تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

ماجرا از کجا شروع شد؟ این "مد" بی رحمانه از کی روی جامعه ی ما نشست و "خیلی ها"رو تحت تاثیر قرار داد؟

موبایل های دوربین دار از کی تبدیل شدند به ترسناک و نامردترین وسیله ی ثبت خاطرات، و گاهی آلتی هولناک برای بی آبرو کردن آدم های بدشانس ؟

تکنولوژی معمولاً برای ما دردسر سازه. چون همیشه خبیثانه ترین روش هارو برای استفاده از اون کشف می کنیم و برای له کردن و آزار رسوندن به دیگران و گاهی خودمون به کار می گیریمش.

از وقتی چیزی به اسم بلوتوث به وجود اومد و مارو شیفته ی خودش کرد، خیلی از فیلم هایی که روزی شاید "جنبه ی خاطره ی شخصی" داشتند، از شخصی بودن در اومدند و به کلی "عمومی" شدند.

فیلم های مستند ایرانی که مثل "دوربین مخفی" هنرپیشه ها نمی دونند که در مقابل دوربین قرار گرفتند و قراره چند وقت بعد "بازی شون" رو جماعتی چند میلیونی در موبایل های شخصیشون نگاه کنند، سرگرم شوند و اون رو برای میلیون ها هم وطن دیگه به کمک نعمت بلوتوث بفرستند.

چرا باید بخشی از "خصوصی ترین" اتفاق زندگی یک "انسان"، به صورت فیلم دست به دست و موبایل به موبایل پخش شه و هزاران غریبه و آشنا شاهد این "اتفاق خصوصی" باشن؟

مگه دخترهای نگون بخت این فیلم ها می دونند که قراره هنرپیشه ی یک فیلم "غیر اخلاقی و مستهجن" باشند؟

یعنی همه ی تفریحات و بازی ها تموم شده و فقط بازی با آبرو و گاهی زندگی آدم ها باقی مونده؟ حتماً شنیدید که دخترهای زیادی بعد از پخش شدن فیلمشون دست به خودکشی زدند.

لطفاً مثل آدم های معمولی و کم سواد نگید "مشکل خودشه! می خواست این کارو نکنه!" یا "کسی که خربزه می خوره پای لرزش می شینه"

لطفاً به این فکر کنید که پس چی به سر واژه هایی مثل اعتماد و اطمینان، امنیت، عشق، انسانیت، انسانیت و انسانیت اومده؟

در روزگاری زندگی می کنیم که همه چیز مورد تجاوز قرار گرفته.

در این دنیای دست خورده آیا بکارتی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط آنالی اکبری | 

هر سه ماه یکبار که به خاطر "پرکاری تیروئید" می رم دکتر، آقای دکتر بعد از فشار دادن گلو، چک کردن لرزش دست، پرسیدن اینکه آیا قرص هامو به موقع می خورم یا نه و وزن کردنم، می گه "راستی رشته ت چی بود؟"

وقتی جواب می دم "جامعه شناسی"، اول کمی تحسینم می کنه، بعد حالت چهره ش عوض می شه، طوری نگاهم می کنه انگار که دارم به صورت داوطلبانه وارد اتاق گودزیلاها می شم، اخم می کنه و میگه "آخه مگه این جامعه رو هم می شه شناخت؟"

آقای دکتر از اون دسته آدم های تحصیلکرده ای که ترجیح می دن به جای سازگاری با محیط و قبول واقعیتهای تلخ، دائماً داد و بیداد راه بندازن و شکایت و انزجارشون رو بدون ذره ای سانسور، به سمع و نظر همه برسونن.

وقتی من در جواب به سوالش می گم "آرره تا حدودی می شه شناخت" داغ دلش تازه می شه و شروع می کنه به تعریف خاطره از حماقت های مردم. آقای دکتر معتقده جامعه شناسی رشته ی خوبیه ولی به درد ایران و ایرانی نمی خوره. می گه "رشته ت خوبه به شرطی که از این کشور بری ،واسه اینکه پیشرفت کنی نباید اینجا بمونی"

این بحث هر سه ماه یکبار تکرار می شه و آقای دکتر همیشه حرفش یکیه. "جامعه شناسی به درد ایران نمی خوره"

نگاهی که به اطراف می ندازم دوست ها، آشنایان و غریبه های زیادی رو می بینیم که با اینکه رشته ی تحصیلیشون جامعه شناسی نبوده و نیست از ایران رفتن.

