
مادر همیشه نگران بود. دیر که می کرد، مثل پرده ی مخمل سورمه ای آویزان می شد پشت پنجره و زل می زد به کوچه. تا بیاید. تا زودتر بیاید. تاخیر از نیم ساعت که بیشتر می شد به کت دامن سیاهش فکر می کرد و فرو کردن گردو در شکم خرما. حتماً زیر لاستیک اتوبوس رفته و با آسفالت یکی شده یا سوار یکی از آن تاکسی هایی که راننده اش هم مسافرکشی می کند هم آدمکشی شده بود. هر سی ثانیه یکبار ساعت را نگاه می کرد، می کوبید روی پایش، سرش را تکان می داد و می گفت «نیامد»
دختر که به خانه بر می گشت شبیه آدم های معمولی بود. نه ردی از لاستیک اتوبوس رویش دیده می شد نه نشانی از چاقو خوردگی و خفه شدگی. مادر چِخه چخه کنان فکرهای ترسناک را از خودش دور می کرد و می گفت «دیر کردی، نگران شدم»
دیر که نمی کرد هم مادر نگران بود. هر چند روز یکبار دختر را پشت یخچال ساید بای ساید می کشید و هشدار می داد «مراقب گرگ ها باش. این شهر پر از گرگه» دختر برای تمام کردن بحث شانه ای بالا می انداخت و با بی خیالی می گفت «حواسم هست» ولی مادر باز دلشوره می گرفت و کابوس ماشین هایی که بوق می زدند و ترمز می کردند و آپارتمان های خالی را می دید.
دختر خسته بود. از نگرانی های مادر. از هشدارهایش. مباداهایش. از شهر خسته بود. از آدم هایش. گرگ هایش. باید دور می شد. با کوله پشتی قرمز و کفش های ساق بلند به سفر رفت. کلبه ی پدربزرگ سه پیچ با روستا فاصله داشت. جایی که در آن همه حواسشان به دوشیدن شیر گاو بود و کسی صفحه ی حوادث روزنامه را نمی خواند. جایی که هنوز در آن الاغ ها عرعر می کردند و هر روز صبح دخترهای دامن رنگی پوش از زیر مرغ ها تخم بیرون می کشیدند.
پدر بزرگ چیزی از زندگی شهری نمی دانست. رادیو تنها وسیله ای بود که از دنیایی کمی آن طرف تر از دنیای او خبر می داد. بدون هیچ تصویری. کارهای دختر به نظرش عجیب می آمد، وقتی مثل خفاش از سقف آویزان می شد و از زمین و علف و سنگ و سوراخ عکس می گرفت. وقتی موبایل به دست این طرف و آن طرف می دوید و می گفت «کجا آنتن می ده؟» دختر تلفن می خواست و تلویزیون و اینترنت. نبود. آنجا هیزم نشکسته بود و جیک جیک پرنده و میوه هایی که از درخت آویزانند.
دختر با کفش های ساق بلند و کوله پشتی به روستا رفت، بلکه کمی به دنیای خودش نزدیک شود. پدربزرگ گفت «وقتی برمی گردی هوا تاریکه، مراقب گرگ ها باش!» دختر شانه بالا نینداخت و نگفت حواسم هست. فکر کرد این گرگ ها با آن گرگ ها فرق دارند. صدای زوزه می آمد. ترسیده بود. نگاهی به ساق پایش انداخت و آن را لای دندان های حیوان خاکستری تصور کرد.
گرگ های لعنتی هیچ جا دست از سرش بر نمی داشتند. بهتر بود با کوله پشتی قرمز و کفش های ساق بلند به خانه اش برگردد.
چاپ شده در روزنامه ی تهران امروز
پ.ن: عکس از نیما اوجانی

