تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

هیچ وقت آنقدر مظلوم نبوده ام که بتوانم بدون کمک دست و تنها با ریختن سس سکوت روی لب هایی شبیه چی توز موتوری که انحنایش به سمت پایین باشد و نگاهی شبیه نگاه همه ی مظلومین تاریخ٬ دل مردم را به سیخ بکشم روی منقل بگذارم و با ژست کبابی های کنار جاده هراز کبابش کنم و گوجه هایش را بسوزانم. در واقع موجودی با موهای خیس و به هم ریخته و چشم هایی براق که با بی خیالی روی دیوار دراز کشیده٬ ساندویچ فری کثیفش را گاز می زند و سیب زمینی های سرخ شده ی کت کلفت سسی را روی یقه و آستین سفید رهگذرها پرت می کند٬ بیشتر شبیه من است تا دختری که موهای لخت قهوه ای کم رنگش را پشت گوش زده و آنقدر آرام می خندد که فقط از لرزش شانه هایش می توان متوجه شد در حال انجام چه عمل مرموزیست. کسی که می توانست با حالت نگاهش در اواخر سال ۶۲ و اوایل ۶۳ حتی دل صدام حسین را هم به رحم آورد.

مظلوم نمایی را دوست ندارم٬ گرچه اگر شیفته ی این کار بودم هم استعدادش را نداشتم. اما مظلوم نما های زیادی را دیده ام که با هنر نیمه کثیفشان از دیواره ی برج موفقیت بالا می روند و شبیه جوجه اردک زشت می خندند و شستشان را به کسانی که پایین برج موفقیت روی پتوهای پلنگی لم داده اند٬ کاهو و سکنجبین می خورند و رادیو گوش می کنند نشان می دهند.

مظلوم نماها کسانی هستند که می توانند هر لحظه دچار حمله ی قلبی شوند٬ در صف های طولانی غش کنند و آب قند اهدایی شان را یک جرعه تا ته سر بکشند٬ با در آوردن صدای "اوهوو اوهووو" بدون پایین افتادن قطره اشکی گریه کنند و با به گردن گرفتن همه ی تقصیرات در هر چهار فصل سال٬ دل دیگران را وادار به سوختن کنند.

دل من از آن دسته دل هاییست که معمولاْ دنبال بهانه برای سوختن می گردد. گاهی آنقدر بی دلیل و الکی می سوزد که تحریک می شوم خودم را به زور بالای دیوار بکشم٬ سیب زمینی سرخ شده های سسی را جلویم بگذارم و با عصبانیت فریاد بزنم: «بی خیال! یقه های سفید منتظر سسی شدن است!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:25  توسط آنالی اکبری  | 

 

این روزها شهر پر است از آدم هایی که با یک دست جان یا حداقل سلامت استخوان هایشان را محکم گرفته اند و فشار می دهند، از پنجره آویزان شده اند بیرون و با دستمالی که رفته رفته پیرو مکتب چرکیسم می شود، شیشه ها را تمیز می کنند. این روزها مایعات شستشو دهنده بیشتر از همیشه پیس س پیس س می کنند و روی صورت "چرکیست" ها پاشیده می شوند. دوباره غول آمده است. غول بزرگ سبز با تیشرت سفید تمیز در حالی که آدامس اوربیت هندوانه ای اش را باد می کند، می ترکاند و زیر لب ترانه ای خالتور می خواند، دو طرف خانه هایمان را گرفته و آن را با فشار دلهره آوری تکان می دهد.
تقویم را ببین. اسفند است. غول سبز از نژاد خانه تکان ها دسته ی جاروبرقی را در دستمان می گذارد و دستمال گردگیری را پرت می کند جلویمان و با حالتی کارفرمایانه می گوید: «بتکان!» و ما غرغرکنان نگاهی به دور و برمان می اندازیم، با نوک پا تکان مختصری به شلوار مچاله شده ی کف اتاق می دهیم و نمی دانیم باید تکاندن اساسی مان را از کجا شروع کنیم. غول سبز شعر می خواند و لی لی کنان از این طرف به آن طرف می رود. ما می مانیم و کمد آقای ووپی و کتاب های خاک گرفته و کشوهای کثییییییف.
این روزها شیشه ی بیشتر مغازه ها پر شده از نوشته ی SALE و مردم در عمق این حراج های الکی پای دوچرخه می زنند. فروشنده ی نمایندگی ZARA در را به رویمان می بندد و از پشت شیشه برای مایی که سعی داریم از زیر در بخزیم و وارد مغازه شویم اظهار شرمندگی می کند و با دست جمعیتی که لای لباس ها به هم گره می خورند را نشان می دهد و می گوید: «فعلاً جا نیست» و تلاش می کند برای مفرح شدنمان در زمان انتظار پانتومیم بازی کند.
عید نزدیک است. ما مانده ایم و لیستی طولانی از کارهای انجام نشده. اسفند هر سال یادم می افتد چه قدر کار برای کردن دارم، آخر هم شانه ای بالا می اندازم و می گویم «هنوز وقت هست...! آرررره!»
 من استاد سر کار گذاشتن و خندیدن به خودم هستم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط آنالی اکبری  | 

