نیازی به فکر کردن داره٬ نه نیازی به اینکه بخوای قیافه ی آدم های متفکر همه چیز فهم رو به خودت بگیری و با کت شلوار و کیف سامسونت٬ دست راستت رو بزنی زیر چونه ت و زوم کنی رو مسئله. فهمیدن بعضی چیزها جداْ خیلی آسونه. مثلاْ خیلی راحته بفهمی کسی که واسه وبلاگت کامنت گذاشته متنت رو خونده یا فقط اومده واسه رفع تکلیف و اعلام این نکته که "ما هم آررره و اینا" واست نوشته که "وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن!" گاهی واست یک قایق هم می کشن که یک وقت بهانه نیاری راه دوره و وسیله ی نقلیه نیست. خیلی راحته بفهمی که اکثر ما آدم ها داریم روز به روز احمق تر می شیم. احمق نه از اون لحاظ٬ از همین لحاظ. تفکرات احمقانه ای که تو قسمت بالای بدنمون هست باعث می شه برداشت های احمقانه ای از ساده ترین مسائل زندگی داشته باشیم. این برداشت ها باعث به وجود اومدن توقع های احمقانه تری می شه. وقتی از کسی یا چیزی توقع احمقانه ای داریم نمی تونیم احمقانه رفتار نکنیم و جمله های احمقانه ای به بیرون نپاشیم. حرف های احمقانه می زنیم پس چیزهای احمقانه تری هم می شنویم. با این توضیحات٬ احمقانه ست اگر فکر کنیم احمق نیستیم! خیلی راحته بفهمی زندگی بدون پول مثل زنبور بی عسل می مونه! حتی از اون هم بدتر٬ مثل ساندویچ بدون نوشابه٬ پارک ملت بدون بدمینتون(!) و گوجه سبز بدون نمک. خیلی راحته بفهمی تقریباْ هیچ وقت نمی تونی اون آدم یا پارتنر ایده آلت رو تو دنیای واقعی پیدا کنی. اونی که همه چیزش مطابق معیارهای تو باشه. طرز فکرش٬ رفتارش٬ بیانش٬ حرکاتش٬ استایلش٬ سایزش٬ تحصیلاتش٬ قیافه ش٬ هیکلش٬ اخلاقش٬ فرهنگش٬ خانواده ش٬ پاتوقش٬ دوستاش٬ ماشینش٬ خونه ش٬ ... ش٬ ...ش٬ ...ش٬ ..ش٬ ...! خیلی راحته بفهمی اینجا جای موندن نیست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط آنالی اکبری |
|
"یبوست" از جمله مشکلات یا بیماری های سخت٬ مهلک و دردناکیه که بشر گاهی دچارش می شه. معمولاْ می گن درست نیست توی جمع راجع به این جور مسائل حرف زد٬ ولی دلیل نمی شه که! ملت خیلی چیزا می گن. مگه قراره ما همیشه مثل حیوونهای اهلی حرف گوش کن باشیم؟ [مثلاْ وقتی حراست یک محلی میاد گیر می ده خانم حجابتو درست کن٬ باید سریع دست به روسری شیم و بکشیم جلو؟ مسلماْ این طور نیست] وقتی یبوست می گیریم حس بدی خواهیم داشت. مثل حس بین زمین و هوا موندن. نه می تونی بری نه می تونی بمونی. یبوست مثل وقتیه که تو بازی XO دو طرفه می شی. دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. البته می شه اون رو به اصطلاح "بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کردن" هم تشبیه کرد. از یک طرف می تونی کلاْ صورت مسئله رو پاک کنی٬ بلند شی از دستشویی بری بیرون و بی خیال تخلیه کردن شی [که این حرکت بعداْ منجر به حوادث ناگواری می شه. مثلاْ ممکن دایماْ حس کنی چیزی مثل دم ازت آویزونه] از یک طرف دیگه می تونی اونقدر توی دستشویی بمونی و زور بزنی و زور بزنی و زور بزنی... که این روش هم می تونه منجر به حادثه ی دلخراشتری بشه. [مثلاْ ممکن کلاْ از بیخ و بن تخلیه شی!] بی خود نیست که می گم یبوست از مهلک ترین معضلات زندگی بشریه. وقتی دچار یبوست می شی مثل این می مونه که حرفی برای چند ساعت توی گلوت مونده باشه و نتونی به زبون بیاریش. اون موقع ست که حس ترکیدن بهت دست می ده. یبوست یک جور بلاتکلیفیه. مثل یک جور جواب سر بالا می مونه که بالاخره نمی دونی معنیش یعنی "آره" یا "نه" ؟ مثل این می مونه که بخوای بعد از چند وقت بی خبری به دوستت اس ام اس بدی٬ متنش رو نوشتی ولی انگشتت هی می ره رو دکمه ی send و برمی گرده! هی می گی بفرستم؟ نفرستم؟ تا مرز فرستادن می ری و دوباره Delete ش می کنی. یبوست مرحله ای از زندگیه که می تونی بگی "کار هنوز به جاهای باریک نکشیده ولی تا مرزش رفته!" مثل یک جور دق مرگ شدنه. زجر دادن اما نکشتن. بدیش اینجاست که تو مثل یک عروسک٬ بازی داده می شی. یبوست یک جور مردم آزاری درونیه. یک جور دست به یکی کردن اعضای داخلی بدن برای مسخره کردن و خندیدن به صاحب جسم. یک جور لوس بازی دخترونه و شل کن سفت کن در آوردن! یبوست مثل وقتی می مونه که تا دم در خونه ی دوستت بری٬ اما نظرت عوض شه و برگردی. اون هم درست وقتی که دوستت داره واسه اومدن تو لحظه شماری می کنه و چشماش به در خشک شده! البته یبوست درصد "امید" رو در فرد بیمار بالا می بره. همیشه می تونی امیدوار باشی که شاید با این بار دستشویی رفتن موفق شی و بتونی این بازی ناجوانمردانه رو تمم کنی. بر فرض مثال که بالاخره موفق شدی و بعد از ۴۵ دقیقه زور بی وقفه [با نگاه خوشبینانه] خودت رو تخلیه کردی٬ حالا باید دردهای بعد از زایمان رو تحمل کنی! از ناراحتی زانو و گرفتگی عضلات و درد مفصل گرفته تا تنگی نفس و ... اینااااااااا ! پ.ن: چیش بد بود؟ حالا هی بگین توی جمع درست نیست از این مسائل حرف زد! یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:10 توسط آنالی اکبری |
|
|
تازگیا روزنامه که می خونم اعصابم دچار اختلال می شه! حالت تهوع می گیرم از این همه خبرهای افتضاح و نا امید کننده. از خشکسالی و سهمیه بندی آب تو تابستون گرفته تا نخوردن نون گندم و دیدنش تو دست مردم و گرونی و تورم و کشته شدن چند شبه نظامی تو بغداد و عطسه کردن چند طفل فلسطینی در اثر ایجاد گرد و خاک توسط اسرائیلی ها در نوار غزه و بلعیده شدن مجلس توسط اصولگرایان و تیکه پراکنی های مسئولین به همدیگه و جنگ و کودتا و شدیدتر شدن فعالیت گشت ارشاد و بالا رفتن قیمت بنزین و شیرین کاری های هیلاری کلینتون و افزایش قتل های خانوادگی و ۲۴ سال تجاوز پدر به دختر تو زیر زمین و برگزاری مسابقه ی "بن لادن یابی" یا "خونه ی اسامه کدوم وره" و آب شدن یخ های قطبی و رضایت "مردم" از عملکرد دولتمردان! یعنی واقعاْ همه چیز به همین شدت بد و داغونه؟ چی می شد یک روز تو روزنامه می خوندیم: ملت شریف ایران تا دلتان بخواهد آب داریم٬ بخورید٬ بیاشامید اگر دلتان خواست اسراف هم بکنید. جنگ در فلسطین به پایان رسید٬ اسرائیل به صورت اتفاقی مکان نا شناخته ای را روی کره ی زمین پیدا کرد و کشورش را به آنجا انتقال داد. هوا در همه ی فصول به شدت مطبوع است٬ دیگر از شدت سرما و گرما منقبض و منبسط نخواهید شد. گوشت و مرغ ارزان شد. تا می توانید شیشلیک و جوجه کباب بخورید. حقوق کارمندان "هی" در حال بالا رفتن است "هی" "هی". بر اساس آماری که جدیداْ در سراسر دنیا گرفته شده است گفته می شود درصد تمایل به تجاوز به شدت سیر نزولی داشته است. عرضه ی بنزین رایگان در همه ی پمپ بنزین های معتبر. میانگین میزان مطالعه به ۲ ساعت در روز رسید. گشت ارشاد برچیده شد. شواهد و مدارک نشان می دهد که پول از پاروی ایرانیان بالا می رود. واکسن ایدز کشف شد٬ راحت باشید! سوراخ های لایه ی اوزون خود به خود ترمیم شد. امریکا دست از سر ما برداشت. ما دست از سر دنیا بر داشتیم. مافیای اقتصادی آب توبه بر سرش ریخت. انجلینا جولی و برد پیت یک کودک ایرانی را به فرزندی قبول کردند. ایرانی ها شادترین مردم دنیا شناخته شدند. نسل کنکور منقرض شد. جاستین تیمبرلیک به تهران خواهد آمد. در سراسر دنیا صلح بر قرار است٬ شاد باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:6 توسط آنالی اکبری |
|
دبستان که بودم هر روز صبح سر صف٬ یکی از ما که احتمالاْ خفن تر از بقیه بود [از اون لحاظ] می رفت بالای پله ها و "شعار هفته" می داد. شعارهایی تو مایه های النظافة من الایمان و به بزرگتر ها احترام بزاریم و قرآن رو با صوت بخونیم و علم بیاموزیم و شهوت رو از خودمون دور کنیم. آخری رو دروغ گفتم چون اون موقع احتمالاْ هیج کدوممون معنی این واژه رو نمی دونستیم! با اینکه من از انفوان طفولیت علاقه ی عجیبی به ژانگولربازی و بداهه پردازی و بازیگری و مجریگری و از این قبیل کارها داشتم٬ خوشبختانه هرگز زیر بار همچین ذلتی نرفتم که بخوام با مشت گره کرده شعار هفته بدم و حس کنم دارم رسالت الهی انجام می دم و ملت رو به راه راست هدایت می کنم. اما یکبار تو دهه ی فرخنده ی فجر و نزدیکای ۲۲ بهمن٬ با یک گروه ورزیده و این کاره [از این لحاظ] در نقش شاه ظالم بر روی استیج ظاهر شدم. ۱۰ سالمون بود و قبل از اجرای نمایش چند بار کلاس های فارسی و ریاضی رو به بهانه ی "تمرین" پیچونده بودیم و هر حرکتی کرده بودیم غیر از تمرین نمایش! بنابراین هیچ کدوم از ما نمی دونست که آخر داستان قراره چه جوری تموم شه. روز موعود فرا رسید و همه با اعتماد به نفس قابل تحسینی در مکانی کمی بالاتر از سطح دریا٬ در مقابل ۲۰۰-۳۰۰ دانش آموز با مقنعه های کج و خوراکی به دست٬ ظاهر شدیم و شروع کردیم به اجرای نمایشی ۲۲ بهمن پسند و مثلاْ انقلابی. اولاش خوب بود٬ همه دیالوگ هامون رو حفظ بودیم اما وقتی به وسطای نمایش رسید٬ بچه ها به من و من افتادن٬ چون نمایشنامه ای در کار نبود و نمی دونستن دیگه باید چی بگن. جالب اینجاست که به ذهن هیچ کدوممون خطور نکرده بود که قبلاْ یه فکری به حال آخر ماجرا بکنیم! در همون لحظات سخت و وانفسا بود [الکی] که من شروع به بداهه گویی کردم و نمایش رو به صورت غیر منتظره ای به پایان رسوندم. توی این داستان نه تنها انقلابی صورت نگرفت بلکه همه چیز به نفع شاه و سلطنت تموم شد! مدیر و ناظم و خانم پرورشی و خانم قرآن که اصلاْ توقع دیدن همچین چیزی رو نداشتن٬ به شدت عصبانی شدن٬ دست