تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

یادم نیست اولین بار این حرف را از چه کسی شنیدم که مازوخیست ها در آن دنیا باید به تک تک اعضای بدنشان که آسیب رسانده اند جواب پس دهند! اما احتمالاْ باید بخشی از سخنرانی یکی از معلم های دینی مان باشد. باید قبل از مرگ کمی جلوی آیینه تمرین کنم تا بتوانم جواب های قانع کننده ای به اعضایی که بهشان آزار رسانده ام بدهم. البته اگر فرو کردن پیچ گوشتی در لثه٬ ریختن آبلیمو روی زخم٬ گذاشتن لب لای کلیپس٬ حبس کردن نفس در حد بنفش شدن و یک سری اکشن های این چنینی خودآزاری محسوب شود.

الان حسرت می خورم که چرا آن زمان از معلم دینی مان نپرسیدم که آیا در آن دنیا باید جوابگوی افکار و عقایدمان هم باشیم یا نه؟ آیا به خاطر قیچی در دست گرفتن و خودسانسوری هایمان در آن دنیا مورد بازخواست قرار نمی گیریم؟ آیا نظرات و اعتقادات عمیق قلبی ای که در این دنیا یا مخفی شان کردیم و یا جور دیگری نشانشان دادیم در آن دنیا دندان دراکولایی در نمی آورند و به چند کیلو گوشت خورشتی تبدیلمان نمی کنند؟

شاید حاضر باشم با پیچ گوشتی چهار سو لثه ام را سوراخ کنم ولی حاضر نیستم تا این اندازه به خودم ستم کنم که بخواهم نظرات واقعی ام را به دلیل ترس از برخورد مخالفان به شکلی کاملاْ متضاد بیان کنم و لبخند و سر تاییدشان را بخرم. لعنت به این لبخند و سر بالا و پایین رونده! سکوت و انکار نکردن خود خیلی شریف تر از آن است که بخواهی خودت را با مداد شمعی همرنگ جماعت کنی.

ترم پیش یکی از استادهایمان از یک طرف برای ایجاد تنوع و کول تر شدن جو کلاس و از طرف دیگر برای آشنایی با طرز فکر دانشجویان٬ ازمان خواست تا تعریف خاصی که از خدا در ذهن داریم را بگوییم. وقتی خدا را به دوربین مخفی ای تشبیه کردم که همه جا وجود دارد و دائماْ ازمان فیلمبرداری می کند٬ خیلی از دانشجویان چادری کلاس که فکر می کنند پارچه ی سیاه روی سرشان نشانه ی فاب بودن رابطه شان با خالق هستی ست٬ برای خدا غیرتی شدند و با چشم های گرد شروع به نچ و نوچ کردند. این حق من است که نظر واقعی ام را بگویم. حق من است که حرف هایم را قورت ندهم و مثل خیلی از این جماعت "نچ و نوچ کن" خودم را پشت کلیشه ها و جمله های قرقره شده ی هزاران نفر دیگر قایم نکنم.

 پ.ن: فکر کن روزی هویج را هم سانسور کنیم! (عکس از D.C)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:35  توسط آنالی اکبری  | 

دقیقاً نمی دانم این مشکل نسل من است یا مشکل شخص من! که نمی توانیم جواب های متناسبی به تعارفات کاملاً ایرانی بدهیم.

گاهی احساس می کنم نیاز به تمرین و ممارست بیشتری دارم٬ تا در جواب یکی از بزرگان فامیل که من را شبیه یک بچه گربه ی مو صورتی می بیند و در نهایت مهربانی کمی چشم هایش را ریز می کند٬ سرش را به صورت نامحسوسی تکان می دهد و می گوید «قربووونت برم» دندان هایم را به حالت "دو نقطه دی" نشانش ندهم و نگویم «خواهش می کنم!»

یا وقتی یکی از آشنایان سالخورده٬ دستم را فشار می دهد و با مهربانی می گوید «امیدوارم اونقدر زنده بمونم که بتونم عروسی تورو ببینم» ژست پیروان مکتب "تعارف تیکه پاره کنیسم" را نگیرم و با لحنی کاملاْ قاطع نگویم «ای وای خدا نکنه!»

بارها شده از لباس کسی تعریف کنم و در جواب بشنوم "قابلی نداره". در چنین شرایطی برای اینکه به آنها ثابت کنم "قابلی نداره" شان شوخی ای بیش نبوده٬ گفته ام «پس درش بیار!» اما بر حسب اتفاق همه ی آنها ترس از لخت شدن در ملا عام داشته اند٬ فقط خندیده و طفره رفته اند.

خب چرا تعارف می کنیم؟

موقع پیاده شدن از تاکسی٬ با لحنی محترمانه می پرسی «آقا چه قدر بدم خدمتتون؟» آقای راننده با لحنی دوستانه جواب می دهد «قابلی نداره٬ مهمون من باش» ۲۰۰ تومانی چسب خورده ات را مثل شاباش روی سرش می ریزی. آقای راننده سرعت ۳۰ کیلومتری اش را با ترمزی ناگهانی از دست می دهد٬ با خشمی مثال زدنی پیاده می شود و تو را مثل پتو از پنجره بیرون می کشد٬ مثل وزنه بلندت می کند و در حالی که "گووووم گوووووم" روی سقف ماشین می کوبدت با صدایی که بی شباهت به صدای چستر (خواننده ی Linkin Park) نیست٬ عربده می کشد «۴۰۰ تومن می شه ه ه ه» 

تعارف می کنی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:27  توسط آنالی اکبری  | 

 

ترم اول دانشگاه٬ با آن قد کوتاه و دست های لاغر و ناخن های از ته جویده شده٬ ابروهای به هم پیوسته ٬دندان های ارتودنسی و شوخی های دبیرستانی سر کلاس ها مثل بچه ها بود.

