![]()
هیچ وقت آنقدر مظلوم نبوده ام که بتوانم بدون کمک دست و تنها با ریختن سس سکوت روی لب هایی شبیه چی توز موتوری که انحنایش به سمت پایین باشد و نگاهی شبیه نگاه همه ی مظلومین تاریخ٬ دل مردم را به سیخ بکشم روی منقل بگذارم و با ژست کبابی های کنار جاده هراز کبابش کنم و گوجه هایش را بسوزانم. در واقع موجودی با موهای خیس و به هم ریخته و چشم هایی براق که با بی خیالی روی دیوار دراز کشیده٬ ساندویچ فری کثیفش را گاز می زند و سیب زمینی های سرخ شده ی کت کلفت سسی را روی یقه و آستین سفید رهگذرها پرت می کند٬ بیشتر شبیه من است تا دختری که موهای لخت قهوه ای کم رنگش را پشت گوش زده و آنقدر آرام می خندد که فقط از لرزش شانه هایش می توان متوجه شد در حال انجام چه عمل مرموزیست. کسی که می توانست با حالت نگاهش در اواخر سال ۶۲ و اوایل ۶۳ حتی دل صدام حسین را هم به رحم آورد.
مظلوم نمایی را دوست ندارم٬ گرچه اگر شیفته ی این کار بودم هم استعدادش را نداشتم. اما مظلوم نما های زیادی را دیده ام که با هنر نیمه کثیفشان از دیواره ی برج موفقیت بالا می روند و شبیه جوجه اردک زشت می خندند و شستشان را به کسانی که پایین برج موفقیت روی پتوهای پلنگی لم داده اند٬ کاهو و سکنجبین می خورند و رادیو گوش می کنند نشان می دهند.
مظلوم نماها کسانی هستند که می توانند هر لحظه دچار حمله ی قلبی شوند٬ در صف های طولانی غش کنند و آب قند اهدایی شان را یک جرعه تا ته سر بکشند٬ با در آوردن صدای "اوهوو اوهووو" بدون پایین افتادن قطره اشکی گریه کنند و با به گردن گرفتن همه ی تقصیرات در هر چهار فصل سال٬ دل دیگران را وادار به سوختن کنند.
دل من از آن دسته دل هاییست که معمولاْ دنبال بهانه برای سوختن می گردد. گاهی آنقدر بی دلیل و الکی می سوزد که تحریک می شوم خودم را به زور بالای دیوار بکشم٬ سیب زمینی سرخ شده های سسی را جلویم بگذارم و با عصبانیت فریاد بزنم: «بی خیال! یقه های سفید منتظر سسی شدن است!»


