بازی جدید توکای مقدس٬ آخرین روز.
اگر بفهمم امروز آخرین روز زندگیمه و ۲۴ ساعت دیگه خواهم مرد٬ باید عجله کنم. کارهای زیادی هست که تو این ۲۰ سال می تونستم بکنم و هنوز نکردم.
اول برای اینکه "ناکام" از دنیا نرفته باشم ازدواج می کنم!
به دبیرستانی که توش درس می خوندم می رم و "دسته کلید مدرسه" که سال دوم از سرایدار پیچونده بودم و باهاش درهای بسته رو باز می کردم رو پس می دم و می گم "متاسفم که یه کم دیر شد"
باید برنامه ریزی کنم. اول می رم یوسف آباد و از "بی بی" کیک شکلاتی می خرم و همون جا می بلعمش. بعد به خیابون گاندی می رم و سری به کافه شوکا می زنم و از چند نفر٬ اگر اون موقع کافه باشن٬ حلالیت می خوام.[ولی اگر حلال نکردن زیاد اصرار نمی کنم]
موهامو صورتی می کنم.
به نمایندگی Benetton می رم و کفشی که چند وقته داره برام دلبری می کنه و تا حدودی عاشقش شدم رو می خرم.
می رم میرداماد و اگر احیاناْ "یک نفر" رو اونجا پیدا کردم٬ باهاش حرف می زنم٬ یادی از خاطرات قدیمی می کنم٬ می کشمش٬ جسدش رو به زور تو کابینت زیر ظرفشویی قایم می کنم و بر می گردم.
کتاب در رویای بابل رو به خاطر تعریف های "توکای مقدس" و "فقط می نویسم" می خونم. فیلم Closer رو برای هزارمین بار می بینم٬ جای هر چهار شخصیت حرف می زنم و باهاشون خداحافظی می کنم. با "دنیا" "نازلی" "آناهیتا" و "فرناز" تو آخرین روز از زندگیم عکس می گیرم و برای آخرین بار کیک پنیر٬ قره قروت٬ بادوم هندی٬ آیس پک و اسمارتیز m&m می خورم.
به "چند نفر" زنگ می زنم و یادآوری می کنم پول واسه خرج کردنه نه واسه کلکسیون درست کردن و پول خرج کردن یک بیماری خطرناک یا عامل پیری زودرس نیست که در اثرش فوت کنی. بعد قسم می خورم که تا حالا هیچ پسری از حساب کردن پول شام نمرده و این نهایت چیپ بازیه که توقع داشته باشی یک دختر تورو مهمون کنه. پیشنهاد می کنم وقتی با دختری بیرون می ری حداقل برای اثبات اینکه کیف پولت همراهته٬ ۳۰۰ تومن خرج یک بطری آب معدنی کن!
از مامانم به خاطر همه ی شوک هایی که تو این چند وقت بهش دادم معذرت خواهی می کنم و می گم فقط یک شوک اساسی دیگه مونده! اون رو هم که بدم دیگه همه چیز تموم می شه. [ولی به صورت مستقیم نمی گم که فقط چند ساعت دیگه به آخر عمرم مونده]
از بابام به خاطر همه ی روزنامه های اعتماد ملی و مجله های شهروند امروز که همیشه به موقع برام می خرید و نگران بود که نکنه یک وقت از اخبار عقب بمونم تشکر می کنم و ازش می خوام که در نبود من هم به خرید شهروند امروز ادامه بده.
آخر عمری به چند نفر پیشنهاد می کنم بیشتر از حمام و مسواک استفاده کنن. به "یک نفر" با شواهد و مدارک ثابت می کنم که از شکم مادرش در بیمارستان به دنیا اومده و در اون روز و اون ماه و اون سال٬ درز هیچ جایی از آسمون شکافته نشده بوده که ایشون بخواد ازش پایین بیفته. البته خیلی چیزهای دیگه هست که باید در گوش خودش بگم و اگر توجیه نشد و به "مزخرف" و "غیر قابل معاشرت بودنش" اعتراف نکرد شاید مجبور شم بکشمش.
به آرزوهام فکر می کنم. به داستان های نیمه کاره ای که فرصت نکردم تمومشون کنم٬ نه مجری تلویزیون شدم٬ نه کتابم رو چاپ کردم٬ نه به فرانسه رفتم و نه هیچ وقت شغلی داشتم. به پسر نداشته م "آرشام" فکر می کنم و به تیشرت ها و کفش ها و ماشین های کنترلی ای که براش نخریدم.
توی ۳۶۰ Blast م رو عوض می کنم و می نویسم " آنالی مرد" و احتمالاْ ملت با این blast شوخی خواهد کرد و هیچکس مرگم رو جدی نخواهد گرفت.
در دقایق آخری که ۲۴ ساعت مهلت زنده بودنم تموم می شه٬ با مانتویی تا روی کمر٬ دامن کوتاه٬ موهای بلند صورتی بدون روسری٬ به میدون ونک می رم و با کفش های پاشنه بلند و سرعتی در حد ۳۵ سانتی متر در ساعت از جلوی گشت ارشاد رد می شم و با برادران و خواهران ارشادگر بای بای می کنم و قبل از دستگیر شدن٬نرسیده به مرکز خرید آسمان می میرم.


