همه چیییز خوب است. لبخند می زنم.
استخرها شلوغ است. دخترهای پر رنگ کنار استخر٬ با بیکینی های رنگی و تتو های موقت روی بازو و ساق پا٬ روی حوله هایشان دراز کشیده اند و از خورشید می خواهند که وحشیانه تر بتابد و گرد برنزگی را مشت مشت روی بدنشان بپاشد. در قسمت کم عمق بچه های ۵-۶ ساله با تیوپی که دور کمرشان حلقه زده در آب شلپ شلوپ می کنند٬ در قسمت نیمه عمیق ۲-۳ نفر عرض استخر را ناشیانه شنا می کنند٬ نفس کم می آورند٬ با نوک پا روی زمین می ایستند٬ آبی که توی گلویشان رفته را بیرون تف می کنند٬ با دست های به کمر زده نفسی تازه می کنند و دوباره ناشیانه دست و پا می زنند و خود را به مقصد می رسانند. در قسمت عمیق یک نفر با مایوی مشکی مثل کوسه شنا می کند. سریع٬ نرم٬ حرفه ای. ناجیان غریق با پوستی خوشرنگ تر از بقیه٬ عینک آفتابی بر چشم روی صندلی های تاشو نشسته اند و به بقیه "تذکر" می دهند.
با مقایسه ی جمعیتی که بیرون استخر با بدن های روغن زده حمام آفتاب می گیرند و صدای پیس پیس آب پاش هایشان یک لحظه قطع نمی شود و تعداد محدودی که درون آب هستند می توان نتیجه گرفت: استخر جاییست که در آن آفتاب می گیرند٬ مکانی که در آن شنا می کنند یک جای دیگر است!
همه چیییز خوب است.
کافه ها شلوغ است. صندلی ها همیشه ثابتند. آدم ها هستند که عوض می شوند. یکی بلند می شود دیگری می نشیند. چه صبورند این صندلی های معمولاْ لهستانی که سنگینی این همه جسد را تحمل می کنند. فنجان ها پر می شوند و خالی می شوند. خوبی قهوه ترک به این است که فنجانش کوچک است و این زهر تلخ که "باید" از خوردنش لذت ببری٬ زود تمام می شود. کافه ها پر است از دخترها و پسرهای کانورس پوش و کوله پشتی هایی که هر نقطه اش با پینی که رویش تصویر سید برت٬ باب دیلن٬ جیم موریسون یا یک نقاشی سبیل دار به چشم می خورد٬ سوراخ شده است.
در کافه آنتراکت علی مصفا و لیلا حاتمی با شکمی بر آمده٬ سر دورترین و آخرین میز نشسته اند و من از شکم لیلا صدای خنده می شنوم. احساس می کنم هر لحظه امکان دارد جیغی بکشد و بچه اش زیر آخرین و دورترین میز کافه به دنیا بیاید. علی مصفا نمی خندد. حتی لبخند هم نمی زند. احتملاْ این جوری جذاب تر است!
دورهمی ها برقرار است. حتی وقتی برق نیست و همه کور می شوند. عادت کردیم که زود عادت کنیم. ورق ها ُبر می خورد. کارت ها پخش می شود. بی بی دل. آس پیک. هشت خشت.
همه چیییز سر جایش است. راننده تاکسی ها دستشان روی بوق است و به راننده های زن فحش می دهند. موتوری ها نذر کرده اند زودتر از بقیه به مقصد برسند. مانتو فروش ها به همه ی دخترها می گویند که چه قدر این مانتو به آنها می آید. گشت ارشاد لولو خرخره ی میدان هاست. غیر از خسرو شکیبایی همه زنده هستند. تلویزیون سریال های آموزنده پخش می کند. مجری ها با شماره ی ۳ برای بیننده ها قهقهه می زنند. گاندی هست. اسکان هست. خانه ی هنرمندان هست. صف همیشه طولانی سینما آزادی هست.
شهر در امن و امان است. تا دیر نشده لبخند بزنید.

