تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

شاید خیلی لوس باشد اگر بخواهم با قیافه ای جدی و حالتی انعطاف ناپذیر و تنه ی درخت کاج قورت داده، در مکانی کمی بالاتر از سطح دریا بایستم و برای جماعتی که رو به رویم هستند سخنرانی کنم و با صدایی کلفت بگویم: ای وای جوان هایمان دارند از بیکاری و بی پولی و بی برنامگی و مشکل مسکن و ازدواج فرار می کنند!

هیچ چیزی کسل کننده تر از این نیست که هی بخواهیم حرف های کاملاً تکراری و از زیر کاغذ کاربن در آمده ای که همه ازش باخبرند را دوباره و دوباره مرور کنیم، فقط برای اینکه اوقات فراغتمان را پر کرده باشیم.

اما اینکه در اتاقی با دیوارهای قهوه ای و قرمز روی مبل لم بدهم، به چمدان قلمبه ی سورمه ای کنار در که برای بستنش از حیله های خاصی بهره بردم نگاه کنم و در حالی که احتمالاً دیوانه نیستم بلند بلند با خودم حرف بزنم و تعداد آشناهایی که تازگی از ایران رفته اند را مثل گوسفندهای قبل از خواب بشمرم، زیاد کسل کننده نیست.

اگر از خودم بپرسم «چرا رفتند؟» در جواب با بی تفاوتی شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم «به من چه!» و احتمالاً چمدان سورمه ای گوشه ی اتاق بهم چشمک خواهد زد.

وقتی دو سال اسمش را جزو قبول شدگان کنکور ندید و حتی دانشگاه آزاد او را با انتخاب هفتم  در شهر "بعداً آباد" هم قبول نکرد و نتوانست با اسکیت های چهار چرخی که به پا بسته٬ جعبه شیرینی به دست بین اقوام و آشنایان بچرخد و کارت دانشجویی اش را با سنجاق قفلی به یقه اش بزند، چمدانش را بست...

وقتی ۴ ترم درس خواند و احساس کرد کتاب هایی که استادها از روی آن تدریس می کنند با دوران جنگ جهانی دوم مقارن است و با کسانی همکلاس شد که حیاط دانشگاه را با پارک ملت اشتباه گرفته و اگر کمی بیشتر بهشان می خندیدی بساط پتو پلنگی، کتلت، آش رشته و بدمینتون را به جای جزوه و کلاسور همراهشان می آوردند٬ با تکرار جمله ی تکراری «اینجا چیزی به معلومات من اضافه نمی شود» چمدانش را بست...

۳ سال و ۱۱ ماه کنار تلفن کشیک داد تا «او» زنگ بزند و بعد از مکثی دنباله دار که اثبات کننده ی دور بودن فاصله است٬ بالاخره آن خبر خوش لعنتی را بدهد. ۳ سال و ۱۱ ماه انگشت حلقه دارش را جلوی چشم خواستگارهای کت شلوارپوش و دسته گل گلایل در بغل تکان داد و لبخند زنان دستش را دور بازوی عکس درون قاب حلقه کرد و ادای خانم های متاهل را در آورد. ۳سال و ۱۱ ماه انتظار کافی بود٬ بالاخره بعد از گفتن جمله ی «کارم درست شد» چمدانش را بست تا به همسر ناشناخته اش در دنیایی ناشناخته تر بپیوندد...

