تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

 

او را دیدی؟ دختر روی زمین افتاده بود. صورتش بی رنگ بود. انگار نمرده بود هنوز. آنها را دیدی؟ دورش جمع شده بودند. در اوج نا امیدی قفسه ی سینه اش را با امیدی دست دوم فشار می دادند٬ بلکه شوکی وارد شود٬ بلکه نفس بکشد. نفس نکشید. خون از چشم و بینی و دهانش بیرون پاشید. دختر مرد. او را دیدی؟

نه او را ندیدی. عوضش سی بار از صبح تصویر برادر بسیجی ات را که مورد "حمله ی آشوبگران" قرار گرفته بود پخش کردی. برادر بسیجی از موتورش پایین افتاده بود. روی آسفالت می لرزید و گریه می کرد. زنی بغلش کرده بود تا او را از ضربه ی مردم حفظ کند. برادر بسیجی فرار کرد. بی باتوم. بی موتور. شبیه مردم عادی. او را دیدی. او را بارها دیدی. ما را نمی بینی.

پسر را دیدی؟ لباس هایش خونی بود. جای باتوم زیر چشم راستش باد کرده بود. درد داشت. درد مهم نبود٬ گلچینی از بزرگترین غم های دنیا را حمل می کرد. دوستش را کشته بودند. فریاد می زد. جسد روی زمین مانده بود و او حق بردنش را نداشت.

آنها را می بینی؟ نه نمی بینی. تنها چیزی که می بینی آن اتوبوس آتش گرفته ی لعنتی ست. روزی چند بار تصویرش را پخش می کنی؟ تو مارا نمی بینی. نه نمی بینی.

آشوبگر نیستیم. با دست های خالی آمده ایم که جنگی نباشد. که هست. اراذل و اوباش نیستیم. استاد دانشگاهیم یا دانشجو٬ که چماقی نداریم برای در هوا چرخاندن و بر گوشت و استخوان انسان دیگری فرود آوردن. نویسنده ایم یا روزنامه نگار٬ خودکار داریم و کلتی نداریم برای شلیک کردن در بدن دیگران. هنرمندیم و قلمو داریم برای نقاشی اما تفنگ پینت بال نداریم برای کبود کردن. ساز داریم برای زدن ولی شلنگ نداریم برای هم وطن زدن. پیاده ایم و موتور نداریم برای ویراژ دادن وسط جمعیت. ساکتیم و عربده نمی کشیم برای ترساندن و فراری دادن.

ما را می بینی؟ نه نمی بینی. خون مان را می بینی؟ نمی بینی. دردمان را می بینی؟ اشکمان را می بینی؟ نمی بینی. قسم می خورم که نمی بینی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:15  توسط آنالی اکبری  | 

کسی هست که مرا به خانه ببرد؟

گم شده ام. در شهری که بوی ترس می دهد. شهری که روزی چند بار خودش را خیس می کند و لکه ای زرد به دامن لکه دارش اضافه می شود. شهری که سردرد دارد. درد دارد. درد دارد.

اینجا شهر من نیست. می خواهم به خانه برگردم...

اینجا شبانه روز ۹۰ ساعته شده است. دیر می گذرد. با غم می گذرد. در سکوت می گذرد. کسی چیزی نمی گوید. کاش هیچکس چیزی نگوید. کاش خانم و آقای اخبارگو هم قول بدهند برای مدتی دهانشان را ببندند. کاش کسی گولشان بزند و بگوید با دهان بسته جذاب تر به نظر می رسند. این شهر شبیه سینمای صامت شده است. این فیلم "آدم"هاییست که در سکوت از جلوی دوربین رد می شوند. رد می شوند. رد می شوند. میلیون ها آدمی که باید سبز می پوشیدند و جشن می گرفتند٬ اما سیاه پوشیدند و سوگواری کردند. برای حقی که با دست و پای با طناب بسته شده مورد تجاوز قرار گرفت. برای اعتمادی که به حبس ابد رفت. برای امنیتی که مرد. و برای دموکراسی ای که به خاطره ها پیوست. از این آدم ها فقط دو انگشت باقی مانده و سکوت.

می خواهم به خانه برگردم...

می خواهم دور شوم. از باتوم و گاز اشک آور. از استخوان های شکسته و جسد های خونی. از کلت مخفی شده ی زیر پیراهن. از درد. از نفرت و نا امیدی. از سرخوردگی. از توهین. از انتظار. از مرگ تدریجی.

فقط می خواهم به خانه برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:44  توسط آنالی اکبری  | 

 

روزهای آخر ترم مصادف شد با روزهای نزدیک انتخابات و حیاط دانشگاه سبز شد و سفید و یاسی. سبزی و سفیدی ای که آویزان از شاخه ی درخت و بیرون آمده از خاک باغچه نیست٬ رنگ هایی زنده تر از برگ و گل های باغچه. زنده به اندازه ی من و تو. به اندازه ی ما. این روزها کنار همیم. با سربند و مچ بند و روبان و شال سبز. با تیشرت سفید و نوشته ی "تغییر". با پوستر و روزنامه و اطلاعیه هایمان. شعارمان اتحاد است و هدفمان اصلاح.

