
او را دیدی؟ دختر روی زمین افتاده بود. صورتش بی رنگ بود. انگار نمرده بود هنوز. آنها را دیدی؟ دورش جمع شده بودند. در اوج نا امیدی قفسه ی سینه اش را با امیدی دست دوم فشار می دادند٬ بلکه شوکی وارد شود٬ بلکه نفس بکشد. نفس نکشید. خون از چشم و بینی و دهانش بیرون پاشید. دختر مرد. او را دیدی؟
نه او را ندیدی. عوضش سی بار از صبح تصویر برادر بسیجی ات را که مورد "حمله ی آشوبگران" قرار گرفته بود پخش کردی. برادر بسیجی از موتورش پایین افتاده بود. روی آسفالت می لرزید و گریه می کرد. زنی بغلش کرده بود تا او را از ضربه ی مردم حفظ کند. برادر بسیجی فرار کرد. بی باتوم. بی موتور. شبیه مردم عادی. او را دیدی. او را بارها دیدی. ما را نمی بینی.
پسر را دیدی؟ لباس هایش خونی بود. جای باتوم زیر چشم راستش باد کرده بود. درد داشت. درد مهم نبود٬ گلچینی از بزرگترین غم های دنیا را حمل می کرد. دوستش را کشته بودند. فریاد می زد. جسد روی زمین مانده بود و او حق بردنش را نداشت.
آنها را می بینی؟ نه نمی بینی. تنها چیزی که می بینی آن اتوبوس آتش گرفته ی لعنتی ست. روزی چند بار تصویرش را پخش می کنی؟ تو مارا نمی بینی. نه نمی بینی.
آشوبگر نیستیم. با دست های خالی آمده ایم که جنگی نباشد. که هست. اراذل و اوباش نیستیم. استاد دانشگاهیم یا دانشجو٬ که چماقی نداریم برای در هوا چرخاندن و بر گوشت و استخوان انسان دیگری فرود آوردن. نویسنده ایم یا روزنامه نگار٬ خودکار داریم و کلتی نداریم برای شلیک کردن در بدن دیگران. هنرمندیم و قلمو داریم برای نقاشی اما تفنگ پینت بال نداریم برای کبود کردن. ساز داریم برای زدن ولی شلنگ نداریم برای هم وطن زدن. پیاده ایم و موتور نداریم برای ویراژ دادن وسط جمعیت. ساکتیم و عربده نمی کشیم برای ترساندن و فراری دادن.
ما را می بینی؟ نه نمی بینی. خون مان را می بینی؟ نمی بینی. دردمان را می بینی؟ اشکمان را می بینی؟ نمی بینی. قسم می خورم که نمی بینی.