می روم٬ می روی٬ می رود. می رویم تا درس بخوانیم. در دانشگاه هایی اسم و رسم دار یا معمولی تر٬ کنار کرم کتاب های دانشمند یا دانشجوهای عادی. می رویم تا به زبانی حرف بزنیم٬ شوخی کنیم و عصبانی شویم که زبان مادریمان نیست٬ که برای آموختنش ساعت ها سر کلاس نشسته ایم. می رویم تا چیزی یاد بگیریم٬ چیزی که در کشور خودمان یادمان ندادند. می رویم تا استعدادهای شکوفا نشده مان را شکوفا کنیم. می رویم تا کار کنیم٬ تا راحت تر پول در آوریم و راحت تر از آن خرج کنیم. می رویم تا تفریحمان در هیچ خلاصه نشود. می رویم که آینده مان نشستن پشت یک میز چوبی پوسیده و در دست گرفتن خودکار آبی بی جوهر و پرچم زدن روی قله ی پوشه و پرونده و کاغذهای تاخورده و عددهای غمزده نباشد. می رویم تا مثلاْ برای خودمان کسی شویم. می رویم تا بوسه ای به چپ و راست گونه ی خوشبختی بزنیم.

می رویم تا دلتنگی هایمان برای شهر و خانواده و دوستان را در غربتی پر نور و رنگی که روزی خوابش را می دیدیم قورت دهیم. می رویم تا در تنهایی هایمان زیر بارانی شاید اروپایی قدم بزنیم و اشک بریزیم اما دلمان خوش باشد که اینجاییم. می رویم تا قلبمان از راه دور برای کشوری که در آن متولد شدیم گوم گوم کند و داد بزنیم «مجبوووورم! می فهمی؟» می رویم تا با آدم هایی زندگی کنیم که شوخی هایشان ما را نمی خنداند. می رویم تا در کنار درس خواندن بشقاب های کثیف را از روی میز مشتری های رستوران جمع کنیم یا در نمایندگی یکی از برندهای معروف٬ سایز پای خریدارها را بپرسیم یا بهشان شلوار جین و تیشرت نشان دهیم.

می رویم تا در خیابان هایی که شبیه «خارج» هستند، کنار ماشین هایی که ما را به بیان Wow! تشویق می کند، کنار جاذبه های توریستی که قبلاً تصویرشان را روی کارت پوستال دیده بودیم و هرچیزی که به نظرمان جالب می آید عکس بگیریم و برای خانواده بفرستیم تا آنها با دیدنش قربان صدقه مان بروند. می رویم تا وقتی بعد از چند وقت برای هالیدی به ایران برگشتیم وسط فارسی حرف زدنمان واژه های غیر فارسی پرت کنیم٬ ماست را با چنگال بخوریم و از تفاوت های فاحش بین «اینور و اونور» بگوییم و چند روز بعد با باری از پسته ی شور و گز اصفهان به غربتمان برگردیم. می رویم که رفته باشیم!

خیلی ها یا رفتند٬ یا در حال رفتنند یا در فکر رفتن. آنها هم همین که درد دندان عقل تازه کشیده شده شان خوب شود می روند و هیچ چیزی غم انگیزتر از رقص مخلوط با اشک مهمانی های خداحافظی نیست.

 پ.ن: این نوشته در شماره ی قبلی مجله ی "و" (مردم و جامعه) چاپ شده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط آنالی اکبری  | 

دیروز به صورت اتفاقی ۲۱ ساله شدم. در حالی که پشت کیک شکلاتی بی بی کمین کرده بودم و به شمع های صورتی نگاه می کردم٬ یواشکی بدون اینکه بقیه بفهمند در دلم به صورت شرورانه ای "یوهاهاها" خندیدم و حس کردم ۲۱ عدد خوبیست و از آن خوشم می آید! و خیلی راضی و خوشحالم که هیچکس نمی داند با انگشت های در هم قفل شده در حال فوت کردن شمع ها چه آرزویی کردم.

آن زمستانی که ۸ ساله بودم و کلاه کاپشن سبزم روی سرم بود و بندش به زور و سفارش مامان زیر چانه ام پاپیون شده بود و تا حدود زیادی شبیه بستنی قیفی با طعم طالبی بودم٬ در حیاط بی درخت دبستان و وسط دیوارهایی پوشیده از شعار و جمله های اخلاقی بی مزه٬ به دخترهای کلاس پنجمی که قدشان از من و دوست های ۱۰۰ سانتی متری ام بلندتر بود نگاه می کردم و به نظرم رسیدن به ۱۱ سالگی به طرز وصف نشدنی ای دور و دست نیافتنی بود. مگر ممکن بود من هم کلاس پنجمی شوم؟ ۱۱ ساله؟ آنقدر بزررررگ؟! نه... قطعاْ قبل از آن سن می مردم!

