تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

این یک عادت است٬

هر روز صبح از خواب بیدار می شویم٬ نگاهی به آسمان بنفش پر رنگ می اندازیم٬ خمیازه ای می کشیم و به هواپیماهای جنگی ای که بر فراز برج هایمان پرواز می کنند خیره می شویم و احساس آرامش می کنیم.

این یک عادت است٬

هر روز دو شاخه گل آدمخوار از باغچه ی روی پشت بام می چینیم٬ به زور در گلدان سفالی فیروزه ای می گذاریم و گل ها بند اول انگشتمان را گاز می گیرند و ما لبخند می زنیم و احساس آرامش می کنیم.

این یک عادت است٬

هر روز سوار بر Lexus به کارخانه ی "آدم سازی" می رویم٬ پشت دستگاه هایمان قرار می گیریم٬ تیله های زرد را در حفره ی خالی چشم ها فرو می کنیم و رشته های شکلاتی رنگی به اسم "مو" را به کله های طاس می چسبانیم٬ نوک بینی هارا با میله ای آهنی رو به بالا فشار می دهیم٬ پوست هارا با اشعه ی ماورای بنفش برنزه می کنیم٬ در رگ ها محلول "جهالت" و "بی تفاوتی" تزریق می کنیم و بعد با دستگاه های ظریف تری به طراحی شخصیت می پردازیم.

ما هر روز هزاران "آدم دست ساخته" را وارد دنیا می کنیم. این یک عادت است.

هر روز عصر به پاتوق هایمان می رویم٬ یک بطری خون تصفیه شده سر می کشیم٬ مست می شویم٬ با اینکه شاد نیستیم قهقهه می زنیم٬ انرژی می گیریم٬ به "آدمی" که شاید دیروز خودمان ساخته ایم نزدیک می شویم٬ با هم شعرهای عاشقانه می خوانیم٬ شکلات تلخ می خوریم و او را به صرف یک "شب هیجان انگیز" دعوت می کنیم.

این یک عادت است.

هر شب از بلندترین درختی که خودمان کاشته ایم بالا می رویم٬ روی محکم ترین شاخه٬ رو به خدا می نشینیم و با انگشت هایی قفل شده در هم٬ توبه می کنیم و قسم می خوریم که فردا "آدم" بهتری باشیم. دروغ می گوییم.

این هم یک عادت است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:58  توسط آنالی اکبری  | 

 

 

۱۵/تیر/۸۷

امروز به صورت کاملاً اتفاقی صاحب یک بچه شدم.

توی سبد با یک نامه، پشت در خونه پیداش نکردم، اصلاً پیداش نکردم. اون بچه ی خودمه. خودم به دنیا آوردمش.

داشتم مسواک می زدم، سرم پایین بود و به شش تا سوراخ چاه دستشویی نگاه می کردم، خواستم کف رو تف کنم بیرون که یک دفعه حس کردم چیزی توی گلومه. حس خوب خفه شدگی داشتم. شیر آب رو محکم گرفتم و مسواک Oral-B آبی روی زمین افتاد. "چیز" توی گلوم خیلی بزرگ بود و جدی جدی داشت خفه م می کرد. درد داشتم. نمی تونستم نفس بکشم. وحشت مردن بر من غلبه کرده بود. چه زود داشتم می مردم. حتی ۲۴ ساعت فرصت هم نداشتم تا بتونم طبق برنامه ریزی های قبلی عمل کنم. به همه ی کارهای مهیجی که می تونستم تو زنده بودن انجام بدم و لذت ببرم فکر کردم و سعی کردم جون خودم رو نجات بدم. شروع کردم به اوق زدن. کف خمیردندون ریخت توی دستشویی. بیشتر اوق زدم. بیشتر. بیشتر. بعد از تحمل دردی کشنده، یک نوزاد ژاپنی جیغ جیغو از تو دهنم بیرون افتاد. اون لعنتی توی حلقم گیر کرده بود.

حالا من یک مادر هستم. مادر یک بچه ی ژاپنی به اسم "واکی بایاشی"

 

 

۱۴/تیر/۸۷

امروز اولین باری بود که می دیدمش. تو خیابون گاندی. سوار فیل بود. یک فیل زرد به اسم "مادر ترزا"

نمی دونم تو کدوم کافه رفت، اما به صرف یک فنجون عسل و کمی معاشرت دعوتم کرد. گفتم از عسل بدم میاد، می چسبه بهم. گفت معاشرت چی؟ گفتم فرقی نمی کنه، می چسبی بهم.