خیلی ها رفتن... انگار همه با آقای دکتر هم عقیده ن. هر چند وقت یکبار می شنویم که می گن "فلانی هم رفت"

 یعنی واقعاْ ایران جای موندن نیست؟ اونایی که رفتن بر می گردن؟ آخرش کی اینجا می مونه؟ تقصیر ماست؟ تقصیر کیه؟ باید رفت؟ جداْ باید رفت؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط آنالی اکبری | 

وقتی نگاهی به دور و بر می ندازی چیزهای جور واجور و گاهی ناجوری می بینی که یا مجبورت می کنه  چشم هاتو تنگ کنی و با دقت زوم کنی روش و از دیدنش هیجانزده شی٬ یا قیافه ت مجبور به در هم کشیدگی می شه. این حق طبیعی ماست که اجازه داشته باشیم چیزی رو بپسندیم٬ نظر خاصی نداشته باشیم یا حالمون ازش به هم بخوره.

ظاهر مردم٬ مغازه ها٬ تبلیغات و مانکن های پلاستیکی توی ویترین ها مثل حنجره های قوی ای هستند که مد رو با صدای عنکرالاصواتی فریاد می زنند.

جدا از مدهای باکلاس با قیمت های سرگیجه آور٬ همراه با brand های دهن پر کن٬ همیشه نوعی مد چیپ هم وجود داره که به صورت ناشیانه و بی سلیقه ای سعی در تقلید از مد نوع اول داره.

اگر کمی دقت کنید می بینید که اجناس فیک (fake) به صورت بی رحمانه ای کشور٬ کمد و جاکفشی مردم مارو بلعیده.

کفش های زشت٬ بد قواره و عاری از هرگونه خلاقیت با مارک ورساچی و دیزل. کمربندهای گنده و بد مدلی با مارک اغراق آمیز D&G.  مانتوهایی بته جوقه دوزی شده با مارک mango. تیشرت های بنجول و یک بار مصرفی با مارک اسپریت و ...

جالب اینجاست که سازنده ها و کارخونه های شاید معتبر داخلی اقدام به تولید همین اجناس قلابی می کنند. کفش ملی که اسمش هم روشه (ملی!) کفش هایی با طرح کانورس تولید می کنه. نمی دونم بالاخره باید لفظ "ملی" رو باور کنیم یا مدل کانورس رو؟

دمپایی های نیکتا با علامت NIKE!

یک بار تو یکی از مغازه های تهران بزرگ با چیزی رو به رو شدم که از جوک هم خنده دارتر بود! کفشی خارق العاده که پشتش با نوشته ی آدیداس تزئین شده بود و بغلش با مارک NIKE! احتمالاْ جناب تولید کننده دلش نیومده بود بین دو مارک مورد علاقه ش یکی رو انتخاب کنه.

بهتر نیست وقت٬ سرمایه٬ نیروی کار و خلاقیت ایرانی رو به جای تولید اجناس خنده دار و مسخره ی این چنینی در راه های بهتری مصرف کنیم؟ کوبیدن مارک های دروغین به کفش ها و لباس ها٬ خوب یا شیک بودن اونهارو تایید نمی کنه.

انگیزه ی خریدار از خرید همچین اجناس قلابی ای برای من گنگ و نا مفهمومه. اگر علاقه به پوشیدن لباس های مارک دار داریم اما پول کافی برای خریدش رو نه٬ بهتره فعلاْ از پوشیدن کفش all star و شلوار لی وایز صرف نظر کنیم٬ چون نپوشیدن لباس مارک دار بهتر از پوشیدن اون با جنس بنجول و برچسبی قلابیه که از چندین متر اون ورتر فیک بودنش رو داد می زنه.

