تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

 

گفت «مستقیم» و خودش را پرت کرد توی ماشین و در را محکم بست. جوری با تاکید گفت "مستقیم" که فکر کردم اگر ماشین کمی به چپ و راست منحرف شود٬ با پشت دست می کوبد توی دهان راننده و می گوید «مگه نگفتم مستقیم؟» راننده پرسید «مستقیم تا کجا؟» اینبار با لحنی که شبیه مستقیم گفتنش نبود جواب داد «فعلاْ برو تا بت بگم»

شاید در شرایط عادی "بت" تلفظ کردن "بهت" خیلی چیز جالبی نباشد٬ اما باور کنید وقتی پیرزنی با پوست چروک خورده و ناخن های بلند قرمز٬ اول با تحکم خاصی می گوید "مستقیم" و خودش را مثل هسته ی زردآلو پرت می کند توی تاکسی و بعد با لحنی که خوب نیست لاتی نامیدش اما مهم نیست و ما لاتی می نامیمش می گوید "فعلاْ برو تا بت بگم"٬ ناخودآگاه حس می کنی چیز جالبی شنیدی.

دلم نمی خواست بفهمد که بت تلفظ کردنش برایم جالب بوده٬ اما بعضی وقت ها تقدیر جوری که من دلم نمی خواهد رقم می خورد. مثل همان وقتی که پیرزن چروکیده با ناخن های بلند قرمز نگاهم کرد٬ خندید و گفت «چیه؟ خوشت اومد؟!» نمی دانم تاحالا در چنین شرایطی گیر کرده اید یا نه٬ اما جداْ شرایط سختی بود. چون نه می توانستم به پیرزنی که مثل لوک بی باک حرف می زند بگویم «آررره خوشم اومد» و نه برعکسش را. پس مثل بیشتر وقت هایی که نوع شرایط را سخت ارزیابی می کنم لبخند زده و چیزی نگفته بودم. البته اگر یک درصد حدس می زدم که پیرزن قرار است از خودش صدایی شبیه شیشکی در بیاورد و بگوید «د ِ! حرف بزن خب» هیچ وقت از روش لبخند خالی استفاده نمی کردم. راستش اول فکر کردم اشتباه شنیده ام. صدای شیشکی را می گویم. اما اشتباهی در کار نبود. او یک پیرزن واقعی بود که یک شیشکی واقعی بسته است. به همین راحتی.

راننده از آب گل آلود ماهی گرفت و با شیطنت مخصوص راننده تاکسی هایی که می خواهند سر به سر پیرزن های چروکیده بگذارند گفت «هنوزم مستقیم برم؟» و پیرزن شگفت انگیزترین جواب ممکن را داد. گفت «آهنگ شات آپ اند درایو ِ Rihanna رو شنیدی؟!» احتمالاْ راننده منظورش را نفهمید که عکس العملی نشان نداد٬ اما منی که می فهمم چرا نخندم؟ البته "خندیدن" دقیقاْ کاری نبود که انجام دادم٬ بلکه انفجار یا انهدام توصیف بهتریست. درست در همان لحظات بود که عاشقش شدم و باز در همان لحظات بود که با اخم نگاهم کرد و گفت «ببند!» قطعاْ منظورش نیش از اینجا تا آنجا باز شده ام بود٬ چون آن موقع چیز دیگری برای بستن نداشتم. او فوق العاده بود.

چند متر جلوتر داد زد «بزن کنار پیاده شیم» و با اینکه از فعل جمع استفاده کرده بود اما تنهایی پیاده شد و اسکناس لوله شده را به طرف راننده دراز کرد و گفت «اینو یادگاری نگه دار٬ خاطره س!» و رو به منی که سرم را به شیشه تکیه داده بودم و می خندیدم گفت «این که بازه هنوز!» نیشم را می گفت. قسم می خورم که چیز دیگری باز نبود.

پیرزن با دمپایی های زرشکی رفت و راننده پرسید «گفت آهنگ چی چیو شنیدم؟» با نیشی که هنوز باز بود گفتم «shut up and drive»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:2  توسط آنالی اکبری  | 

۹-۱۰ ساله که بودم دوست داشتم خواننده شوم. آن وقت ها مادرم مثل خیلی از مادرهای دیگر دوست داشت بچه اش وقتی بزرگ می شود دکتر شود. و تقریباْ به همان اندازه ای که به دکتری عشق می ورزید از خوانندگی بیزار بود. من که به عنوان یک کودک ۹ ساله دکتر شدن و کشک را مترادف هم می دانستم٬ برای به دست آوردن دل او یا بهتر بگویم برای گول زدنش قول دادم خواننده ای شوم که پزشک هم هست. البته هیچ وقت استعدادی در آواز خواندن نداشتم٬ اما این دلیل موجهی برای خواننده نشدنم نبود. تصمیمم را گرفته بودم...