شونه هاشو بالا انداخت، یعنی واسم مهم نیست و رفت تو همون کافه ای که یادم نیست کدوم بود.

داشتم به کفش و لباس های پشت ویترین مغازه نگاه می کردم، چند دقیقه ی بعد بدو بدو از پله های مرکز خرید پایین اومد، سوار "مادر ترزا" شد و داد زد: فرااااااار کن!

تا بخوام تشخیص بدم حرفش شوخی بوده یا جدی و بخوام مسیر فرار رو مشخص کنم، مرکز خرید گاندی با صدای مهیبی منفجر شد و آجر و شیشه و چوب و تیکه هایی ازمیز و صندلی و چند تا ماگ شکسته و مقداری کتاب و کاغذهای پاره پاره توی خیابون پرتاب شد.

تو کافه ای که یادم نیست کدوم بود بمب گذاشته بود دیوانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:44  توسط آنالی اکبری  | 

 

امروز موقع رفتن به دانشگاه برای امتحان٬ ساعت ۸ صبح٬ تو میدون فردوسی با یک سرخپوست جدی و عصبانی از قبیله ی Priest Rapids آشنا شدم.

کفش های کانورس سفید و شلوارجین دیزل پوشیده و بالا تنه ش لخت بود. هیکل بی نظیری داشت و موهای صاف و بلندش رو از پشت بسته و تیرکمون بزرگی توی دستش بود. مسلماْ دیدن همچین موجودی تو میدون فردوسی در کنار دلار فروش هایی که تازه کارشون رو شروع کرده بودن خیلی جالب بود.

داشت می یومد طرفم. یک لحظه چشم هامو بستم و وقتی باز کردم سرخپوست با قدی در حدود ۲ متر و ۱۵ سانتی متر٬دست به سینه جلوم ایستاده بود. نمی دونم چی تو قیافه ی من دید که خیلی بی مقدمه پرسید " تو می تونی پرواز کنی؟"

با اینکه قصد سرکار گذاشتن یک توریست خارجی٬ جلوی حوله فروشی میدون فردوسی رو نداشتم٬ اما بدون هیچ ته لبخند و کوچکترین حالتی از مسخره بازی گفتم "یک درصد فکر کن نتونم!"

تعجب نکرد. با همون جدیت قبلی نگاهم کرد و گفت "نشونم بده"  اول منظورش رو از "نشونم بده" نفهمیدم. وسط خیابون چی رو باید نشون می دادم؟!

یعنی باید مانتوم رو در میاوردم٬ بال هامو باز می کردم و پرواز می کردم؟ دیوونگی بود. منکه بال نداشتم. قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم "نه اینکه نخوام٬ نمی تونم!"  مثل زبون نفهم ها دوباره تکرار کرد "نشونم بده!"

انگار چاره ی دیگه ای نداشتم.باید نشونش می دادم! دستم رو دور گردنش اندختم٬ مثل ستون ازش بالا رفتم٬ روی شونه های لختش ایستادم و با یک پرش٬ با دست هایی باز٬ با مقنعه به آسمون رفتم و پرواز کردم.

سرخپوستِ عصبانی از روی زمین با تحسین نگاهم می کرد. احساس فوق العاده ای داشتم٬ اما این حس به سرعت از بین رفت. چون چند ثانیه بعد از پرواز٬ توسط تیری که از تیرکمون سرخپوست تو جناغ سینه م خورده بود شکار شدم.

احتمالاْ امشب به همراه سیب زمینی سرخ شده و سبزیجات٬ شام قبیله ی Priest Rapids خواهم بود. از این موضوع ناراحت نیستم٬ حداقل می تونم قبل از فرو رفتن تو معده ی "پوکوهانتس" شاهد یک "آکومبا آکومبا" ی واقعی تو یک قبیله ی سرخپوستی باشم. تنها چیزی که اذیتم می کنه و با روحیه م سازگار نیست اینه که امروز به امتحانم نرسیدم و ترم دیگه دوباره باید این واحد رو بگیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:12  توسط آنالی اکبری  |