و پاشون رو گم کردن و درست وقتی که برنامه های دهه ی فجر داشت به قسمت های خوبش می رسید٬ بچه هارو فرستادن سر کلاس ! همون موقع ها بود که فهمیدم هیچ طعمی خوشمزه تر از طعم قانون شکنی نیست. به نظر من یکی از مهیج ترین تفریحات بشر زیر پا گذاشتن قانون های احمقانه ایه که حماقت و هویج پخته بودن رو در بین مردم رواج می ده. بچه هایی که مدرسه می رن دو دسته ن : دسته ی اول کسایی هستن که وقتی معلم وارد کلاس می شه "برپا" می گن٬ از جاشون بلند می شن٬ تخته رو پاک می کنن٬ به شوخی های بی مزه ی آموزگار می خندن و روز معلم کادو به دست به مدرسه میان. دسته ی دوم اونایی هستن که معلم هارو آزار روحی روانی می دن٬ تو چایی شون قرص مسهل حل می کنن٬ کلاس هارو می پیچونن٬ از پنجره می پرن بیرون٬سر کلاس تیکه های بامزه می ندازن٬ امتحان هارو کنسل می کنن و نمره انضباط ۲۰ رو در زمره ی فحش های ناموسی می دونن. زنده باد شرارت ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط آنالی اکبری |
|
|
همیشه وقتی موضوع یا چیزی در معرض خطر قرار می گیره یا از دستش می دیم برامون مهم می شه و گاهی الکی شروع می کنیم به کوبوندن سنگش به سینه مون. البته گاهی هم تازه به وجود اون "چیز" پی می بریم و سعی می کنیم با تیکه تیکه کردن خودمون و عربده کشی و انجام کارهای غیر اصولی٬ دوباره اون "چیزٍ" در معرض خطر یا از دست رفته رو به دست بیاریم... اما حیف که نوشدارو همیشه بعد از مرگ سهراب می رسه. سلامتی یکی از اون "چیز"هایی که همیشه بعد از مریضی و پوشیدن لباس سبز یا آبی اتاق عمل و تا جمجمه توی گچ رفتن و زخم بستر گرفتن٬ قدرش رو می فهمیم و اون موقع ست که خودمون رو به هر آب و آتیشی می زنیم و هر جور نذری که می شه کرد و می کنیم تا دوباره سلامتیمون رو به دست بیاریم. وحشتناکه. نه؟ عشق یکی دیگه از همون "چیز"هاست که وقتی در خطر قرار می گیره... نمی دونم چی می شه! ولی می دونم که اینم یکی از همون "چیز" هاست! خلیج فارس٬ خلیج همیشه فارس رو از فارسی در آوردن و عربش کردن. حالا که اسمش عوض شد همه اونایی که عرق ملی داشتن خونشون به جوش اومد و شروع کردن به امضا جمع کردن واسه اینکه بتونن با ۱ میلیون امضا٬ گوگل رو مجبور کنن که اسم خلیجمون رو بهمون برگردونه. خوبه هممون از ماجرای نوشداروی بعد از مرگ سهراب خبر داریم و باز همین اشتباه رو تکرار می کنیم. اگر عرق ملی مون زودتر از این حرفها اکتیو شده بود٬ اگر زودتر کاری واسه حفظ خلیجمون کرده بودیم٬ اگر به همه ی دنیا ثابت کرده بودیم که ما صاحب خلیج فارس هستیم٬ اگر فیلمی ساخته بودیم که برای همه مشخص کنه چه چیز ها و چه جاهایی به ایران تعلق داره٬ [همون طور که همه می دونن اهرام ثلاثه و برج ایفل مال کدوم کشورهاست] اگر کتاب ارزشمندی نوشته بودیم٬ اگر تبلیغاتی کرده بودیم٬ اگر صنعت گردشگری رو در سطح جهانی گسترش داده بودیم٬ اگر خیلی حرکت های اصولی دیگه کرده بودیم٬ حالا مجبور به فوروارد این sms به همدیگه نبودیم که "سایت گوگل اسم خلیج فارس رو ..." مولانا یکی دیگه از همون "چیز" هاست که وقتی ازمون گرفتنش تازه شروع کردیم به عربده کشی و جنگ و جدال. گفتن مولانا ایرانی نیست. ما چی کار کردیم؟ چه جوری از شعر و ادبیات و تاریخ کشورمون دفاع کردیم؟ ما حرفی برای زدن نداشتیم. شناختی از شاعرمون نداشتیم. شکست خوردیم. کاش دوره های "مولانا شناسی" رو زودتر برگزار کرده بودیم. کم کم داریم همه چیز رو از دست می دیم و کاری برای حفظشون انجام نمی دیم. فقط وقتی سوت پایان بازی زده می شه شروع می کنیم به غیرتی شدن و عکس پروفایل عوض کردن! [حتماْ این چند روز عکس خلیج فارس رو تو خیلی از پروفایل های ۳۶۰ دیدین] احتمالاْ باید منتظر باشیم که حافظ و شاهنامه ی فردوسی و کوروش کبیر و رشته کوه های زاگرس و صادق هدایت و تهران و... هم صاحب های جدیدی پیدا کنن! راسته که می گن زود دیر می شه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط آنالی اکبری |
|
بیایید احمق نباشیم. [ بیایید جهانی سبز داشته باشیم. بیایید بی سوادی را ریشه کن کنیم. بیایید قلک هایمان را به بیماران هدیه کنیم...] بیایید احمق نباشیم. بیایید مغزمان را با شعارهایی کلیشه ای و احمقانه پر نکنیم. بیایید به دماغ های دراز شده مان بیندیشیم و دروغگو نباشیم. آمدید؟ اسم ما انسان است. ما میز توالت٬ خرس٬ حشره کش٬ سگک کمربند٬ تلمبه و در قابلمه نیستیم. ما از قدرت تفکر برخورداریم. قدرت اندیشه٬ تصمیم گیری٬ اختیار. چیزی به اسم سرنوشت از پیش تعیین شده وجود ندارد. خودتان را در مسیر جریان آب نیندازید تا هر کجا خواست ببرتتان. شاید از خرابه های جنت آباد سر در آوردید! چرا دروغ می گوییم؟ بیایید از دوربین٬ میکروفن٬ مجری٬ آنتن٬ تلویزیون٬ بیننده٬ و از خودمان نترسیم. چرا جرئت نمی کنیم در جواب به سوال " به نظر شما طرح مبارزه با بدحجابی طرح خوبیست؟" بگوییم "نه! این کثیف ترین٬ توهین آمیزترین و وحشیانه ترین طرحیست که تا حالا کشیده شده!" چرا در در جواب به سوال " نظرتان راجع به سریال های تلویزیونی چیست؟" نمی گوییم " مزخرف٬ بی محتوا٬ وقت تلف کن؟" چرا نظرهای واقعیمان را پشت تبسمی متعفن و جملاتی از پیش حفظ شده و تکراری مخفی می کنیم؟ برنامه های زنده ی تلویزیونی و سوال های مسخره شان. "دوست داری تو یک جاده ی برفی رد پای کیو دنبال کنی؟" مهمان برنامه چشم هایش را وادار به خیس شدن می کند٬ بغضی مصنوعی را در گلویش می چپاند و با صدایی که الکی می لرزد جواب می دهد "امام زمان" "اگه این در یک دفعه باز شه٬ دوست داری کیو تو چارچوب ببینی؟" مهمان برنامه این بار با دو انگشت شست و اشاره گوشه های چشم٬ نزدیک بینی اش را فشار می دهد٬ چانه اش را می لرزاند و مثلاْ با گریه می گوید " همه ی ما منتظر اومدن آقا هستیم" بعد زل می زند تو دوربین و برای مسئولین و بیننده ها های های گریه می کند. اگر می خواهیم نان را به نرخ روز بخوریم٬ اقلاْ شیک تر بخوریم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:15 توسط آنالی اکبری |
|