دوران راهنمایی وقتی شعرها و داستان هایم مورد تشویق خانواده و فامیل قرار گرفت٬ تصمیم گرفتم نویسنده شوم. مادربزرگم می گفت نویسنده ها فقیر هستند و بهتر است به فکر شغل بهتری باشم. او شغل بهتر را مساوی پول بیشتر می دانست و پول بیشتر دقیقاْ همان چیزی بود که من نمی خواستم. تصور او از زندگی یک نویسنده شخص گونی پوشی بود که روی تکه فرش پوسیده ای نشسته٬ سیگار می کشد٬ روی کاغذهای کاهی چیزهایی می نویسد که احتمالاْ هیچکس نمی خواند و هیچ وقت پول کافی برای خریدن غذا ندارد. آن وقت ها برایم مهم نبود روزی مجبور شوم گونی بپوشم٬ با گرسنگی روی تکه فرشی پوسیده بنشینم و سیگار بکشم٬ اما مهم بود که نوشته هایم خوانده شود. تصمیم گرفتم نویسنده ای شوم که همه کتاب هایش را می خوانند...

دوران دبیرستان به طرز عجیبی دوست داشتم بازیگر شوم و پدر و مادرم ترجیح می دادند به دیگران بگویند دخترشان یک قاتل بالفطره ست که روزی ۷ الی ۹ بچه ی بیگناه را با اره برقی از وسط به دو نیمه ی مساوی تقسیم می کند و با گوشتشان استیک می پزد٬ اما نگویند هنرپیشه است. متاسفانه آنها قبول نمی کردند مشکلات احتمالی ای که در دنیای بازیگری وجود دارد٬ به وضوح در تمام مشاغل و دنیاهای دیگر هم یافت می شود!

حالا مردم شناسی می خوانم. رشته ای که در آن با آدم های مختلف سر و کار داریم. خواننده ها٬ نویسنده ها و بازیگرها. قاتل های بالفطره و دکترها و "شغل های بهتر". آنهایی که پول بیشتری در می آورند٬ آنهایی که اصلاْ پولی در نمی آورند. شهری ها و روستایی ها و عشایری ها. با سوادها و بی سوادها و کم سوادها. مجردها و متاهل ها و مطلقه ها. سر و کار ما با مردم است. اما هنوز نمی دانم باید چه جوابی به سوال "وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره شی؟" بدهم. هنوز بزرگ نشده ام٬ هنوز نمی دانم چکاره هستم. هنوز وقت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:45  توسط آنالی اکبری  | 

دوستان نزدیکم را کسانی تشکیل می دهند که مشخصه های اصلی شان کفش کانورس٬ عینک Rayban ٬مانتوهای عجیب٬ موزیک راک٬ دستبندهای رنگی٬ کوله پشتی٬ دوربین آویزان از گردن و آرایش مشکی ست. هر وقت در خیابان کسی را از دور با موهای فر ژولیده و ریش و سبیل بلند می بینم٬ خودم را برای "سلام چطوری" آماده می کنم٬ می دانم که احتمالاْ یا آشناست یا آشنای آشنایانم. آنها هنر می خوانند یا علوم اجتماعی و ارتباطات. اگر هم رشته شان مهندسی٬ حسابداری یا مترجمی باشد٬ طراحی می کنند یا عکاسی. گاهی هم ستونی برای نوشتن در مجلات و روزنامه ها دارند. هنرمندند یا دست کم هنر دوست! ما معمولاْ همدیگر را در کافه ها یا دورهمی های چند نفره می بینیم. جدا از بحث های خاله زنکی راجع به خبر داغ روزنامه ها حرف می زنیم یا سیاست (که این روزها چه نفرت انگیز شده است) راجع به فیلمی که تازه دیده ایم یا کتابی که داریم می خوانیم. بیشتر اوقات هم چرت و پرت می گوییم٬ از آن چرت و پرت هایی که کسانی که در جریان نیستند اسمش را "بحث های روشنفکرانه" می گذارند! کلاْ ما اینجور آدم هایی هستیم.

راستش مدت ها بی خبر بودم از دنیایی که دخترهایش از نژاد داف ها هستند و صفت شاه داف را مثل یک گونی سیب زمینی بر کول گرفته و از این پارتی به آن پارتی می برند. دخترهای بیشماری که اعتبارشان ارتباط مستقیمی با رنگ مو و سایز سینه و تتوی روی کمرشان دارد. دخترهایی که در تاریکی دست به دست می شوند.

من به کلی حزب پافی ها را از یاد برده بودم. پسرهای ابرو برداشته ای با بازوهای عضلانی٬ که خانه ای مجردی دارند و تخت خوابی در خانه ی مجردی و شاه دافی در تخت خواب.

وقتی ما خودمان را قاطی مسائلی که بهمان ربطی ندارد (!) کرده بودیم و الکی صفحات روزنامه را ورق می زدیم و سایت های فیلتر شده را برای پیدا کردن خبر یا بیانیه ای جدید زیر و رو می کردیم و به ایفای نقش آبکی وطن دوستان ِ دلسوز می پرداختیم و خودمان را دست انداخته بودیم٬ آنها داشتند آفتاب می گرفتند و مسائلی که ما مهم می دانستیم را حواله ی بخش نامعلومی از اندامشان می کردند.

اینها را نگفتم که پوزخندی زده و گفته باشم "ببین اینها کجای کارند" بلکه قصدم یادآوری این نکته بود که ببین ما کجای کاریم.

