تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

داور عزیز! من را یادت هست؟

۴ بعد از ظهر٬ تو٬ با کت دامن توسی و موهای شینیون کرده٬ روی صندلی با روکش زرشکی٬ پای چپ با جوراب شیشه ای روی پای راست٬ موقر و جدی. من را یادت هست؟ روی استیج٬ روی به روی تو. قرار بود با موهای از بالا جمع کرده و لباس رقص و کفش های صورتی که روبان کلفتش دور مچ پاهایم چرخیده و گره خورده٬ باله برقصم. رقصیدم؟ روی نوک انگشت هایم ایستادم؟ چرخیدم؟ با موزیک کلاسیک آنقدر نرم حرکت کردم تا تو باور کنی استخوانی در بدنم وجود ندارد؟

نه! من را یادت هست؟ من همانی هستم که رو به روی تو ایستاد٬ از ته دل جیغ کشید٬ با جیغ ها و عربده های خودش رقصید٬ با کفش های کتانی سفید بالا و پایین پرید و دیوانه وار سرش را با موهای بلند فر و هدبند راه راه تکان داد. همانی که به تو خندید. به تویی که خیلی موقر و جدی روان نویس آبی ات را با دو انگشت شست و اشاره گرفته بودی و می خواستی امتیاز دهی. از ۱ تا ۱۰؟ چند؟ داور عزیز این عددها را دور بریز...

آقای رئیس جمهور! من را یادت هست؟

سالن شلوغ. آدم های عصبانی. صندلی های نا منظم. تو وسط بادیگارد هایت. تو پشت تریبون. پشت میکروفن های رنگی با اسم های مختلف. دوربین. خبرنگار. من را یادت هست؟ با چه زور و زحمتی آن میکروفن لعنتی را به دست آوردم تا مثل همه ی آدم های دیگری که آنجا بودند استایل آدم های طلبکار را به خود بگیرم و اگر شد در اتمسفر فرو روم٬ صدایم را بالا ببرم و هی بگویم "پس چه شد اقای رئیس جمهووووور؟ پس چه شد؟!"

میکروفن توی دست هایم بود. انگار به صورت هم زمان چیییزی در گلوی جمعیت فرو رفته بود و همه به صورت مرموزی mute شده بودند. من را یادت هست؟ منتظر انتقاد بودی. منتظر فریاد. بی شرمانه زل زدم توی چشم هایت٬ میکروفن را جلوی دهانم گرفتم و آواز خواندم! یادت هست؟ آن جمعیت عصبانی با من همراه شد. هرکس صدایی در می آورد. صدای برخورد نوک خودکار و کیف روی صندلی های چوبی. صدای دست. صدای چلخ چلخ لیوان های یک بار مصرف. صدای کوبیده شدن صدها کفش روی زمین. صدای سوت. صدای آهنگی که با دهان نواخته می شد. میکروفن توی دست هایم بود و من مثل دیوانه ها می خواندم. آقای رئیس جمهور من برای تو می خواندم..

شوهر عزیز! من را یادت هست؟

سر سفره ی عقد. روی آن کاناپه ی دو نفره٬ زیر آن پارچه ی لعنتی که روی سرمان گرفته بودند٬ کنار آن آدم هایی که پچ پچ کنان سر خوشبخت شدن یا نشدن ما شرط می بستند و آس ها و شاه و بی بی هایشان را رو می کردند٬ من با کت شلوار مشکی و آن گره ی گنده ی کراوات٬ تو با سبیل دسته دوچرخه ای در دکلته ی سفید و قنداق شده در تور. من را یادت هست؟ آنقدر عاشقت بودم که می توانستم همه ی شب ها را تا صبح کنارت بیدار بمانم٬ با تو تا بلندترین نقطه ی دنیا بروم٬ دست هایم را دور گردنت حلقه کنم٬ تو را روی مرتفع ترین گوشه ی زمین ببوسم٬ با تو بپرم٬ با تو در فاصله ی دو الی دو و نیم متری خیابان پرواز کنم. آنقدر عاشقت بودم که می توانستم برای همیشه بین بازوهای دوست داشتنی بی tattooیت زنده بمانم٬ با موهایت بازی کنم و روزی ۶۳ بار با دندان های مرتب سفیدم بهت لبخند بزنم و بگویم ع ا ش ق ت م.

و حتی آنقدر عاشقت بودم تا در جواب آقایی که تصویرش را نمی دیدم و فقط مثل رادیو صدایش را می شنیدم که می گفت "آیا وکیلم؟" از روی کاناپه بلند شوم٬ وحشیانه وسط سفره ی عقد بدم٬ گره ی کراواتم را باز کنم٬ کتم را در بیاورم٬ مثل ستاره های راک روی زانوهایم سر بخورم و عربده بزنم:

نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!

من را یادت هست؟ من همانم. خودش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:54  توسط آنالی اکبری  | 

به من دروغ بگو! دروغ شنیدن را دوست دارم.

آن دختری که با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در خیابان٬ بدون روسری پرواز می کرد و موهای بلند قهوه ای چشم هایش را پوشانده بود و صدای نعره های Pink که اصرار داشت بگوید I'm still a rock star از بلندگوهای ماشینش پخش می شد٬ خواهر تو بود؟ او بود که عرض خیابان را از چپ به راست و از راست به چپ می پیمود؟ او بود که نفس هایش بوی زکریای رازی می داد؟ مست بود؟

صدا را شنیدی؟ شبیه صدای آدمی بود که به سپر ماشین بخورد٬ بلند شود٬ صورتش توی شیشه کوبیده شود٬ روی کاپوت بیفتد٬ دوباره پرت شود و کمی دورتر روی زمین پهن شود. صدایی شبیه صدای خرد شدن استخوان. صدایی شبیه صدای تصادف. صدای مرگ.

