
گه گاه که افسردگی و لفظ منفور "پوچی" با هیکل گنده ی پشمالویش مرا به دیوار می چسباند و با انگشت های کلفت سردش گردنم را فشار می دهد و قصد خفه کردنم را دارد٬ حس می کنم چیییزی به اسم "امید" رابطه اش را با زندگی ام به هم زده٬ وسایلش را درون ساک سورمه ای نایکی اش ریخته و برای همیشه رفته است.
او گردنم را بیشتر فشار می دهد٬ بغض می کنم٬ چشم هایم می سوزد و خیس می شود. مجبور می شوم برای جلوگیری از پایین افتادن این اشک های لعنتی و احساس ضعف و حقارت کردن٬ لب پایینم را گاز بگیرم٬ چشم هایم را گشاد کنم بلکه جریان هوا خیسی نفرت انگیزشان را خشک کند.
بعد در حالی که کنار پنجره نشسته ام و در کوچه مرد عظیم الجثه ی پشمالویی را می بینم که به پسربچه ی مو قرمز همسایه که دوچرخه اش کمی عقب تر روی زمین افتاده تجاوز می کند٬ به این فکر می کنم که چه چیز می تواند شادم کند؟
"شادی" کجای زندگی ما قرار دارد؟ نیست. انگار "شادی" و "امید" دست در دست هم از زندگی رفته اند و انگشت سومشان را جلوی چشم های ما تکان داده و خندیده اند.
سعی می کنم یک لیست از چیییزهایی که می تواند شادم کند بنویسم. نمی توانم.. هیچ چیییز یادم نمی آید. انگار تمام این سال ها الکی خوش بوده ام. حالا دلم را به چی خوش کنم؟
بگذار دلمان را به دی وی دی های هالیوودی غیر قانونی ای که از بالای پل عابر پیاده از دست فروشی با دندان های ارتودنسی می خریم خوش کنیم. بگذار دو ساعت با دیدن این فیلم بی سانسور ِ پر از آدم های خوشبخت خوش باشیم.
بگذار دلمان را به موزیک های Top 10 دنیا که به صورت غیر قانونی از اینترنت داون لود کرده ایم خوش کنیم. همان آهنگ هایی که وقتی در ماشین هستیم٬ با نزدیک شدن پلیس صدایش را کم می کنیم.
بگذار دلمان را به قلیان های غیر قانونی ای که یواشکی دور از چشم موجودی به اسم "اماکن" می کشیم٬ به لایی کشیدن ها٬ سبقت ها و کورس گذاشتن های خلاف قوانین راهنمایی و رانندگی٬ به وارد شدن به سایت های فیل - تر شده توسط آنتی فیل- تر های غیر قانونی خوش کنیم.
بگذار دلمان را به مهمانی های غیر قانونی ای خوش کنیم که هر لحظه امکان دارد پلیس ها سرازیرش شوند و مجبور شویم افتر پارتی را در بازداشتگاه بگذرانیم.
بگذار دلمان را به دوستی های غیر قانونی ای خوش کنیم که وقتی "کسی" جلویمان را می گیرد و با حالتی حق به جانب می پرسد "نسبت شما با هم چیه؟" یکی جواب بدهد "خواهرمه" و دیگری بگوید "به خدا نامزدمه !"
بگذار دلمان را با الکل غیر قانونی ای که سر می کشیم و با مستی غیر قانونی ترش خوش کنیم. الکی قهقهه بزنیم و الکی احساس شنگولیت کنیم..
اما نگذار دلمان به این قرص های شادی بخش لعنتی خوش باشد... نگذار نابود شویم. شاید "شادی" و "امید" دست از لجبازی بردارند و با زندگیمان آشتی کنند.
از پنجره می بینم که مرد عظیم الجثه ی پشمالو کارش را تمام کرده٬ شلوارش را بالا می کشد و بی تفاوت به راهش ادامه می دهد. پسر بچه ی مو قرمز هق هق کنان و لنگان سوار دوچرخه اش می شود و در مسیر مخالف فرار می کند. می خواهد تا آخر دنیا رکاب بزند. باید از اینجا دور شود..
خوشی های غیر قانونی ! انگشت های کلفت افسردگی گردن باریکم را محکم تر فشار می دهد و پوزخند می زند.
