من آدم بدی هستم.
از امروز صبح وجدانم خونریزی کرده است. درد می کند. می سوزد. خییییلی..
او را دیدم. در ایستگاه BRT. از دانشجوهای دانشگاه خودمان بود.
نابینا.
قبل از اینکه عصای سفید تاشده اش را باز کند٬ دیدم که اشتباهی به جای پیچیدن به چپ٬ مثل چاقو مستقیم در شکم جمعیت تازه پیاده شده فرو رفت. دیدم که چند دختر دانشجوی جیغ جیغو را٬ مثل فیلتر سیگار زیر کفش های کتانی آدیداسش له کرد٬ دیدم که تعادلش را از دست داد٬ دیدم که مثل سیاه مست ها تلو تلو خورد٬ دیدم که دست های پر حسش دنبال چیییزی برای چنگ زدن گشت٬ دیدم که در بین این جمعیت بینای لگد پران٬ که دوست دارند همیشه ادای آدم های بیزی و پر مشغله را در بیاورند گم شده است٬
اما کمکش نکردم.
می توانستم بازویش را از روی کاپشن قهوه ای بگیرم٬ چشم هایم را با او شریک شوم٬ برایش ببینم٬ به سمت مسیری بی چاله و دست انداز هدایتش کنم٬ ادای پلیس های راهنمایی رانندگی را در بیاورم و ماشین ها را پشت کف دست راستم نگه دارم تا او از خیابان رد شود و احساس قهرمان بودن کنم. ما که هم مسیر بودیم...
اما این کار را نکردم.
من آدم بدی هستم.
صادقانه بگویم٬ ترسیدم. ترسیدم که نکند نیازی به کمک من نداشته باشد؟ نکند از دل هایی که برایش می سوزند یا تبدیل به کباب چنجه می شوند متنفر باشد؟ نکند دوست داشته باشد خودش در دنیای چراغ های خاموش راهش را پیدا کند؟ نکند دیگر از انگشت هایی که با افتخار سوپر هیرو بودن٬ دور بازویش می چرخند و قفل می شوند خسته باشد؟
مامور ایستگاه اتوبوس را دیدم که با لبخندی دندان نما بازوی پسر را گرفت و او را تا دم دانشگاه برد. مامور با هدبند مشکی اش احساس قهرمان بودن کرد و با نگاهش به منی که وجدانم از شدت خونریزی قرمز شده بود٬ فخر فروخت.
نه من قهرمان نیستم. نمی خواهم کوری انسانی دیگر من را قهرمان جلوه دهد..

