این یک عادت است٬
هر روز صبح از خواب بیدار می شویم٬ نگاهی به آسمان بنفش پر رنگ می اندازیم٬ خمیازه ای می کشیم و به هواپیماهای جنگی ای که بر فراز برج هایمان پرواز می کنند خیره می شویم و احساس آرامش می کنیم.
این یک عادت است٬
هر روز دو شاخه گل آدمخوار از باغچه ی روی پشت بام می چینیم٬ به زور در گلدان سفالی فیروزه ای می گذاریم و گل ها بند اول انگشتمان را گاز می گیرند و ما لبخند می زنیم و احساس آرامش می کنیم.
این یک عادت است٬
هر روز سوار بر Lexus به کارخانه ی "آدم سازی" می رویم٬ پشت دستگاه هایمان قرار می گیریم٬ تیله های زرد را در حفره ی خالی چشم ها فرو می کنیم و رشته های شکلاتی رنگی به اسم "مو" را به کله های طاس می چسبانیم٬ نوک بینی هارا با میله ای آهنی رو به بالا فشار می دهیم٬ پوست هارا با اشعه ی ماورای بنفش برنزه می کنیم٬ در رگ ها محلول "جهالت" و "بی تفاوتی" تزریق می کنیم و بعد با دستگاه های ظریف تری به طراحی شخصیت می پردازیم.
ما هر روز هزاران "آدم دست ساخته" را وارد دنیا می کنیم. این یک عادت است.
هر روز عصر به پاتوق هایمان می رویم٬ یک بطری خون تصفیه شده سر می کشیم٬ مست می شویم٬ با اینکه شاد نیستیم قهقهه می زنیم٬ انرژی می گیریم٬ به "آدمی" که شاید دیروز خودمان ساخته ایم نزدیک می شویم٬ با هم شعرهای عاشقانه می خوانیم٬ شکلات تلخ می خوریم و او را به صرف یک "شب هیجان انگیز" دعوت می کنیم.
این یک عادت است.
هر شب از بلندترین درختی که خودمان کاشته ایم بالا می رویم٬ روی محکم ترین شاخه٬ رو به خدا می نشینیم و با انگشت هایی قفل شده در هم٬ توبه می کنیم و قسم می خوریم که فردا "آدم" بهتری باشیم. دروغ می گوییم.
این هم یک عادت است...