حالا که ترم پنجمیم٬ او یک زن کامل است. دیگر ناخن هایش را نمی جود٬ مانیکور کردن را یاد گرفته است. بدون سیم کشی نقره ای و براکت های قرمز روی دندان ها٬ بدون مویی اضافه زیر خط نازک ابروها٬ بدون دیواری به اسم بکارت. حتی انگار دیگر قدش هم بلندتر به نظر می رسد.

ازدواج کرد.

سعی کردم به او نخندم وقتی گفت با چه عشقی با پسری که یک ماه و سه روز از خودش بزرگتر است ازدواج کرده. وقتی گفت ۱۱ ماه است که او را می شناسد و هنوووز عاشقش است و جوری با غلظت این   "۱۱ ماه" را تلفظ کرد که به ۳۰ یا نهایتاْ ۳۱ روزه بودن هر ماه شک کردم! و وقتی داشت مرا مثل عمه ملوک ها نصیحت می کرد که با عشق ازدواج کنم٬ در اوج ایوب بازی خیلی صبر و شکیبایی از خود نشان دادم که سرم را دو بار از بغل به چارچوب در نکوبم و نگویم «shit! آخه الان چه وقت ازدواج کردنه؟»

از وقتی ازدواج کرد دیگر از نیم ساعت مانده به آخر کلاس٬ با صدای زنگ دارش نگفت «استاد خسته نباشید» و مثل دانش آموزان مقطع راهنمایی وسط جزوه نوشتن با لحنی کش ش ش دار داد نزد «دستمون درد گرفت استاااااد»

دیگر بهانه اش برای دیر رسیدن سر کلاس ها عوض شد. مثلاْ به جای اینکه قسم ِ ترافیک یا تصادف بخورد می گفت «ببخشید دیر رسیدم٬ صبح باید تخم مرغ عسلی شوهرمو حاضر می کردم»

دیگر با دوست های قدیمی اش به اندازه ی قبل نقطه ی مشترک برای حرف زدن نداشت٬ بنابراین تصمیم گرفت دوست های جدیدش را از بین کسانی

 انتخاب کند که تجربه ای در گاز گرفتن گردن خواهر شوهر و چگونه لت و پار کردن سوسک های حمام داشتند و می دانستند که چگونه می شود در جیک ثانیه خون روی ملحفه ها را لکه گیری کرد.

او تبدیل به یک خانم متاهل واقعی شده بود. کسی که می توانست پاسخگوی سوالات دیگر دختران قد کوتاه لاغر ابرو پیوسته ی کنجکاوی باشد که برایشان همه ی سایت ها فیلتر و همه ی کانال ها قفل شده بود!

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خوشبخت و همیشه عاشق باشی عروس جوان.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:57  توسط آنالی اکبری  | 

بچه که بودم دوست داشتم پسر باشم. نه به این دلیل که فکر کنم پسرها خیلی موجودات مطلوب و در دل و جان فرو رونده ای هستند٬ بلکه به این دلیل که از دختر بودن خوشم نمی آمد! شاید اگر جنسیت سوم و چهارمی وجود داشت یکی از آنها را انتخاب می کردم.

تا ۸ سالگی در بیشتر بازی ها به صورت داوطلبانه نقش های "پسرانه" را بازی می کردم و در اوج ابتذال و غرب زدگی اسم خودم را "کریستین" می گذاشتم و مطمئن نیستم که چرا مثلاْ دوست نداشتم اسمم گابریل گارسیا مارکز باشد. در خیالبافی های قبل از خواب خود را نیمه پسری با موهای کوتاه٬ شلوار و کفش های غیر دخترانه تصور می کردم و ترجیح می دادم الگویم در زندگی به جای سفید برفی٬ بت من باشد!

و البته خیلی مشتاق بودم روزی سه دور با تفنگ نارنجی شیشه ای ام که صداهای مسخره ای از خودش خارج می کرد٬ شلیک کنم تو زانوی دختر بچه های لوس مو بلندی که به ناخن هایشان لاک قرمز می زدند٬ جوراب های زشت توری می پوشیدند و عروسک هایشان را پیش ش ش پیش ش ش می کردند.

اما حالا معتقدم دختر بودن یکی از بزرگترین لذت های زندگیست. و می توانم در اوج بدجنسی٬ به دسته ای از مردان که "مرد بودنشان" را مثل گل سینه روی قلبشان کوبیده اند و حاضر نیستند حتی یک روز زن بودن را امتحان کنند و هر پنجشنبه سه پیک به سلامتی میم٬ ر٬ دال می نوشند٬ لبخند بزنم و بگویم آرررره آررررره!

شاید دختر بودن یک شانس نباشد اما "دختر قدرتمندی" بودن قطعاْ یک شانس است. این را نگفتم که ثابت کنم دور بازویم نیم متر است و ۴۴ اسب بخار قدرت دارم و قادرم یک کامیون حمل کننده ی مهمات به خط مقدم جبهه را با دندان بکشم٬ بلکه خواستم بگویم قدرت ما به یخچال هایی که بلند می کنیم و پنج طبقه بالا می بریم نیست!

خدایا مرسی که من را دختر آفریدی. چرا اینجا هیچکس به افتخار زن بودنش یک پیک نمی نوشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 21:16  توسط آنالی اکبری  |