طرح لباس "نیمانی" با نوشته های فارسی٬ طرح خوب و موفقی بود که با استقبال رو به رو شد. وقتی می تونیم با ایده های ایرانی چیز خوبی تولید کنیم چرا با پر کردن بازار با اجناس تقلبی و مسخره٬ هنر فرهنگ و صنعت خودمون رو زیر سوال می بریم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط آنالی اکبری | 

اگر روزی دختر و پسری در مکانی با هم٬ در حال شوخی٬ خنده و صحبت کردن دیده شدند و کسی یا کسانی بدون ذره ای شک یا مکث نگفتند "این ها با هم دوست دخترـ دوست پسر هستن" ٬

اگر مردم قبول کنند که دیده شدن و با هم بودن هر جنس نر و ماده ای مبنی بر این نیست که آنها با هم "تیریپ خاصی" دارند٬

اگر ملت به وجود چیزی به نام "دوستی ساده"٬ بدون هیچ مخلفاتی٬ ایمان بیاورد٬

اگر روزی در خیابان٬ راننده ای را دیدیم که درکمال آرامش و  خونسردی٬ بدون وسط کشیدن پای خانواده به عنوان فحش٬ رانندگی می کند و جلوی بیمارستان دچار هوس زودگذر بوق زدن نمی شود٬

اگر روزی حس کردیم می توانیم کمتر تظاهر به مهربانی و "آدم خوبه بودن" کنیم٬ کمتر وعده ی "فدا شدن" به این و آن بدهیم و کمتر برای هم ادا در بیاوریم و نقش بازی کنیم٬

اگر روزی بطری آب معدنی ٬ پاکت خالی سیگار٬ ته مانده ی بسته ی چی توز حلقه ای و لنگه دمپایی قهوه ای را به جای جوی آب در سطل زباله  دیدیم٬

اگر روزی آنقدر پول داشتیم که واقعاْ ندانیم چه گونه خرجش کنیم٬

اگر روزی بر روی پیاده رو و خیابان اثری از تف سفید مایل به سبز کش آمده ای ندیدیم که چند بار زیر پای رهگذرین مانده است و کم کم به خورد آسفالت می رود٬

اگر روزی آنقدر فهیم و باشعور بودیم که رشته ی تحصیلی و شغل این و آن را مسخره نکنیم و طرز فکرمان این نباشد که جامعه فقط دکتر٬ مهندس و خلبان می خواهد٬

اگر روزی معنای عدالت را از نزدیک٬ مماس با قفسه ی سینه مان حس کردیم٬ صدای نفس هایش را شنیدیم و فهمیدیم این واژه وجود خارجی دارد٬

اگر روزی به همه ی دختران زیبا٬ شاد٬ شیطان٬ متفاوت و به نوعی "تابلو"٬ که دوست های زیادی دارند٬ هر روز به پاتوقشان می روند٬ با همه شوخی می کنند و هیچ گناه خاصی مرتکب نشده اند جز اینکه می خواهند تحت هر شرایطی شاد باشند٬ برچسب "خراب" نچسباندیم٬

اگر روزی هیچکس از روی بی برنامگی و نبود امکانات سوزن سرنگ را در رگش فرو نکرد و برای چند ساعت نشئگی به دست و پای دراگ دیلرها نیفتاد٬

اگر روزی آنقدر شاد بودیم که دیگر حس کردیم برای تنوع هم که شده دلمان کمی غم می خواهد٬

آن موقع است که باید به افلاطون و ابونصر فارابی اطلاع دهیم که ما در مدینه ی فاضله زندگی می کنیم !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:7  توسط آنالی اکبری | 

فهمیدن بعضی چیزها خیلی راحته. نه نیازی به فکر کردن داره٬ نه نیازی به اینکه بخوای قیافه ی آدم های متفکر همه چیز فهم رو به خودت بگیری و با کت شلوار و کیف سامسونت٬ دست راستت رو بزنی زیر چونه ت و زوم کنی رو مسئله. فهمیدن بعضی چیزها جداْ خیلی آسونه.

مثلاْ خیلی راحته بفهمی کسی که واسه وبلاگت کامنت گذاشته متنت رو خونده یا فقط اومده واسه رفع تکلیف و اعلام این نکته که "ما هم آررره و اینا" واست نوشته که "وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن!" گاهی واست یک قایق هم می کشن که یک وقت بهانه نیاری راه دوره و وسیله ی نقلیه نیست.

خیلی راحته بفهمی که اکثر ما آدم ها داریم روز به روز احمق تر می شیم. احمق نه از اون لحاظ٬ از همین لحاظ.

