یادم نیست اولین بار این حرف را از چه کسی شنیدم که مازوخیست ها در آن دنیا باید به تک تک اعضای بدنشان که آسیب رسانده اند جواب پس دهند! اما احتمالاْ باید بخشی از سخنرانی یکی از معلم های دینی مان باشد. باید قبل از مرگ کمی جلوی آیینه تمرین کنم تا بتوانم جواب های قانع کننده ای به اعضایی که بهشان آزار رسانده ام بدهم. البته اگر فرو کردن پیچ گوشتی در لثه٬ ریختن آبلیمو روی زخم٬ گذاشتن لب لای کلیپس٬ حبس کردن نفس در حد بنفش شدن و یک سری اکشن های این چنینی خودآزاری محسوب شود.
الان حسرت می خورم که چرا آن زمان از معلم دینی مان نپرسیدم که آیا در آن دنیا باید جوابگوی افکار و عقایدمان هم باشیم یا نه؟ آیا به خاطر قیچی در دست گرفتن و خودسانسوری هایمان در آن دنیا مورد بازخواست قرار نمی گیریم؟ آیا نظرات و اعتقادات عمیق قلبی ای که در این دنیا یا مخفی شان کردیم و یا جور دیگری نشانشان دادیم در آن دنیا دندان دراکولایی در نمی آورند و به چند کیلو گوشت خورشتی تبدیلمان نمی کنند؟
شاید حاضر باشم با پیچ گوشتی چهار سو لثه ام را سوراخ کنم ولی حاضر نیستم تا این اندازه به خودم ستم کنم که بخواهم نظرات واقعی ام را به دلیل ترس از برخورد مخالفان به شکلی کاملاْ متضاد بیان کنم و لبخند و سر تاییدشان را بخرم. لعنت به این لبخند و سر بالا و پایین رونده! سکوت و انکار نکردن خود خیلی شریف تر از آن است که بخواهی خودت را با مداد شمعی همرنگ جماعت کنی.
ترم پیش یکی از استادهایمان از یک طرف برای ایجاد تنوع و کول تر شدن جو کلاس و از طرف دیگر برای آشنایی با طرز فکر دانشجویان٬ ازمان خواست تا تعریف خاصی که از خدا در ذهن داریم را بگوییم. وقتی خدا را به دوربین مخفی ای تشبیه کردم که همه جا وجود دارد و دائماْ ازمان فیلمبرداری می کند٬ خیلی از دانشجویان چادری کلاس که فکر می کنند پارچه ی سیاه روی سرشان نشانه ی فاب بودن رابطه شان با خالق هستی ست٬ برای خدا غیرتی شدند و با چشم های گرد شروع به نچ و نوچ کردند. این حق من است که نظر واقعی ام را بگویم. حق من است که حرف هایم را قورت ندهم و مثل خیلی از این جماعت "نچ و نوچ کن" خودم را پشت کلیشه ها و جمله های قرقره شده ی هزاران نفر دیگر قایم نکنم.
پ.ن: فکر کن روزی هویج را هم سانسور کنیم! (عکس از D.C)