آن دختری که راننده ی ماشین بود خواهر تو بود؟ طفلکی هر چه خورده بود پرید.. عجب تصادفی!

به پدر مادرش دروغ بگو. بگو کاری برایش پیش آمده و امشب به خانه نمی آید. نگو او یک قاتل است. حداقل حالا نگو.

آن مردی که روی زمین افتاده و دیگر نفس نمی کشد پدر تو بود؟ همان مردی که استخوان هایش شبیه پودر لباسشویی شده و مغزش ترکیده. همانی که خونش آسفالت را قرمز کرده. این جنازه ای که معلوم نیست به همین سرعت روحش به برزخ رسیده است یا نه٬ پدر تو بود؟

به خانواده اش دروغ بگو. بگو تصادف کرده اما زنده است. بگو حالش خوب می شود.. نگو دیگر هیچ وقت چشم های نابود شده اش را باز نمی کند. نگو رفته است. حداقل حالا نگو..

آن دختری که رگش را با تیغ زد همسایه ی تو بود؟ با همان تیغی که یک روز بالای ابروهایش را مرتب می کرد. همان دختر چشم سبزی که همیشه قبض موبایلش بالای ۱۰۰ تومن بود و شب ها با صدای آرام زیر پتو جمله های عاشقانه را در موبایلش فرو می کرد. همانی که همیشه عاشق بود و فقط اسم عشق هایش عوض می شد. آن دختری که چند وقت از تاخیر عادت ماهانه اش به وحشت افتاده بود٬ همسایه ی تو بود؟ همانی که فهمید ۸ ماه دیگر تبدیل به یک مادر مجرد می شود.

رگ هر دو دستش را زد. چه قدر طول کشید تا روحش از بدنش بیرون بیاید؟ آن دختری که با موجود یک ماهه ی درون رحمش خودکشی کرد٬ همسایه ی تو بود؟

به همه دروغ بگو. بگو افسردگی داشت. بگو مریض بود. اصلاْ بگو روانی بود! اما نگو یک حرام زاده ی کوچک در راه بود..

دروغ بگو. تو که می دانی ما دروغ شنیدن را دوست داریم!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:20  توسط آنالی اکبری  | 

 

دنیایی را تصور کن که در آن زن های مو کوتاه با کفش های پاشنه بلند دولچی اند گابانا٬ با دست های قوی و عضله ایشان زمین را می کنند و نوزادهای پسر را زنده به گور می کنند.

دنیایی که در آن زن های تحصیلکرده ی زشت اما جذاب با صورت استخوانی و پوزخندی همیشگی به پسر بچه ها اجازه ی مدرسه رفتن و درس خواندن نمی دهند. دنیایی که پسرها و مردهایش از دل درد عادت ماهانه به خود می پیچند و کیسه ی آبگرم را به خود فشار می دهند. دنیایی که زن های زیبایش با موهای اتو کرده ی لخت مشکی و مژه های ریمل خورده ی بلند که نوکش با سقف مماس است٬ دسته گل و شیرینی ناپلئونی به دست به خواستگاری مردهایش می روند و او را با چند سکه ی طلا می خرند. دنیایی که در آن زن ها٬ شوهر "می گیرند"

دنیایی را تصور کن که در آن مردها باردار می شوند و با دیدن جواب آزمایش مثبت سرگیجه می گیرند و کاری از دستشان بر نمی آید جز اینکه ۹ ماه با شکمی برآمده یک دستشان را به دیوار بگیرند٬ یک دست را روی کمرشان بگذارند و تلو تلو خوران از پله ها پایین بیایند. دنیایی که در آن مردها درد زایمان را می کشند٬ مردها زوووور می زنند و مردها آنقدر فریاد می کشند تا صدای زوزه ی نوزاد به گوش برسد.

دنیایی که در آن مردهایش حق طلاق ندارند و در صورت جدایی نمی توانند فرزندشان را پیش خودشان نگه دارند. دنیایی که زن هایش ۴ شوهر دارند و مردهایش باید بیرون از خانه خودشان را در پارچه ای ضخیم بپوشانند تا موجب تحریک دیگران نشوند.

دنیایی که مردهایش در خانه می مانند و قورمه سبزی می پزند و ملافه ها را لکه گیری می کنند و زن ها به استادیوم می روند و مسابقه ی فوتبال تماشا می کنند٬ در خیابان ها با موتور هارلی دیویدسون دور می زنند و همیشه در فکر "بعدی" هستند.

دنیایی که در آن زن های متعصب و غیورش برای حفاظت از چییزی به اسم ناموس٬ با چشم های خون گرفته و رگ هایی متورم به صورت مرد شاید گناهکار مشت می کوبند٬ دنده هایش را زیر لگد خرد می کنند٬ با پرتاب قلوه سنگ به چشم چپش ۷۰ امتیاز می گیرند و مغزش را زیر ضربه ی بلوک سیمانی متلاشی می کنند.

تصور کن! چه دنیای ترسناکی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:22  توسط آنالی اکبری  |