تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

تابستان است. برف می آید. پیرمرد نارنجی پوش ِ جارو به دست ِ جادوگر مغزم را در ماهیتابه سرخ می کند. ازدواج نکرده ام. کف دست راستم را روی شکم شش تکه ام می گذارم. حامله ام. پیرمرد کاغذ جواب آزمایشم را مخروط می کند و در آن چاقاله بادام های گنده ی تلخ می ریزد. گریه می کند. باقالی می خواهد. ۴۸ ساله ام. جلوی موهایم ریخته. پیرمرد با ناخن های فرنچ کرده اش روی مغزم ادویه می ریزد و زیر لب فحشم می دهد. می شنوم که با دهن کج شده می گوید "حرامزاده". گوشه ی سبیل هایم را رو به بالا تاب می دهم. گره ی کراواتم را شل می کنم. بوی مغز سوخته می آید. مغز سوخته ی من با ادویه. من یک مَردم. یک مرد حامله.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط آنالی اکبری  |