پ . ن:  قصد من از نوشتن این پست نه دفاع کردن از کانورس پوشان هنرمند یا هنرمندنما بود و نه محکوم کردن کسی به خاطر داشتن بازوی عضلانی یا موی مش. نه داف بودن جرم است نه پاف بودن گناه. مخاطب این نوشته کسانی هستند که تنها در دافیت و پافیت محض خلاصه می شوند. آنهایی که نه قبل از انتخابات فعالیتی داشتند و نه بعد از انتخابات اعتراضی. بحث برنزه هایی با بازوهای عضلانی که تبلیغ و فعالیت کردند, رای دادند, اعتراض کردند, کتک خوردند, دستگیر شدند یا نشدند جداست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:40  توسط آنالی اکبری  | 

۲۳ خرداد ۸۸

روز اولی بود که مردم شگفتزده با لباس و آلات و ابزاری که هنوز سبز بود به خیابان ها ریخته بودند تا کمی کتک بخورند و از بهت زدگی بعد از انتخابات بیرون بیایند. آن روز همه به قدری متعجب بودند که یا احتمال می دادند نتیجه ی انتخابات و اخبار و حرف و سخن های بعد از آن شوخی ست و مسئولین با شیطنتی به یاد ماندنی قصد سورپرایز کردن ملت را دارند و قرار است بالاخره یکی مثل Ashton kutcherدر صفحه ی تلویزیون ظاهر شود و مثل برنامه ی punked هه هه بخندد و بگوید "سرکار بودی رفیق! رئیس جمهور همونیه که تو بهش رای دادی!" و یا با تصور اینکه همه ی این اتفاقات کابوسی وحشناک است، انتظار بیداری را می کشیدند. لاک پشت های نینجا با ضربات پی در پی خود به صورت، ستون فقرات و پشت زانوها نهایت تلاششان را می کردند تا مردم را از جهل بیرون آورده و به آنها بفهمانند اگر خواب بودند تا حالا با این باتوم ها بیدار شده و صبح بخیر گفته بودند.

شنبه ی بعد از انتخابات کوچه ی ما تبدیل به ناحیه ای حماسه ساز شده بود. از یک طرف مردمی که در حال پاس کردن دو واحد تربیت بدنی بودند، بعد از شنیدن عربده ی یکی که معمولاً هویتش مشخص نمی شد و فقط نوایی بود که می گفت "اوووومدن، بدویین"  از سرکوچه به مقصد ته کوچه یورتمه روان می دویدند و چند دقیقه بعد دوباره ناشناس دیگری از این طرف خبر "اوووومدن" می داد و دستور فرار. و این دویدن ها ادامه داشت.

طبیعی بود که در چنین شرایطی همسایه ها به کوچه بیایند و فیلم اکشن زنده ای را تماشا کنند. پسری که تازه با باتوم یکی از لاک پشت های نینجا برخورد کرده بود، با کیسه فریزری حاوی یخ روی سمت باد کرده ی صورتش می گفت: «منو دوستم از کلاس اومده بودیم، می خواستیم بریم خونه، اومدیم از وسط جمعیت رد شیم که یک دفعه مردم دوئیدن سمت راست، منو دوستم هول شدیم رفتیم سمت چپ. دیگه ما رو تنها گیر آوردن و با باتوم ریختن سرمون» حرف که می زد بغض داشت. من که گوش می کردم هم همین طور.

دور سر دوستش گنجشک می چرخید. باتوم به کله اش خورده بود. می گفت گیج است. گیج بود. می گفت: «یه پسره رو انقدر زده بودن همه ی تنش خونی بود. افتاده بود رو زمین خون بالا میاورد» صدای دختری از پشت سرم آمد که گفت: «خوبه من اونجا نبودم، وگرنه تا چند روز نمی تونستم غذا بخورم!» باورم نمی شد کسی در روز ۲۳ خرداد ۸۸ چنین شوخی کثیفی کند! برگشتم تا ببینم وقتی کسی چنین شوخی ای می کند قیافه اش چه شکلی می شود، اما با چهره ی کسی رو به رو شدم که انگار گفته باشد "اسب حیوان نجیبی ست" خیلی عادی و معمولی. با صندل های پاشنه بلند نقره ای ایستاده بود کنار دیوار. می خواستم بگویم دهانت را ببند. نگفتم.

در چنین روزی، وقتی کمی پایین تر از جایی که زندگی می کنی اتویوسی آتش زده شده و سمت چپ خیابان را دود سیاه احاطه کرده و از سمت راست بوی گاز اشک آور می آید و آدم های زخمی با کمرهای خم شده از جلویت رد می شوند و کمی آن طرف تر مردم در حال کندن نرده های بین لاین ها و بستن خیابان و آتش روشن کردن هستند و "دیگران" گوشت می کوبند و استخون پودر می کنند و تنها چیزی که شنیده می شود شعار است و فریاد، کسی با صندل های پاشنه بلند نقره ای نگران این است که مبادا تصویری ببیند که باعث کور شدن اشتهایش شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:40  توسط آنالی اکبری  |