روزهای اولی که سیستم گشت ارشاد روی جامعه نصب شد٬ فکر می کردم این سیستم یک شوخیست و حاضر نبودم قبول کنم که قرار است کسانی به امر اندازه گیری مانتو و شلوارمان بپردازند و بگویند «دو سانت کم داری بددّو وزرا!» و مایی که دو سانت کم داشتیم بدّویم وزرا. آن وقت ها [دوران جاهلیت] فکر می کردم عبارت «موهاتو بکن تو» و مشتقاتش منسوخ شده است. ولی یکی از خوبی های انسان این است که جایز الخطاست.
دو سه روزی از شروع پروژه گذشته بود و هنوز این را وظیفه ی خود می دانستم که روزانه ۱۵ الی ۱۶ بار تکرار کنم گشت ارشاد یک توهم است٬ حقیقت ندارد. جوری نگاه نکنید که انگار تا به حال یک آدم صد در صد سرخوش را از نزدیک ندیده اید. یک روز در کمال سرخوشی حاضر شدم تا به دانشگاه بروم. منظورم از حاضر شدن٬ حاضر شدن مطابق معیارهای آن زمان است! مانتویم کوتاه بود٬ که چی؟ سفید بود٬ که چی؟ شلوارم کمی کوتاه بود٬ که چی؟ در کنار این ها دلی کاملاْ خوش هم داشتم که بهم اطمینان می داد گشت ارشاد یک توهم است و حقیقت ندارد.
حوالی میدان فردوسی بودم٬ داشتم از خیابان رد می شدم که ون سفید گشت ارشاد از کنارم عبور کرد و همزمان با عبور آن بادی سهمگین وزیدن گرفت و مانتوی ظاهراْ کوتاه سفید رنگم خود را به باد سپرد و در فضا شناور شد. احتمالاْ صحنه ی به یاد ماندنی ای بود٬ چون در همان لحظات که باد بی موقع من و مانتو را داشت با خود می برد ون سفید گشت ارشاد ترمز ناگهانی ای کرد٬ وسط خیابان ایستاد٬ سربازی دوان دوان به طرفم آمد و گفت «خانم تشریف بیارین کارتون داریم» من از آن آدم هایی نیستم که کار دیگران را عقب بیندازم! بنابراین بدون هیچ سوالی پشت سرش رفتم تا خودم را تسلیم قانون کنم. کلاْ اینجور آدمی هستم. سوار ون که شدم خانم ارشادگر گفت «کارت شناسایی» یکی از دخترهایی که قبل از من تسلیم قانون شده بود یواش گفت «نده!» بعضی وقت ها دلم می خواهد برعکس کاری که دیگران پیشنهاد می کنند را انجام دهم٬ پس کارت دانشجویی ام را نشانش دادم. بی انصافیست اگر نگویم که دل خوش حتا تا آن زمان هم همراهم بود. با سرخوشی هرچه تمام فاز مدرسه و خانم ناظم گرفتم و گفتم «اسممو بنویسین٬ من پیاده شم برم دانشگاه! بعداْ می بینمتون» و خانم ارشادگر لبخند غیر دلچسبی زد و گفت «متاسفانه امروز نمی تونی بری دانشگاه» اولین باری بود که خبر دانشگاه نرفتن در روحیه ام اثر مخرب گذاشت.
بقیه ی داستان مهم نیست. مهم این است که فهمیدم گشت ارشاد یک توهم نیست٬ حقیقت دارد. و کمی از میزان سرخوشی ام کاسته شد.
این روزها که گشت ارشاد به تعطیلات رفته٬ همه احساس بهتری داریم. ما که دیگر ارشاد شدیم... اینبار جای "دوستان" اصلاْ خالی نیست!
پ.ن: این یک داستان کاملاْ تخیلی ست. اصلاْ هم حقیقت ندارد.