تفکرات احمقانه ای که تو قسمت بالای بدنمون هست باعث می شه برداشت های احمقانه ای از ساده ترین مسائل زندگی داشته باشیم. این برداشت ها باعث به وجود اومدن توقع های احمقانه تری می شه. وقتی از کسی یا چیزی توقع احمقانه ای داریم نمی تونیم احمقانه رفتار نکنیم و جمله های احمقانه ای به بیرون نپاشیم. حرف های احمقانه می زنیم پس چیزهای احمقانه تری هم می شنویم. با این توضیحات٬ احمقانه ست اگر فکر کنیم احمق نیستیم!

خیلی راحته بفهمی زندگی بدون پول مثل زنبور بی عسل می مونه! حتی از اون هم بدتر٬ مثل ساندویچ بدون نوشابه٬ پارک ملت بدون بدمینتون(!) و گوجه سبز بدون نمک.

خیلی راحته بفهمی تقریباْ هیچ وقت نمی تونی اون آدم یا پارتنر ایده آلت رو تو دنیای واقعی پیدا کنی. اونی که همه چیزش مطابق معیارهای تو باشه. طرز فکرش٬ رفتارش٬ بیانش٬ حرکاتش٬ استایلش٬ سایزش٬ تحصیلاتش٬ قیافه ش٬ هیکلش٬ اخلاقش٬ فرهنگش٬ خانواده ش٬ پاتوقش٬ دوستاش٬ ماشینش٬ خونه ش٬ ... ش٬ ...ش٬ ...ش٬ ..ش٬ ...!

خیلی راحته بفهمی اینجا جای موندن نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط آنالی اکبری | 

"یبوست" از جمله مشکلات یا بیماری های سخت٬ مهلک و دردناکیه که بشر گاهی دچارش می شه. معمولاْ می گن درست نیست توی جمع راجع به این جور مسائل حرف زد٬ ولی دلیل نمی شه که! ملت خیلی چیزا می گن. مگه قراره ما همیشه مثل حیوونهای اهلی حرف گوش کن باشیم؟ [مثلاْ وقتی حراست یک محلی میاد گیر می ده خانم حجابتو درست کن٬ باید سریع دست به روسری شیم و بکشیم جلو؟ مسلماْ این طور نیست]

وقتی یبوست می گیریم حس بدی خواهیم داشت. مثل حس بین زمین و هوا موندن. نه می تونی بری نه می تونی بمونی.

یبوست مثل وقتیه که تو بازی XO دو طرفه می شی. دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. البته می شه اون رو به اصطلاح "بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کردن" هم تشبیه کرد. از یک طرف می تونی کلاْ صورت مسئله رو پاک کنی٬ بلند شی از دستشویی بری بیرون و بی خیال تخلیه کردن شی [که این حرکت بعداْ منجر به حوادث ناگواری می شه. مثلاْ ممکن دایماْ حس کنی چیزی مثل دم ازت آویزونه] از یک طرف دیگه می تونی اونقدر توی دستشویی بمونی و زور بزنی و زور بزنی و زور بزنی... که این روش هم می تونه منجر به حادثه ی دلخراشتری بشه. [مثلاْ ممکن کلاْ از بیخ و بن تخلیه شی!]

بی خود نیست که می گم یبوست از مهلک ترین معضلات زندگی بشریه.

وقتی دچار یبوست می شی مثل این می مونه که حرفی برای چند ساعت توی گلوت مونده باشه و نتونی به زبون بیاریش. اون موقع ست که حس ترکیدن بهت دست می ده.

یبوست یک جور بلاتکلیفیه. مثل یک جور جواب سر بالا می مونه که بالاخره نمی دونی معنیش یعنی "آره" یا "نه" ؟

مثل این می مونه که بخوای بعد از چند وقت بی خبری به دوستت اس ام اس بدی٬ متنش رو نوشتی ولی انگشتت هی می ره رو دکمه ی send و برمی گرده! هی می گی بفرستم؟ نفرستم؟ تا مرز فرستادن می ری و دوباره Delete ش می کنی.

یبوست مرحله ای از زندگیه که می تونی بگی "کار هنوز به جاهای باریک نکشیده ولی تا مرزش رفته!" مثل یک جور دق مرگ شدنه. زجر دادن اما نکشتن. بدیش اینجاست که تو مثل یک عروسک٬ بازی داده می شی.