حتماْ برای همه مان پیش آمده که یک روز صبح٬ خسته از خواب بیدار شویم و حس کنیم با وجود چند ساعت افقی بودن روی تشک خوشخواب شرق و غرب بدنمان درد می کند و احساس کسی را داشته باشیم که سه دور تا قله ی بینالود رفته٬ روی نوک تیزش نشسته ساندویچ خورده و برگشته است. حتماْ برای همه مان پیش آمده که بعضی روزها هوس کنیم مثل زمبه آرنج و قوزک پای دیگران را بی دلیل گاز بگیریم و هی دنبال بهانه برای مشت کردن دست هایمان بگردیم و با ژست million dollar baby عقب جلو بپریم و الکی فحش دهیم. انگار گاهی لازم است که صبح بعد از باز شدن چشم ها لگدی به پتوی سنگینی که رویمان افتاده بزنیم٬ با اخم بخزیم بیرون و نگاهی به آیینه بیندازیم و برای تصویر خودمان با موهای فرفری و رد سیاه خط چشم و ریمل پاک نکرده ی دیشب زبان درازی کنیم و در طول آن روز هی تحریک شویم عصاره ی حال دیگران را بگیریم٬ درون شیشه بریزیم و در جای خشک و خنک نگهداری کنیم.

قطعاْ برای همه مان پیش آمده که گاهی با لبخندی شیطانی کاری را انجام دهیم که ایمان داریم اشتباه است٬ چند ساعت یا چند روز شاد باشیم و با فیگورهای خردادیان جلوی آیینه رقص "پیشششی رو بگیر٬ ولش ش ش کن" کنیم اما یواشکی در دل انتظار روزی را بکشیم که زیر میز آشپزخانه بنشینیم زانوهایمان را بغل کنیم٬ زل بزنیم به دمپایی های ابری و از شدت پشیمانی با چانه ای لرزان بغض کنیم٬ فاز خلافکارهای نادم جلوی دوربین "درشهر" را بگیریم و مثل سپید دندان زوزه بکشیم.

مطمئناْ همه مان روزی مرتکب گناهی شده ایم که عذاب وجدانش در اوج بی رحمی هی روی شانه مان بکوبد و در گوشمان پچ پچ کند یا هر پنج دقیقه یکبار از پشت یقه ی تیشرتمان را بکشد یا از بغل انگشتش را لای دنده هایمان فرو کند و لذت گناه را از دماغمان در آورد. حتماً برای همه مان پیش آمده که یک شب کابوس گناهی که مرتکب شده ایم٬ با هیکلی چاق رویمان بیافتد و با دهانی که بوی کباب کوبیده و پیاز می دهد سعی در بوسیدنمان داشته باشد.

بعضی وقت ها کنترل بعضی چیزها از دستمان در می رود. قبول دارید که بخشی از هیجان زندگی به همین "در رفتن" هاست؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 3:6  توسط آنالی اکبری  | 

بعضی آدم ها به زمین آمده اند تا روی مغز دیگران با نیت "جفت ۶" تاس بریزند و هی ۴و۱ یا ۳و۵ بیاورند و اگر بخت یارشان بود و بالاخره جفت ۶ آوردند٬ یادشان بیفتد که جایزه دارد و باید دوباره تاس بریزند! و این بازی همچنان ادامه پیدا کند و مغز عده ای بپاشد روی آیینه.

گاهی که نوک تیز شاخ های شیطانی (نه گاوی) سرت را سوراخ می کند٬ بیرون می آید و دمی از پشتت آویزان می شود و روی زمین می کشد و هوس می کنی کمی شرور شوی و سر به سر دیگران بگذاری٬ کرال سینه رفتن و شلپ شلوپ کردن روی اعصابشان حرکت بدی نیست! اما اینکه عده ای از روی خیرخواهی و گاهی حماقت٬ به عنوان برنامه ای روتین رشته ی اعصابت را لای نان باگت بگذارند٬ رویش سس مایونز بمالند٬ گازش بزنند و گوجه هایش را بیرون پرت کنند زیاد حرکت جوانمردانه ای نیست.

عده ای به دنیا آمده اند تا همیشه منتظر باشند. دم پنجره٬ پای تلفن٬ سر کوچه٬ جلوی داروخانه ی قانون٬ جلوی دهان فالگیر پشت فنجان قهوه.

پدر و مادری که منتظر دخترشان هستند٬ نگرانند که دیر کرده پس حتماْ یا زیر وانت آبی رفته٬ با آسفالت یکی برای همه همه برای یکی شده و تنها چیزی که از او باقی مانده ساعت اسپریتش است یا توسط یکی از خفاش های شب دزدیده شده٬ مورد تجاوز قرار گرفته و به آنجایی که عرب نی انداخت منتقل شده است. که در این صورت تنها چیزی که از او باقی می ماند یاد و نام و خاطره اش در صفحه ی حوادث روزنامه هاست.

بعضی ها نیمی از عمر مفیدشان را صرف انتظار کشیدن برای رسیدن پول قلمبه و سفر هوایی و عشق پایدار درون فال هایشان می کنند. زندگی آنها در انتظار می گذرد. در انتظار خشک شدن قهوه ی ته فنجان و بُر زدن کارت ها. در انتظار بی بی دل و آس پیک. در انتظار تعبیر خواب های خوبشان. در انتظار هیچ...

بعضی آدم ها هم به وجود آمده اند تا دستشان را روی شکمشان بگذارند٬ کف کفششان را روی زمین بکوبند٬ قهقهه بزنند و خوش باشند. حتی به قیمت تاس ریختن روی اعصاب دیگران و در انتظار قرار دادنشان!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:12  توسط آنالی اکبری  |