تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

من آدم بدی هستم.

از امروز صبح وجدانم خونریزی کرده است. درد می کند. می سوزد. خییییلی..

او را دیدم. در ایستگاه BRT. از دانشجوهای دانشگاه خودمان بود.

 نابینا.

 قبل از اینکه عصای سفید تاشده اش را باز کند٬ دیدم که اشتباهی به جای پیچیدن به چپ٬ مثل چاقو مستقیم در شکم جمعیت تازه پیاده شده فرو رفت. دیدم که چند دختر دانشجوی جیغ جیغو را٬ مثل فیلتر سیگار زیر کفش های کتانی آدیداسش له کرد٬ دیدم که تعادلش را از دست داد٬ دیدم که مثل سیاه مست ها تلو تلو خورد٬ دیدم که دست های پر حسش دنبال چیییزی برای چنگ زدن گشت٬ دیدم که در بین این جمعیت بینای لگد پران٬ که دوست دارند همیشه ادای آدم های بیزی و پر مشغله را در بیاورند گم شده است٬

اما کمکش نکردم.

می توانستم بازویش را از روی کاپشن قهوه ای بگیرم٬ چشم هایم را با او شریک شوم٬ برایش ببینم٬ به سمت مسیری بی چاله و دست انداز هدایتش کنم٬ ادای پلیس های راهنمایی رانندگی را در بیاورم و ماشین ها را پشت کف دست راستم نگه دارم تا او از خیابان رد شود و احساس قهرمان بودن کنم. ما که هم مسیر بودیم...

اما این کار را نکردم.

من آدم بدی هستم.

صادقانه بگویم٬ ترسیدم. ترسیدم که نکند نیازی به کمک من نداشته باشد؟ نکند از دل هایی که برایش می سوزند یا تبدیل به کباب چنجه می شوند متنفر باشد؟ نکند دوست داشته باشد خودش در دنیای چراغ های خاموش راهش را پیدا کند؟ نکند دیگر از انگشت هایی که با افتخار سوپر هیرو بودن٬ دور بازویش می چرخند و قفل می شوند خسته باشد؟

مامور ایستگاه اتوبوس را دیدم که با لبخندی دندان نما بازوی پسر را گرفت و او را تا دم دانشگاه برد. مامور با هدبند مشکی اش احساس قهرمان بودن کرد و با نگاهش به منی که وجدانم از شدت خونریزی قرمز شده بود٬ فخر فروخت.

نه من قهرمان نیستم. نمی خواهم کوری انسانی دیگر من را قهرمان جلوه دهد..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:20  توسط آنالی اکبری  | 

آزادی یعنی یک آپارتمان یک خوابه در طبقه ی چهلم یک برج چهل طبقه٬ با پنجره های بی پرده و دیوارهای رنگی٬ وان طلایی بی دوش٬ کفپوش چوبی [که تق تق راه رفتنت٬ بودنت را یادت بیندازد] و سقفی بلند. [تا مطمئن باشی که بالاتری هم هست]

آزادی یعنی نشستن رو لبه ی پنجره و تکان دادن پاهای برهنه در ارتفاع ۱۰۰ و خرده ای متری٬ در حال گوش کردن Archive و تماشای چیییزی در دور دست ها. چیییزی که وجود ندارد.

آزادی یعنی "هو" کردن قیچی. هو کردن سانسور. هو کردن همه ی چیییزهایی که باعث می شوند یک حرف٬ یک فیلم٬ یک عکس٬ یک طراحی٬ یک شوی تلویزیونی٬ یک مصاحبه یا یک مقاله آن جور که باید باشد نباشد.

آزادی یعنی پرواز با پودر جادویی بر فراز شهر و بای بای کردن با گواهی نامه و پلیس و بازداشتگاه و تعهدنامه و استمپ و اثر انگشت. آزادی یعنی خداحافظ زندان. خداحافظ زندان بان.

آزادی یعنی بای بای با سه حرف جیم نون گ. بای بای تانک٬ بای بای مسلسل٬ بای بای موشک٬ بای بای انفجار.

آزادی یعنی یک "برو بابا" ی غلیظ به همه ی "نکن ها" و "نگو ها" و "نرو ها" و "نبین ها" .

 آزادی یعنی خندیدن به همه چیییز. حتی به آن مجسمه ی مشعل به دست!

آزادی یعنی آزادی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:26  توسط آنالی اکبری  | 

تا به حال شده احساس کنید که به صورت غیر مستقیم و کاملاْ مودبانه ای چیییزی در پاچه تان خزیده؟ بعضی آدم ها اسماْ کلاهبردار نیستند ولی رسماْ آنقدر بهداشتی و استریل شده کلاهتان را به صورت خرد خرد بر می دارند که شما هیچ دردی را احساس نمی کنید و بعداْ فقط دودی را می بینید که از قسمتی از بدنتان که به شدت سوخته است٬ بلند می شود.

دو سال پیش جلوی تئاتر شهر بود که از من خواست دستش را بگیرم تا بتواند از روی آن سکو رد شود. پیر بود. ۷۵-۸۰. با مانتوی آبی و شال بافتنی روی شانه هایش.