جنگی نیست. کاش جنگی نباشد. اگر انتخاباتی هست٬ پس حق انتخابی وجود دارد. اگر حقی هست٬ پس می شود از آن دفاع کرد. ما دشمن هم نیستیم. کاش نباشیم. کاش تخریبات جای تبلیغات را نگیرد. هورا باشد و هو نباشد.

رای می دهیم.

رای می دهیم تا با انتخابمان کشورمان بیشتر شبیه "جایی برای زندگی" شود. رای می دهیم تا منتخبمان ما را به ماندن تشویق و گلوله ای در شقیقه ی وسوسه ی فرار شلیک کند. رای می دهیم تا ثابت کنیم زنده بودنمان تنها در نفس نفس زدن خلاصه نمی شود٬ که زنده بودن و حضورمان ارزش دارد٬ که ثابت کنیم نقشی در این نمایش داریم و تنها تماشاگرهایی پاپکورن به دست نیستیم. رای می دهیم تا ۴ سال ساندویچ حرص و حسرت و خشم را گاز نزنیم٬ نوشابه ی نا امیدی را ننوشیم و نگوییم بدبختمان "کردند". که بدبختی احتمالی را از کرده ی دیگران و نکرده ی خود به ارث نبریم. آگاهانه رای می دهیم تا رئیس جمهور منتخبمان٬ افتخارمان باشد نه کابوسمان. رای می دهیم تا دست کم دموکراسی را تمرین کنیم.

این روزها روزهای خوبیست. می دانیم که چه می خواهیم٬ می دانیم حقوق فراموش شده ای داریم که باید برای نفر بعدی یادآوری شود. جسد بو گرفته ی امید کمی جان گرفته است. برای زنده کردن امید هم که شده رای می دهیم.

امروز که می توانیم٬ بتوانیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط آنالی اکبری 

زن کنارم می نشیند٬ محکم می کوید روی پایم [یعنی باهم صمیمی هستیم] و با لحنی کمی بی خودی شاد می پرسد: «دیگه چططططوری؟» اگر جای او بودم "دیگه" را حذف می کردم٬ محکم می کوبیدم روی ران طرف و با لحنی الکی شاد٬ یک "چه طوری" خالی می گفتم و انرژی ام را با کلمه های اضافی هدر نمی دادم یا دست کم می گذاشتم انرژی ام به شکل جالب تری هرز رود٬ مثلاْ یک دور روی ران چپ و یک دور روی ران راستش می کوبیدم که صمیمیتمان قرینه شود.

دلخوشی زن در آستانه ی نیم قرن سالگی در چیزهای کوچکی خلاصه می شود. یکی از دلخوشی هایش همین است که دم به دقیقه روی پای دوست های زیر ۲۵ سالش بکوبد و "دیگه چطططوری" های غلیظ بگوید و همیشه از حالشان باخبر باشد. یا عکسی در حال حلقه کردن دود سیگار کمل بگیرد و برای عکاس یا دوربین عکاس یا بیننده ی عکس های عکاس ماچ بفرستد و با دختر پسرهای زیر ۲۵ سال راجع به موسیقی دهه ۸۰ یا برنامه ی Punked حرف بزند و از عشقش به شاملو و حمید مصدق بگوید و علاقه اش به سارتر و بکت. در مهمانی ها راک اند رول برقصد٬ شعر بگوید و اس ام اس های بامزه را برای بقیه فوروارد کند.

۷ سال پیش شوهرش را لولوی مو قرمز با سینه هایی بزرگتر برد و حالا او مانده و آپارتمان اجاره ای و مبلمان فرفورژه و تخت خوابی دو نفره٬ که مدت هاست سمت راستش کت شلواری مسطح خوابیده. کت شلواری بی جسم. امروز او مانده و چند دوست لولو زده ی هم سن و سال و عشق جوان ترها و کلی حسرت که چرا آن موقعی که می توانست... نتوانست.

سال ها پیش عاشق شده بود. عاشق مردی با انگشت های کشیده٬ شبیه چوب شور. مردی با صدای خشن خش دار. کسی که خوب می نوشت و خوب ساز می زد.

مرد هم عاشقش بود. عاشق فاصله ی زیاد بین چشم و ابروهایش٬ عاشق وقتی که با ناخن های بلندش پشت او را می خاراند٬ عاشق طرز نگاهش از پشت فنجان چای. اما این ها کافی نبود.

زن هیچ وقت به او نگفت جوری عاشقم باش که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. اما می خواست جوری عاشقش باشد که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. و هیچ لیلی و شیوا و ترانه و نازنینی.

همه بودند.

عشقی نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:28  توسط آنالی اکبری  |