در ۹ سالگی وقتی جوش های قرمز آبله مرغان روی پوستم ظاهر شد٬ فاز مریض های لاعلاج را گرفتم و در حالی که اشک می ریختم گفتم: «من می میرم... می دونم که می میرم!» و با خطی تحریری (تاثیر کلاس های خوشنویسی مدرسه) شروع کردم به نوشتن وصیت نامه و با حزن و اندوه به خودم گفتم: «دیدی به کلاس پنجم نرسیدی و داری می میری؟»

۱۱ ساله که شدم هیچ چیزی تغییر نکرد. غیر از اینکه مسئولین مدرسه با فرو کردن پونزهایی مثل "ارشد" و "الگوی کوچکترها" در پیشانی مان٬ الکی سعی در خوش کردن دلمان داشتند. اما من احساس بزرگی نمی کردم. "بزرگی" خیلی دورتر از این ها بود.. آن وقت ها فکر می کردم آدم ها در ۶-۲۵ سالگی پیر می شوند و در ۳۰ سالگی بهتر است خودشان رادیو جیبی٬ شاهنامه فردوسی و شالگردن نیمه بافته شده ی قهوه ای شان را در ساک بگذارند و به خانه ی سالمندان بروند.

سال ها گذشت. ۱۶ بهمن هر سال با قیافه های مختلف پشت کیک شکلاتی همیشه یک شکل "بی بی" نشستم و دندان هایم را به دوربین نشان دادم. هرسال بزرگتر شدم ولی احساس "بزرگی" نکردم. امروز ۲۱ ساله هستم٬ با کیسه فریزرهای برچسب داری پر از تجربه های شگفت انگیز و فهرستی از کارهای انجام نشده و آرزوهایی که باید بهشان برسم تا چراغ هایم روشن شود و به مرحله ی بعد بروم.

امروز می دانم که چیزی به نام "سن بزرگسالی" وجود ندارد و انتظار رسیدن هیچ عددی را نمی کشم. می خواهم این ۲۱ سالگی را زندگی کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط آنالی اکبری  | 

تقریباْ همه در همه جای دنیا٬ با هر شکل و هر رنگ پوست و هر سایزی می دانند که دروغ چیز بدیست و حتی یک بچه ی اندازه ی قاشق که بر حسب اتفاق جاندار است و در جیب جا می شود و دندان شیری های جلویی اش در حین گاز زدن سیب افتاده و پاکن پلیکان اش را با نخ به گردن آویزان کرده هم می تواند دست مشت کرده اش را در هوا بالا پایین ببرد و در حالی که بلوز چهارخانه ی قرمز کم رنگ و پررنگ را در شلوار جین کوچکش فرو کرده و چتری های خرمایی جلوی چشم های تخسش را گرفته٬ داد بزند «دروغگو دشمن خداست!»

اما هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که به صورت احمقانه ای دروغ هایمان را گروه بندی کنیم! دروغ مصلحتی و دروغ تفننی هفته ای یک بار با دوستان و دروغ شاخدار خانمان سوز و غیره.

و خنده دارتر از آن آدم های ناقلایی هستند که با حالتی کاملاْ جدی می گویند «من از دروغ متنفرم!» انگار که این منحصر به فردترین خصوصیت آنهاست!  در مواجهه با چنین آدم هایی دوست دارم وزنم را روی دو پایه ی عقبی صندلی بیندازم و در حالی که نزدیک است سرم از پشت با زمین مماس شود یک ربع با صدایی گوشخراش بخندم. گفتن این جمله مثل این است که کسی بگوید «من دوست ندارم بشقاب باقالی پلو و ماهیچه ام را درون یک توالت بین راهی در جاده ی فیروزکوه ببرم و آنجا ناهار بخورم»