یبوست یک جور مردم آزاری درونیه. یک جور دست به یکی کردن اعضای داخلی بدن برای مسخره کردن و خندیدن به صاحب جسم. یک جور لوس بازی دخترونه و شل کن سفت کن در آوردن!

یبوست مثل وقتی می مونه که تا دم در خونه ی دوستت بری٬ اما نظرت عوض شه و برگردی. اون هم درست وقتی که دوستت داره واسه اومدن تو لحظه شماری می کنه و چشماش به در خشک شده!

البته یبوست درصد "امید" رو در فرد بیمار بالا می بره. همیشه می تونی امیدوار باشی که شاید با این بار دستشویی رفتن موفق شی و بتونی این بازی ناجوانمردانه رو تمم کنی.

بر فرض مثال که بالاخره موفق شدی و بعد از ۴۵ دقیقه زور بی وقفه [با نگاه خوشبینانه] خودت رو تخلیه کردی٬ حالا باید دردهای بعد از زایمان رو تحمل کنی! از ناراحتی زانو و گرفتگی عضلات و درد مفصل گرفته تا تنگی نفس و ... اینااااااااا !

پ.ن: چیش بد بود؟ حالا هی بگین توی جمع درست نیست از این مسائل حرف زد!

یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست یبوست!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:10  توسط آنالی اکبری | 

تازگیا روزنامه که می خونم اعصابم دچار اختلال می شه! حالت تهوع می گیرم از این همه خبرهای افتضاح و نا امید کننده.

از خشکسالی و سهمیه بندی آب تو تابستون گرفته تا نخوردن نون گندم و دیدنش تو دست مردم و گرونی و تورم و کشته شدن چند شبه نظامی تو بغداد و عطسه کردن چند طفل فلسطینی در اثر ایجاد گرد و خاک توسط اسرائیلی ها در نوار غزه و بلعیده شدن مجلس توسط اصولگرایان و تیکه پراکنی های مسئولین به همدیگه و جنگ و کودتا و شدیدتر شدن فعالیت گشت ارشاد و بالا رفتن قیمت بنزین و شیرین کاری های هیلاری کلینتون و افزایش قتل های خانوادگی و ۲۴ سال تجاوز پدر به دختر تو زیر زمین و برگزاری مسابقه ی "بن لادن یابی" یا "خونه ی اسامه کدوم وره" و  آب شدن یخ های قطبی و رضایت "مردم" از عملکرد دولتمردان!

یعنی واقعاْ همه چیز به همین شدت بد و داغونه؟ چی می شد یک روز تو روزنامه می خوندیم:

ملت شریف ایران تا دلتان بخواهد آب داریم٬ بخورید٬ بیاشامید اگر دلتان خواست اسراف هم بکنید. جنگ در فلسطین به پایان رسید٬ اسرائیل به صورت اتفاقی مکان نا شناخته ای را روی کره ی زمین پیدا کرد و کشورش را به آنجا انتقال داد. هوا در همه ی فصول به شدت مطبوع است٬ دیگر از شدت سرما و گرما منقبض و منبسط نخواهید شد. گوشت و مرغ ارزان شد. تا می توانید شیشلیک و جوجه کباب بخورید. حقوق کارمندان "هی" در حال بالا رفتن است "هی" "هی". بر اساس آماری که جدیداْ در سراسر دنیا گرفته شده است گفته می شود درصد تمایل به تجاوز به شدت سیر نزولی داشته است. عرضه ی بنزین رایگان در همه ی پمپ بنزین های معتبر. میانگین میزان مطالعه به ۲ ساعت در روز رسید. گشت ارشاد برچیده شد. شواهد و مدارک نشان می دهد که پول از پاروی ایرانیان بالا می رود. واکسن ایدز کشف شد٬ راحت باشید! سوراخ های لایه ی اوزون خود به خود ترمیم شد. امریکا دست از سر ما برداشت. ما دست از سر دنیا بر داشتیم. مافیای اقتصادی آب توبه بر سرش ریخت. انجلینا جولی و برد پیت یک کودک ایرانی را به فرزندی قبول کردند. ایرانی ها شادترین مردم دنیا شناخته شدند. نسل کنکور منقرض شد. جاستین تیمبرلیک به تهران خواهد آمد. در سراسر دنیا صلح بر قرار است٬ شاد باشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:6  توسط آنالی اکبری | 

دبستان که بودم هر روز صبح سر صف٬ یکی از ما که احتمالاْ خفن تر از بقیه بود [از اون لحاظ] می رفت بالای پله ها و "شعار هفته" می داد. شعارهایی تو مایه های النظافة من الایمان و به بزرگتر ها احترام بزاریم و قرآن رو با صوت بخونیم و علم بیاموزیم و شهوت رو از خودمون دور کنیم. آخری رو دروغ گفتم چون اون موقع احتمالاْ هیج کدوممون معنی این واژه رو نمی دونستیم!