 پیرزن ها دو دسته اند٬ دسته ی اول کسانی هستند که با دیدن دخترهای جوان قیافه شان را در هم می کشند و نچ نچ کنان می گویند "دخترهای این دوره و زمونه رو ببین! چه ریخت و قیافه هایی واسه خودشون درست می کنن!" و دسته ی دوم آنهایی هستند که با دیدن ما لبخند می زنند٬ قربان صدقه مان می روند و با شمردن ۳ شماره ما را عروس خودشان می دانند!

او از دسته ی دوم بود. در حالی که قصد ول کردن دستم را نداشت٬ زل زده بود توی چشم هایم و یک نفس همه ی صفت های خوب را به من نسبت می داد و هی وعده ی فدا شدن می داد. از شوهرش تعریف کرد٬ از پسرش٬ از انواع و اقسام بیماری هایی که داشت... من در طول این ۲۰ دقیقه ای که او حرف می زد فقط نگاهش کردم و در بعضی قسمت ها که خیلی ضروری بود٬ برای حفظ ادب لبخند زدم. موقع خداحافظی گفت "حالا دختر خوشگلم ۵ تومن داری بدی به من؟ کیف پولمو گم کردم٬ می خوام برم پیش شوهرم........"

تا یک هفته به خاطر آن ۵ هزار تومان ناقابل از من دود بلند می شد!

بعضی ها شما را در رو در بایستی قرار می دهند تا برای اجناسی که به هیچ دردتان نمی خورد٬ چند هزار تومان پول بدهید. او را دیده اید؟ مرکز خرید گاندی٬ خیابان ونک٬ جام جم. خانم متشخص مهربانیست. از همه تعریف می کند. همه ی دخترها را "خوشگلم" صدا می زند و برای همه آرزوی خوشبختی می کند و در مقابل این تعریف و آرزوها از شما انتظار دارد یکی از آن بسته های شیشه ای که درونش یک گل عجیب غریب خشک شده قرار دارد را بخرید. او آنقدر در چند ثانیه به شما محبت می کند تا رویتان نشود به صورت مستقیم بگویید "دست از سرم بردار!" بلکه برای رهایی از این گل خشک های لعنتی مجبورید فرار کنید و از پشت سر صدای یک نواخت او را بشنوید که می گوید "خوشبخت شین..."

نمی دانم او روزانه چند نفر را با لبخندها و محبت هایش مجبور می کند که این گل خشک های آدم خوار را بخرند و بعد از دور٬ دود بلند شده از پشتشان را تماشا می کند ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:50  توسط آنالی اکبری  | 

خوشبختی چیییز عجیب غریبی نیست. شاخ ندارد٬ گاز نمی گیرد٬ لگد نمی زند٬ تف هم نمی کند. خوشبختی چیییز دست نیافتنی ای نیست. خوشبختی همین جاست. بین دندان های من.

من بلدم با شمردن ۲ شماره احساس خوشبختی کنم! به همین راحتی..

وقتی صبح ساعت ۶:۳۰ مجبور نیستم با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شوم و با چشم های بسته بخزم سمت دستشویی و به مسیر صعب العبور از خانه تا دانشگاه فکر کنم٬ در عوض بی خیال همه ی زنگ ها و clock alarm ها می شوم و صبح را از ساعت ۱۰:۳۰ به بعد شروع می کنم٬ خوشبخت هستم.

وقتی دلستر کلاسیک را با بطری سر می کشم٬ وقتی توی کافی میکسم خامه می ریزم٬ وقتی بسته ی مثلثی شکلات تابلرون مشکی را بین انگشت هایم می گیرم و به طعمش فکر می کنم٬ وقتی صفحه ی آخر کتاب جذذذابی را می خوانم و از پایانش لذت می برم٬ وقتی پاچه ی بلند شلوارم زیر کفشم می ماند٬ گلی می شود و اهمیتی نمی دهم که "ای وای آلوده شدم!"٬ وقتی آهنگ (Roads (Portishead را با هدفون گوش می کنم٬ وقتی بلند بلند با خودم حرف می زنم٬ وقتی دوست هایم کنارم هستند٬ وقتی با سرعت زیاد از روی سرعت گیر خیابان وزرا رد می شویم٬ یک ثانیه پرواز می کنیم و جیییغ می زنیم٬وقتی شب توی مبل فرو می روم٬ شهروند امروز می خوانم و با مامان و بابام شوخی می کنم٬ وقتی می خندم٬ وقتی بی بهانه می خندم٬ وقت روان نویسم را توی دست می گیرم به دفتر سبزم نگاه می کنم و سعی می کنم اتفاقات امروز را تبدیل به یک داستانک سورئال کنم٬ وقتی خیالم راحت می شود که امروز هم هیچکس نتوانسته من را مجبور به کاری کند که دوست ندارم انجام دهم٬ وقتی مطمئن می شوم که امروز را هم برای خودم زندگی کردم٬

خوشبخت هستم.

به همین راحتی. لطفاْ شما هم کمی خوشبخت باشید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:59  توسط آنالی اکبری  |