احتمالاْ همه یا دست کم بیشتر ما از دروغ متنفریم اما این دلیل نمی شود که دروغگوهای خوبی نباشیم. کسی که می گوید «من هیچ وقت دروغ نمی گویم» مثل این است که بگوید «من هرگز به پیرزن ۷۲ ساله ای که با چکمه های چرمی و موهای بلند آبی جلوی دانشگاه تهران تک چرخ می زند٬ آهنگThe day that never comes متالیکا را می خواند و زنبیل خریدش از دسته ی موتور آویزان است نگاه نمی کنم!»

 این خیلی جالب است که ما معمولاْ تن به چیزهایی می دهیم که ازش نفرت داریم و پافشاری می کنیم تا با بافتن چرت به پرت و دوختن دری به وری خودمان را به زشت ترین شکل ممکن توجیه کنیم. در این روزهایی که همه چیز تا حد انفجار و پاشیدن روی شیشه کسل کننده و تکراریست٬ کاش کسی پیدا شود تا برایمان بدون تظاهر به "آدم خوبه بودن" نمایشی واقعی اجرا کند. دلم می خواهد در حالی که روی سرم ایستاده ام٬ شکلات می خورم و پاهایم را در هوا تکان می دهم٬ به صورت وارونه کسی را ببینم که کاپشنش را دور سرش می چرخاند و در نهایت صداقت داد می زند:

 «من یک دروغگوی عوضی هستم!»

پ. ن: من یک دروغگوی عوضی هستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:12  توسط آنالی اکبری  | 

چند وقتی هست که فهمیدم فلش راهنما نیستم و وظیفه ی سنگین هدایت و خیس کردن مردم با آبپاش انرژی مثبت روی شانه هایم ننشسته و پاهایش را با دمپایی پلاستیکی لژدار تکان نمی دهد و "هولِی هُولِی" نمی کند. فهمیدم بهتر است فرمان هرکس دست خودش باشد تا تصمیم بگیرد از وسط باقالی ها به سمت ترکستان برود یا با عبور از تنگه ی واشی و نبرد با برونکا به "سعادت آباد" برسد و خوشبخت شود. هرکس به خودش مربوط است که بخواهد لبخندزنان دندان های معتاد به مسواک و خمیردندانش را با زیبایی های زندگی آشنا کند٬ یا برای اثبات نفرتش از خود و دیگران با طنابی دور گردن جسد معلقش را به یادگار بگذارد.

من فقط می توانم [اگر بتوانم] پیامبر خودم باشم٬ خودم را هدایت کنم و وقت ناهار و شام "چخه چخه کنان" از مراتع سرسبز فاصله بگیرم و بلند بلند بگویم «نه! من گوسفند نیستم. نه! من نخواهم چرید!»

گاهی احساس حماقت می کنم. احساس تنهایی در میان آدم هایی که از اول می دانستند پیامبر هیچکس حتی خودشان نیستند. احساس تنهایی در میان کسانی که بدی همه چیز را باور کرده اند و لب هایشان را با لبخندی بی دلیل وادار به کش آمدن نمی کنند.

کاش نا امید نشوم. کاش چهار زانو در زاویه ی ۹۰ درجه ی دیوار ننشینم و به سمت حرف ها و عقاید و خوشبینی های گذشته ام گوجه فرنگی پرتاب نکنم. کاش یادم نرود که روزی روی لبه ی دیوار می رقصیدم و می گفتم «من خوبم٬ تو خوبی٬ همه خوبند٬ همه چیز خوب است» کاش آن مرده شور لعنتی را نبینم که در حال شستن جسد خوبی هاست. کاش پیامبر وجودم بالش و پتویش را بر ندارد و من را با احساس های متناقض و نا امیدی های پشمالویم تنها نگذارد.

کاش یک نفر عربده بزند آدم ها به این بدی نیستند. تنها چیزی که دوست دارم بشنوم همین است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:53  توسط آنالی اکبری  |