با اینکه من از انفوان طفولیت علاقه ی عجیبی به ژانگولربازی و بداهه پردازی و بازیگری و مجریگری و از این قبیل کارها داشتم٬ خوشبختانه هرگز زیر بار همچین ذلتی نرفتم که بخوام با مشت گره کرده شعار هفته بدم و حس کنم دارم رسالت الهی انجام می دم و ملت رو به راه راست هدایت می کنم.

اما یکبار تو دهه ی فرخنده ی فجر و نزدیکای ۲۲ بهمن٬ با یک گروه ورزیده و این کاره [از این لحاظ] در نقش شاه ظالم بر روی استیج ظاهر شدم.

۱۰ سالمون بود و قبل از اجرای نمایش چند بار کلاس های فارسی و ریاضی رو به بهانه ی "تمرین" پیچونده بودیم و هر حرکتی کرده بودیم غیر از تمرین نمایش! بنابراین هیچ کدوم از ما نمی دونست که آخر داستان قراره چه جوری تموم شه.

روز موعود فرا رسید و همه با اعتماد به نفس قابل تحسینی در مکانی کمی بالاتر از سطح دریا٬ در مقابل ۲۰۰-۳۰۰ دانش آموز با مقنعه های کج و خوراکی به دست٬ ظاهر شدیم و شروع کردیم به اجرای نمایشی ۲۲ بهمن پسند و مثلاْ انقلابی. اولاش خوب بود٬ همه دیالوگ هامون رو حفظ بودیم اما وقتی به وسطای نمایش رسید٬ بچه ها به من و من افتادن٬ چون نمایشنامه ای در کار نبود و نمی دونستن دیگه باید چی بگن. جالب اینجاست که به ذهن هیچ کدوممون خطور نکرده بود که قبلاْ یه فکری به حال آخر ماجرا بکنیم! در همون لحظات سخت و وانفسا بود [الکی] که من شروع به بداهه گویی کردم و نمایش رو به صورت غیر منتظره ای به پایان رسوندم. توی این داستان نه تنها انقلابی صورت نگرفت بلکه همه چیز به نفع شاه و سلطنت تموم شد!

مدیر و ناظم و خانم پرورشی و خانم قرآن که اصلاْ توقع دیدن همچین چیزی رو نداشتن٬ به شدت عصبانی شدن٬ دست و پاشون رو گم کردن و درست وقتی که برنامه های دهه ی فجر داشت به قسمت های خوبش می رسید٬ بچه هارو فرستادن سر کلاس !

همون موقع ها بود که فهمیدم هیچ طعمی خوشمزه تر از طعم قانون شکنی نیست. به نظر من یکی از مهیج ترین تفریحات بشر زیر پا گذاشتن قانون های احمقانه ایه که حماقت و هویج پخته بودن رو در بین مردم رواج می ده.

بچه هایی که مدرسه می رن دو دسته ن : دسته ی اول کسایی هستن که وقتی معلم وارد کلاس می شه "برپا" می گن٬ از جاشون بلند می شن٬ تخته رو پاک می کنن٬ به شوخی های بی مزه ی آموزگار می خندن و روز معلم کادو به دست به مدرسه میان.

دسته ی دوم اونایی هستن که معلم هارو آزار روحی روانی می دن٬ تو چایی شون قرص مسهل حل می کنن٬ کلاس هارو می پیچونن٬ از پنجره می پرن بیرون٬سر کلاس تیکه های بامزه می ندازن٬ امتحان هارو کنسل می کنن و نمره انضباط ۲۰ رو در زمره ی فحش های ناموسی می دونن.

زنده باد شرارت !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط آنالی اکبری |