تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

دست ها بالا! من مبصر کلاس هستم.

می توانم صدای جیغ جیغی ام را برای تویی که پشت آخرین میز و نیمکت ته کلاس نشسته ای بالا ببرم٬ اسمت را جزو بدها بنویسم و آنقدر جلویش ضربدر بگذارم تا از وسط به دو نیمه ی مساوی تقسیم شوم. می توانم هر صبح به همراه چایی شیرین عصا قورت دهم٬ در کلاس به حالت سییییخ ِ شکیل و مجلسی قدم بزنم و به تویی که روی میز نشسته ای٬ صدای گاااااو در می آوری و روی کتاب بچه ها تف می کنی٬ فحش دهم و مجبورت کنم خفه شوی. می توانم به تو زور بگویم. حتی مثل داداش کایکو به دستمال قدرت هم نیازی ندارم که دور بازویم ببندم٬ من به اندازه ی کافی قدرتمندم چون یک مبصرم!

دست ها بالا! من ناظم مدرسه ام.

می توانم تو را در سرمای آذر یا زیر آفتاب ظهر اردیبهشت٬ در حالی که در کاپشن رنگی ات می لرزی یا قطره های عرق پشت گردنت کرال سینه می رود٬ در صف هایی که اصرار دارم "منظم" باشد٬ نگه دارم و برایت حرف های مسخره بزنم و مجبورت کنم دهانت را ببندی و به سخنرانی تکراری من گوش کنی. می توانم "نمره انضباط" را مثل هفت تیر روی شقیقه ات بگذارم و روزی سه شیفت تهدیدت کنم. نمره انضباط سلاح من است. می توانم تو را از دم اسبی موهایت بگیرم بلندت کنم٬ مثل ملخک هلیکوپتر دور سرم بچرخانم و در حالی که سعی می کنم به زور پرونده ات را زیر بغلت جاسازی کنم٬ از مدرسه پرتت کنم بیرون. می توانم در نهایت گستاخی در مسائل شخصی ات دخالت کنم و تو حق نداری انگشت سومت را نشانم دهی یا بگویی: «به تو چه ربطی داره!» هاهاها! [با صدای کلفت خوانده شود] می توانم همیشه به تو زور بگویم. چون من یک ناظمم!

دست ها بالا! من یک پلیسم.

می توانم مثل مامورین کبری ۱۱ خودم را از پنجره پرت کنم داخل کافه ای که تو پشت یکی از میزهایش نشسته ای٬ دو دور روی زمین غلت بزنم و در حالی که مثل تارزان با مشت به چپ و راست سینه ام می کوبم٬ با چند حرکت آکروباتیک جفت پا بپرم روی میزت٬ لگد بزنم به فنجان قهوه ات٬ دولا شوم٬ چانه ی استخوانی ات را با دو انگشت شست و اشاره بگیرم و در حالی که از خطه ی خوش آب و هوای چانه تکانت می دهم بگویم: «هی پسر! حال نمی کنم دیگه اینجا ببینمت!» بعد از روی میز پایین بپرم٬ "یوهاهاها" بخندم و سینه خیز از کافه خارج شوم. و تو نمی توانی ......... حتی نمی توانی ......... و حتی ..........!

همین! چون من یک پلیسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:22  توسط آنالی اکبری  | 

فیلم Sweet November را نوامبر امسال دوباره دیدم. محصول سال ۲۰۰۰ و تا حدودی قدیمی٬ ولی تماشایش در ته مانده های ۲۰۰۸ هم شگفت انگیز است.

یکی از آن فیلم های نه چندان تحسین شده ای که من عاااااشقش هستم! (شاید چون خودم را پشت دیوانه بازی های ساده و خنده های بی بهانه ی Charlize Theron در نقش Sara Deever می بینم)

                                                                                                                                      

۳۰ روز با من٬ در آپارتمان من٬ در اتاق خواب من٬ در آشپزخانه ی من٬ در وان سفید من٬ کنار تلویزیون همیشه خاموش من بمان تا معنای واقعی "زندگی" را با شکل و نمودار برایت بکشم تا بفهمی که در این سال ها چیییزی که می کردی "زندگی" نبود.

۳۰ روز با من باش٬ صبح٬ ظهر٬ شب٬ نصفه شب. با من لیسی به بستنی قیفی ات بزن و کارهای "همیشه مهمت" را فراموش کن. زیر باران با من برقص و با جمله ی نفرت انگیز "الان سرما می خوریم" حالم را نگیر.

۳۰ روز با من شاد باش و استرس هایت را قورت بده. موبایل لعنتی ات را خاموش کن٬ ساعت مچی گران قیمت مزاحمت را توی سینک ظرفشویی بنداز. بی خیال کار٬ بی خیال دیگران٬ بی خیال زمان و عقربه ی ثانیه شمار.

۳۰ روز برای زندگی کردن کافیست. نه کمتر و نه بیشتر٬ با من دیوانگی کن و بعد از آن

خداحافظ.

She just needed a month to change his life forever

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:54  توسط آنالی اکبری  |