
امروز یک صبح دیگه ست که برای رفتن به "کارخونه ی آدم سازی" آماده می شم. به مژه هام ریمل می زنم٬ دستبند های نازنینم رو دستم می کنم٬ موهای بلند صورتیم رو ـ که تا سر زانوهام رسیده ـ از پشت می بندم٬ کوله پشتیم رو بر میدارم٬ عینک شگفت انگیزم رو به چشم می زنم و از خونه بیرون می رم.
با عینک "شگفت انگیز" همه چیز رو بهتر می بینم.
صورت بعضی از آدم ها شطرنجی و محو شده. مثل خلافکارهای برنامه ی "در شهر" که با چند کیلو هروئین تو رباط کریم دستگیر می شن٬ جلوی دوربین قرار می گیرین و سعی می کنن خودشون رو آیینه ی عبرت ما نشون بدن.
اون ها آدم های گناهکاری هستن که هنوز مچشون گرفته نشده و با جوٌ "زرنگ بازی" و "این کاره بودن" رو زمین راه می رن. با شکم های گنده یا تخت٬ با چشم های ریز مشکی یا درشت زرد٬ با کت شلوارهای بد دوخت یا کفش های پاشنه ۱۰ سانت. یا زناکارن یا رباخوار یا شکم باره یا ریاکار یا دزد یا جانی ...
روی شونه ی راست بعضی از آدم ها فرشته ی فاحشه ای رو می بینم که با لباس خواب توری سفید و دمپایی های ابری به گردن طرف تکیه داده و در حالی که آدامسش رو باد می کنه و می ترکونه٬ اون آدم رو برای انجام کارهای بی مزه تحریک می کنه.
و رو شونه ی چپ٬ شیطانی کوچیک قرمز با دم و شاخ های سیاه رو می بینم که دراز کشیده٬ چیپس پیاز و جعفری می خوره٬ آروغ می زنه٬ کاری به کار طرف نداره و می ذاره هر جوری که دلش می خواد زندگی کنه. فقط گه گاه که اعصابش خرد می شه نوک نیزه ش رو تو قسمت چپ گردن طرف فرو می کنه ٬ عربده می کشه و فحش می ده.
با عینک شگفت انگیزم آدم هایی رو می بینم که یک جعبه پر از "ماسک" تو بغلشون گرفتن و تو هر پوزیشنی یکی از این ماسک های رنگی رو از جعبه بیرون میارن و به صورت می زنن.
ماسک "لبخند دندون نما" در مواجهه با کسایی که دائماْ باید "فداشون بشی" و "قربونشون بری" و به خاله و پسرخاله و کل خاندانشون سلام برسونی و آدم خوش مشربی باشی.
ماسک "گودزیلای خشن" در مواجهه با کارگرهایی از کارخونه که کار "آدم سازی" رو به درستی انجام نمی دن٬ آدم های ناقص و معلول می سازن٬ از زیر کار در می رن و یواشکی ماری جوانا می کشن.
ماسک "شهلا" در مواجهه با کسایی که بهت شکلات تلخ و یک بطری خون معدنی تعارف می کنن و باید با چشم های خمار و لبخندی محو نزدیکشون شی و تشکر کنی ...
و خیلی ماسک های دیگه. آدم های نقاب دار٬ مهمون های یک بالماسکه ی همیشگی.

