تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

با خواندن کامنت های پست قبلی و مورد ضرب و شتم قرار گرفتن توسط دوستان غیر تهرانی لازم دانستم هشت بار خدا را شکر کنم.

خدایا مرسی که همه ی هم وطنان ما تا این اندازه از زندگی در شهرشان راضی هستند و احساس رضایت و خوشبختی می کنند.

مرسی که تهران چیییزی جز یک توهم بزرگ نیست.

خدایا مرسی که همه ی چیییزهای نسبتاْ خوب همه جا وجود دارد.

مرسی که هیچ فرقی بین تهران و لاهیجان و بندر انزلی و بوشهر و رشت نیست.

مرسی که مسئولین کشور آنقدر با کفایت بوده اند تا بتوانند به گونه ای عمل کنند که همه ی امکانات به صورت مساوی بین تهران و شهرستان های دیگر پخش شود.

خدایا مرسی که هیچ کس هیچ کمبودی در زندگی اش حس نمی کند.

خدایا شکرت که هیچ کس تهران شگفت انگیز لعنتی را به شهر خودش ترجیح نمی دهد و خیلی مرسی که این جمعیت مهاجر هم چیییزی جز یک توهم بزرگ نیست.

خدایا مرسی که همه ی مقاله ها و مطالبی که تا حالا راجع به تفاوت های فاحش بین تهران و شهرهای دیگر خوانده بودم کذبی محض بیش نبود. (البته منظورم از تفاوت ماست پرچرب دامداران و دونات شکلاتی و کنسرت راک نیست!)

نوشتن پست قبلی باعث شد به اشتباهاتم پی ببرم. خدایا مرسی..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 9:45  توسط آنالی اکبری  | 

تابستان است. برف می آید. پیرمرد نارنجی پوش ِ جارو به دست ِ جادوگر مغزم را در ماهیتابه سرخ می کند. ازدواج نکرده ام. کف دست راستم را روی شکم شش تکه ام می گذارم. حامله ام. پیرمرد کاغذ جواب آزمایشم را مخروط می کند و در آن چاقاله بادام های گنده ی تلخ می ریزد. گریه می کند. باقالی می خواهد. ۴۸ ساله ام. جلوی موهایم ریخته. پیرمرد با ناخن های فرنچ کرده اش روی مغزم ادویه می ریزد و زیر لب فحشم می دهد. می شنوم که با دهن کج شده می گوید "حرامزاده". گوشه ی سبیل هایم را رو به بالا تاب می دهم. گره ی کراواتم را شل می کنم. بوی مغز سوخته می آید. مغز سوخته ی من با ادویه. من یک مَردم. یک مرد حامله.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط آنالی اکبری  | 

چیییزهای گنده را دوست داریم. از گنده کردن هم خوشمان می آید. کلاْ شیفته ی گندگی هستیم.

قوه ی تخیل بیشترمان خوب است. داستان "ساختن" را خوب بلدیم. البته داستان های غیر واقعی! دوست داریم در جمع دوستان قدیمی هنگام خوردن چیتوز موتوری و آب انگور٬ همه ی اتفاقات حتی ساده و معمولی را هیجان انگیز و هات جلوه دهیم. شایعه پراکنی هنر بیشترمان است. مسائل بی اهمیت را گنده می کنیم. هیچکس حوصله ی شنیدن یک خاطره ی معمولی و بی نکته ی سانسوری را ندارد. پس چرا این خاطره را با استفاده از تخیل خودمان جالب و شنیدنی نکنیم؟ دوست داریم همه چیییز را تعبیر و تفسیر کنیم. و معمولاْ علاقمندیم که از هر موضوع ساده ای نتیجه های معمولاْ احمقانه بگیریم.

یک کلاغ٬چهل کلاغ٬ هفتاد کلاغ٬ صد کلاغ... صدای قار قار گوشمان را پر می کند. لعنتی!

لذت می بریم؟

وقتی در ۱۵ سالگی از پنجره ی کلاسمان در طبقه ی دوم مدرسه پایین پریدم٬ کلاغ های لعنتی شروع به قار قار کردند.

نه! قصد من خودکشی نبود! نه! عاشق "دوست پسرم" نبودم که بعد از دعوا کردن با او خودم را از پنجره بیرون پرتاب کنم! نه! قرص اکس نخورده بودم! نه! افسردگی نداشتم! نه! مواد مخدر مصرف نکرده بودم! نه مشکل روانی "حاد" نداشتم! نه! حتی کسی قصد پرت کردن و کشتنم را نداشت!

آنها حرف زدند٬ نظر دادند٬ تعبیر و تفسیر کردند٬ شایعه پراکنی کردند٬ قصه ساختند٬ نتیجه گرفتند... اما من خندیدم. چون هیچکس نفهمید که تنها دلیل من برای پایین پریدن از پنجره این بود که بتوانم بدون استفاده از پله زودتر به حیاط برسم و آب بخورم! به همین سادگی.

۱۵ ساله بودم. شاید فقط کمی دیوانه تر از بقیه. ولی مطمئنم که در آن ظهر آفتابی سر زنگ عربی قصد خودکشی نداشتم! فکر کردم دو طبقه که فاصله ای نیست. می پرم! پریدم. اما هیچ چیییز طبق برنامه ریزی پیش نرفت و به آب خوردن نرسیدم! بیهوش شدم. پای راستم خرد شد. صورتم ترکید. سرم به دیوار خورد. درست چند میلی متر پایین تر از چشمم یک زخم عمیق ایجاد شد. خون همه جا را گرفت.. اما زنده ماندم!

هیچ وقت هیچ چیییز به آن بدی که تصور می کنیم نیست. سه شب در بیمارستان ماندم. پای خرد شده ام ۶ هفته در گچ ماند. زخم های صورتم خوب شد. چشم هایم به وضعیت عادی در آمدند.

همه چیییز درست می شود..

حالا با گذشت ۵-۶ سال از آن روز هنوز از این طرف و آن طرف می شنوم که شایعه پراکنان حرف از دختر پرنده ی عجیب غریبی می زنند که از خانه و خانواده طرد شده است !!

با رعایت احترام به آنها لبخند می زنم اما در دل می خندم. به حماقتشان می خندم. به خاله زنک بازی هایشان. به برجسته ترین هنرشان. هنر "گنده کنی" !

باااااشه من را دیوانه بدانید. به "خل و چل بازی هایم" با دهان باز نگاه کنید. با انگشت نشانم دهید. پشت سرم قصه بسازید و بگویید از یک سیاره ی دیگر آمده ام. چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که من به این دیوانگی افتخار می کنم.

سوالی می پرسم و می خواهم جوابش را با انگشت نشان دهید. "عقل" کجای بدن انسان قرار دارد؟ اینجاش؟ اونجاش؟ مشخص است. در چشم! عقل بیشتر ما در چشم هایمان واقع شده است. این یک فحش نیست. گوشه ای از حقیقت است.

چیییزی را باور می کنیم که می بینیم. بر اساس چیییزی که می بینیم تصمیم می گیریم. چیییزی را می شناسیم که می بینیم. اما مگر چشم ها می توانند همه چیز را ببینند؟

خیلی وقت است که عقل های سیارمان را درون چشم ها فرو کرده ایم و حرف های عاقلانه می زنیم! برای همین است که شب ها با بسته شدن پلک هایمان احمق می شویم.

شب ها در اتاق خواب دیدنی می شوند٬ این موجودات عاقل نمای دیوانه گریز..

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط آنالی اکبری  |