تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

من یک دختر ۲۰ ساله هستم.

دوبار ازدواج کردم. بار اول با مردی که ۴۲ سال پیرتر از خودم بود و ۱۷ روز بعد از ازدواجمون توسط شریک های شرکتش با سیم به ریل راه آهن بسته شد و زیر قطار موند و ته مونده های چرخ شده ی بدنش رو توی کاسه ای قرمز رنگ ریختن و همراه با کارت شناساییش به خونه آوردن.

شوهر بعدیم یک پسر ۱۷ ساله ی آلبانیایی بود که تو روستای ابیانه در نزدیکی کاشان با هم آشنا شدیم و سه روز بعد ازدواج کردیم. اما اون چند ماه بعد هوس کرد به آلبانی برگرده و چون من همچین هوسی نداشتم٬ به ناچار از هم جدا شدیم و من باز مجرد شدم.

من یک دختر ۲۰ ساله هستم.

یک شیشه خیارشور "یک و یک" دارم که توش جنینی چند ماهه در مایعی که من فکر می کنم سرکه ست ولی انگار چیز دیگه ایه٬ شناوره. اسمش رو گذاشتم ترشی جنین.

می گن مواد تشکیل دهنده ی این ترشی مال خودمه. اما من زیر بار نمی رم و میگم اگر این جنین مال منه پس چرا اونجا تو شیشه ست؟ هیچ وقت جواب اون ها رو نمی شنوم. دلم نمی خواد که بشنوم.

من یک دختر ۲۰ ساله هستم.

چند ماه زندان بودم. به جرمی نامعلوم شاید هم معلوم. گفتن از چند جواهر فروشی دزدی کردی٬ گفتم باشه. گفتن دسته کلیدهای گمشده ی بانک مرکزی تو کشوی میز تحریر تو پیدا شده٬ گفتم باشه. گفتن گروگان گیری و اخاذی کردی٬ گفتم باشه. گفتن یک زندانی محکوم به اعدام فراری رو تو خونه ت قایم کردی٬ گفتم باشه. گفتن تو بهشت زهرا "اسید" و "مسکالین" خیرات کردی٬ گفتم باشه.

رفتم زندان و بعد از این همه جرم٬ چند ماه بعد اومدن گفتن آزادی٬ گفتم باشه.

من یک دختر ۲۰ ساله هستم.

آدم کشتم. قتل غیر عمد نبود. از خودم دفاع نکردم. واسه تفنن کشتم.

راننده تاکسی بود. از اون راننده هایی که وقتی سوار ماشینشون می شی سلام می کنی و جواب نمی دن. از اون هایی که همیشه غر می زنن "خرد بده" و از روی ۲۰۰۰ تومنیت ۲۰۰ تومن اضافه برمیدارن و اگر در و محکم ببندی سرشونو از پنجره میارن بیرون و فحش و می کشن بهت. از اون هایی که آیینه رو تنظیم می کنن رو صورت تو و هر سه ثانیه یکبار زل می زنن تو چشمات و از رو هم نمی رن. از اون هایی که تو ماشین سیگار می کشن و اصلاْ واسشون مهم نیست که با پنجره ی باز و بادی که تو ماشین می پیچه٬ همه ی خاکستر سیگارشون میاد عقب و می ریزه رو لباس تو.

ولی من به خاطر این چیزها نکشتمش. گفتم که واسه تفریح بود.

از پشت با کتاب ۶۰۰ صفحه ای "اندیشه بزرگان جامعه شناسی" کوبیدم تو سرش. بیهوش شد. بعد سر فرصت با کاتر شاهرگش رو بریدم٬ ازش معذرت خواهی کردم و از ماشین پیاده شدم. خون بد رنگ و غلیظی داشت و گرنه کمی ازش رو برای دوستم می بردم تا تو شیشه ی گردن بندش بریزه.

من یک دختر ۲۰ ساله هستم.

قراره گردنم رو بزنن. نه واسه تفریح و تفنن. واسه مجازات تفریح من.

نمی دونم با چی قراره این کارو بکنن. گیوتین؟ شمشیر؟ تبر؟ ساطور قصابی؟ شاید هم بخوان با پنبه سرم رو ببرن.

هرچی که هست امیدوارم خوش بگذره.

.

.

.

این دختر ۲۰ ساله من هستم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:19  توسط آنالی اکبری  | 

لطفاْ چشم های من رو به واقعیت باز نکن!

کشتی حضرت نوح تو کدوم بندرگاه لنگر انداخته؟ می خوام ببینمش٬ باهاش حرف بزنم و ازش بخوام من رو سوار کشتیش کنه و نذاره "اینجا" بمونم٬ آب تا گردنم بالا بیاد٬ بالاتر٬ بالاتر از سرم٬ دست و پا بزنم٬ زیر آب فریاد بکشم٬ نفسم بند بیاد٬ کبود شم٬ خفه شم٬ بمیرم و جسدم با دست و پاهایی باز روی آب بیاد. 

زیر پتو و توی راه پله ها و لوله های آب "مار" هست. مارهای سمی ای که فس فس کنان دائماْ نیشمون می زنند٬ دور گردنمون می پیچند و استخون هامون رو خرد می کنند. موسی کجاست تا عصاش رو تبدیل به "اژدها" کنه و مارو از شر این "مارهای سمی" نجات بده؟

بت های دست ساخته٬ عروسک های سرد و ساکت٬ عشق های نفرت انگیز. ابراهیم کجاست تا این بت های مورد پرستش رو نابود کنه؟ کجاست تا ثابت کنه همیشه برای خاموش کردن آتش نیازی به گرفتن شماره ی ۱۲۵ و کپسول آتش خاموش کن نیست. گاهی برای تبدیل آتش به "گلستان" فقط به کمی قداست احتیاج داری.