یه دوست خوب دارم. یه دوست خیلی خیلی خوب و متفاوت. اون با همه فرق می کنه٬ واسه همین دوسش دارم. اون واقعاْ با همه فرق می کنه... واسه "های" بودن نه چیزی می کشه٬ نه می خوره٬ نه تزریق می کنه. مثل بقیه راه نمی ره. پرواز می کنه. رانندگیش محشره. از هیچی نمی ترسه. نه از له کردن عابر روی خط کشی٬ نه از کوبیدن به ماشین جلویی که زیادی رو اعصابه. نه از تاریکی می ترسه٬ نه از ارتفاع٬ نه از مردن٬ نه از کشتن. اون خیلی متفاوته. وقتی بهش می گم "نه" کلید نمی کنه که "چرا"؟ وقتی بهش می گم "نمیام" اصرار نمی کنه که چرا نمیای و باید بیای. وقتی برنامه هاشو به هم می زنم عصبانی نمی شه. وقتی می پیچونمش٬ وقتی بهش فحش می دم٬ وقتی با لگد می رم تو صورتش ازم دلخور نمی شه. اون در همه ی شرایط متفاوت عمل می کنه. خیلی خونسرد نگام می کنه٬ خونسرد اسلحه ش رو در میاره و خونسرد شلیک می کنه تو زانوی راستم. من دیوانه ی این همه تفاوتم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط آنالی اکبری |
|
|
خانواده گوهر با ارزشیست٬ به شرطی که قرار نباشد در ۲۴ ساعت شبانه روز و در ۳۶۵ روز سال٬ تحت عنوان "من صلاحت رو می خوام" چگونه زندگی کردن را به فرزندان خود دیکته کنند و توقع داشته باشند که این فرزندان پس از عبور از خط "مثلاْ بزرگسالی" به غرغره ی افکار٬ عقاید و لایف استایل نیاکان خود بپردازند و مانند آنها زندگی کنند. و هرگز شرایط گذشته ی خود را با شرایط امروز فرزندانشان مقایسه نکنند و تحت هیچ شرایطی ٬ با انگشت اشاره ای که در حال تکان خوردن و اخطار دادن است نگویند: "زمان ما هیچ وقت هیچکس همچین غلطی نمی کرد!" پلیس مایه ی آرامش و دلگرمی ماست٬ به شرطی که قرار نباشد جای گناهکار جنایتکار٬ بی گناه مانتو کوتاه دستگیر شود. و قرار نباشد الگانس های سبز نیروی انتظامی تبدیل به دلهره آورترین شئی متحرک در خیابان شود. و قرار نباشد پلیس غیر قابل اعتمادترین شخص این شهر باشد که نه تنها در مواجهه با خطرهای احتمالی کمکی به ما نمی کند بلکه مشکل های بیشمار دیگری هم می تراشد. پلیس های خلافکار عامل نا امنی ما هستند. دین وسیله ایست برای رسیدن به خدا که مایه ی آرامش دل و تجلی روح است٬ به شرطی که قرار نباشد با نام "دین" هی قانون وضع کنیم و قانون نقض کنیم و هی حلال را حرام کنیم و حرام را حلال. به شرطی که "با دین بودن" موتور جستجوگری نباشد برای یافتن و سنگسار "بی دین". و سختگیری و افراط در آن موجب دلزدگی و سقوط روح در منجلابی معروف به "منجلاب فساد" و فراموشی خداوند نشود. مدرسه خانه ی دوم ما و مکانی مقدس است٬ به شرطی که در آن به جای تشویق اتحاد٬سیل موش های تفرقه در بین دانش آموزان سرازیر نشود. به جای خالص بودن٬ ریا٬ دورویی و تظاهر به بچه ها آموخته نشود و مدیر های مدارس با وضع قانون های پیچیده و سختگیری های بی دلیل و بستن درها و کشیدن نرده های آهنی جلوی پنجره ها٬ توالت هارا تبدیل به مکان امنی برای کشیدن سیگاری٬ سقط جنین٬ همجنس بازی و ... نکنند. فراموش نکنیم که محدودیت هیچ وقت عفت و درستکاری به ارمغان نمی آورد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:16 توسط آنالی اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
قهوه تلخ کارگاه رنگ و خیال من شمسی خانم ابراهیم نبوی توکای مقدس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|