نهنگی که هم یونس تونست تو شکمش زندگی کنه و هم "پدر ژپتو" تو کدوم دریا شنا می کنه؟ نهنگی که بهمون فهموند هر "بلعیده شدنی" به معنای مرگ نیست و هر مرگی معنی تموم شدن زندگی نیست. نهنگی که بهمون یاد داد داخل "شکم" اون یک دنیای دیگه ست.

آقای کارلو کلودی! پینوکیو کجاست؟ می خوام باهاش حرف بزنم و ازش بپرسم اون فرشته ی لعنتی مهربون کجاست که می تونه یک آدمک چوبی رو تبدیل به آدمیزاد کنه. فرشته ی لعنتی مهربونی که همیشه "یک فرصت دیگه" واسه جبران کردن اشتباهات به پینوکیو می داد.

کوزت های این شهر هر شب کابوس "تناردیه" هارو می بینند. آقای ویکتور هوگو پس ژان والژان کجاست تا به داد "بینوایان" برسه؟

اینجا نفس کشیدن سخته٬ شهر شلوغه٬ خیابون ها تبدیل به پارکینگ شدند و "حرکت" رویای آدم هاست. "پیتر پن" عزیز کجایی تا بهمون بفهمونی واسه پرواز کردن فقط نیاز به سه چیز داریم. ایمان٬ اعتماد و پودر جادویی. پس این Never Land کجای نقشه ی جهان قرار گرفته که انقدر وعده ی رفتن بهش رو می دادی؟

اینجا همه حرف از تنها بودن و تنها موندن می زنند. آقای دانیل دفو! رابینسون کروزوئه کجاست تا با دیدنش یادمون بیاد همیشه بازگشتی هست. حتی از جزیره ی آدم خورها. کی از رابینسون تنهاتر؟

نگو که این ها فقط قصه هایی شیرین برای خوب خوابیدن هستند٬ خواهش می کنم چشم های من رو به واقعیت باز نکن.

همه ی ما برای زنده موندن به کمی خیالبافی و معجزه نیاز داریم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:15  توسط آنالی اکبری  | 

 

نه

من

نمی ترسم

وقتی ۵ ساله هستم من و از لولو ی توی زیرزمین و جن توی بطری و دیو توی کمد و هیولای زیر تخت خواب نترسون.

چیزهای ترسناکتری هم هست.

وقتی ۱۰ ساله هستم من و از نمره ی کمتر از ۲۰ و اخراج شدن از کلاس و مدرسه و دیکته با ۱۸ تا غلط و جریمه ی نوشتن ۱۸ خط از هر غلط نترسون.

چیزهای ترسناکتری هم هست.

وقتی ۱۴ ساله هستم من و از خیابون و پسرهای ۱۶ ساله ای که با موهای ژل زده و کفش کتونی نایکی و ریش و سبیلی که هنوز هیچ اثری ازش نیست٬ طرفم میان و شماره شون رو بهم می دن نترسون.

چیزهای ترسناک تری هم هست.

وقتی ۱۶ ساله هستم من و از پسرهای ۱۹-۲۰ ساله و مامان باباهای مسافرت رفته و خونه های خالی شون نترسون.

وقتی ۱۸ ساله هستم من و از کتاب تست های رنگ و وارنگ قلمچی و آزمون نفرت انگیز جمعه ها  و سوال های ۴ جوابی و کنکور و دانشگاهی که توش "هیچ خبری نیست" نترسون.

وقتی ۱۹ ساله هستم و پامو تو جایی گذاشتم که روزی فکر می کردم همه ی آینده و زندگیم قراره توش شکل بگیره٬ من و از گرفته شدن کارت دانشجوییم به جرم جلف بودن و رعایت نکردن شئونات اسلامی نترسون.

نه

من

نمی ترسم

من از شب و تاریکی و خیابون های خلوت و نا امنی و جنایت های شهرم نمی ترسم. از راننده تاکسی هایی که شاید هر کردومشون خفاش شبی باشن که ممکنه هر لحظه هوس کنن دستمالشون رو روی دماغ و دهنم بذارن٬ بیهوشم کنن و وقتی چشم هامو باز کردم خودم رو با لباسی که تنم نیست و بدنی پر از زخم٬ تو یک جاده ی متروک ببینم و بفهمم که بهم تجاوز شده.

من از موتور سوارهایی که شاید هرکدومشون قصد کوبیدنم تو دیوار و دزدیدن وسایلم رو داشته باشن نمی ترسم. از مردهای هیز "کمری" سوار که همشون دنبال منشی واسه شرکت خصوصیشون می گردن٬ از پیرزن هایی که همه پسرهای "مهندس" و "چهارشونه" دارن و همیشه و همه جا٬ از دم  در دانشگاه گرفته تا ایستگاه مترو و آرایشگاه٬ دنبال عروس می گردن. از این همه معجون های بدمزه ی لعنتی٬ از این همه نفرین٬ من از این نگاه های گرسنه که قصد بلعیدنم رو داره نمی ترسم.

نه

من

نمی ترسم

تهدیدم نکن. من و از این اسلحه ی لعنتی که به طرفم گرفتی نترسون. چیزهای ترسناکتری هم هست...

من و از اون چیزی که می ترسم بترسون! من و از عشقی که تا دیروز داشتم و امروز ندارم بترسون. من و از این همه نفرتی که وجودم رو گرفته بترسون. من و از "حیوون" شدن انسان ها بترسون.

من از این همه حیوانیت می ترسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط آنالی اکبری  |