تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

در آمادگی امیر بود که یاد گرفتم تا ۱۰۰۰ بشمارم و هر شب قبل از خواب٬ با اشتیاق از مادرم می خواستم خودش را برای شنیدن شمارشم حاضر کند. که معمولاْ به سیصد و هفتاد نرسیده خوابم می برد و هیچ وقت به هزار نمی رسیدم. مادرم خوش شانس بود.

آمادگی امیر جای خوبی بود. در کلاس ژیمناستیک کله معلق می زدیم٬ در کلاس موسیقی ارگ نواختن عمو نمی دانم چی چی را گوش می کردیم و می رقصیدیم٬ با خمیرهای رنگی نان باگت درست می کردیم و راس ساعت نمی دانم چند خوراکی هایمان را از دست منیر جون می گرفتیم و می خوردیم.

فرشید یکی از بچه هایی بود که هم زمان با ما کله معلق می زد٬ می رقصید و نان باگت درست می کرد. آن وقت ها زیاد او را نمی شناختم. فقط می دانستم که اسمش فرشید است. قیافه اش را یادم نیست. تنها چیزی که یادم می آید پسری نیمه چاق است که روزهای سرد پولیوری آبی می پوشید. او فرشید بود.

آن وقت ها فرشید عادتی عجیب داشت. وقتی بیشتر ما دست به سینه روی صندلی های کوچک رنگی می نشستیم و لپ هایمان را باد می کردیم تا سکوت را تمرین کنیم٬ فرشید انگشت اشاره اش را در سوراخ بینی اش می چرخاند و سپس آن را در دهانش فرو می کرد. در آن لحظه بیشتر بچه ها تمرین سکوت را فراموش می کردند و یک صدا می گفتند «اَییییییییی...» جالب اینجا بود که فرشید اندک تره ای برای این "اَیی" گفتن ها خرد نمی کرد و به کارش ادامه می داد. این ارزش داشت. یک روز از او پرسیده بودم «چه مزه ایه؟» پسر نیمه چاقی را در پولیور آبی تصور کنید که در جواب با لذت می گوید «شوره!» بعد از آن هر بار خیار نمک زده ای می خوردم یاد انگشت اشاره ی فرشید می افتادم که در سوراخ بینی اش می چرخد و بعد وارد دهانش می شود. خیار نمک زده شور بود. انگشت دماغی فرشید هم همین طور.

۱۵-۱۶ سال از وقتی که به آمادگی امیر می رفتم می گذرد. در تمام این سال ها هیچ وقت دوستی به اسم فرشید نداشتم اما هنوز هم با شنیدن این اسم یاد مخلوطی از انگشت اشاره٬ سوراخ بینی و دهان می افتم. شجاعت فرشید قابل تحسین بود. در جمع بیست نفره ی ما او تنها ۶ ساله ای بود که توانست دست به کثافت کاری ای بزند که همه را به "اَیی" گفتن وادار کند.

صادقانه بگویم چند بار تحریک شدم طعم شوری که فرشید چشیده بود را بچشم. نتوانستم. شجاعتش را نداشتم. اما دست کم دلم خوش است که جزو جماعت "اَیی گویان" هم نبودم. فرشید یک قهرمان بود. قهرمان کثافت کاری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:35  توسط آنالی اکبری  | 

 

به دنیا آمدن بچه ی اولمان مصادف شد با شکستن یکی از دندان های جلوی فک بالای شوهرم. در آن شرایط حساس که من در اتاق عمل زور می زدم و او بیرون اتاق عمل زار، وقت مناسبی برای درست کردن دندان نبود. شوهرم که مرد حساسی بود با دیدن تصویر بی دندان خودش درون آیینه، به اندازه ای شوکه و منزجر شد که نزدیک بود من را با نوزادی که فقط کله اش متولد شده و بدنش هنوز در
دنیای دیگری قرار داشت تنها بگذارد و به دندان پزشکی مراجعه کند، اما احتمالاً چیزی به اسم وجدان جلویش را گرفت و او را پشت در اتاق عمل نگه داشت.
روزی که فامیل های دور و نزدیکمان از سراسر کشور برای ملاقات من و بچه به بیمارستان آمدند، شوهرم که با آن دندان شکسته شبیه احمق ها شده بود تصمیم گرفت به هیچ فامیلی، چه از نقاط دور و چه نقاط نزدیک اجازه ندهد چشمش به جای خالی دندان فک بالایش بیافتد. بنابراین آن روز حتی یک لبخند کوچک هم نزد. بعد از تمام شدن ساعت ملاقات در حالی که مهمان ها هنوز کامل از اتاق
خارج نشده بودند و دست کم یک پایشان هنوز داخل اتاق بود و صدایشان به وضوح شنیده می شد، گفتند «قیافه ی بابای بچه رو دیدی؟ با یه من عسل هم نمی شد خوردش. حتماً ناخواسته بچه دار شدن!»
روزها می گذشت و مجبور بودیم با یک دست پول بدهیم و با دست دیگر پوشک یا چنین چیزی بگیریم. شوهر بی دندانم کم کم داشت به حفره ی خالی اش عادت می کرد و چون متاسفانه با من و بچه تعارف نداشت، بی مهابا می خندید و دلیلی برای قایم کردن دندان شکسته اش نداشت. من هم کم کم به قیافه ی احمقانه ای که پیدا کرده بود عادت می کردم. اما بچه با هر بار دیدن پدرش بالای گهواره، جیغ می زد و گریه می کرد. او حماقت را در چهره ی بی دندان پدرش در حین خندیدن نمی دید، بلکه تصویری که می دید قطعاً ترسناک تر از این حرف ها بود.
روزهای اول شوهرم گریه های او را به حساب گرسنگی یا دل درد می گذاشت. اما کم کم مجبور شد بپذیرد که ارتباطی بین خنده های او بالای گهواره، و جیغ و گریه های بچه درون گهواره وجود دارد. به او پیشنهاد کردم یا دندان لعنتی اش را درست کند یا جلوی بچه نخندد، که هیچکدام را قبول نکرد و در مورد
پیشنهاد اول بی پولی را بهانه کرد و در مورد دومین پیشنهاد گفت وقتی بچه شست پایش را در دهانش فرو می کند، نمی تواند نخندد. به نظر او بهترین راه حل این بود که کاری کنیم که بچه جلوی او شست پایش را در دهانش فرو نکند. منطقی نبود. دعوایمان شد. ما سر چیزهای کوچک زیاد دعوا می کردیم. سر چیزهای بزرگ هم همین طور. آخرین باری که سر قیافه ی ترسناک او و گریه ی بچه دعوایمان شد، حسابی ناراحت شد و گفت «کاری نکن بذارم برم و تا وقتی این بچه سیبیل در نیاورده
برنگردم»
دست کم 14 سال طول می کشید تا سبیل های پسرمان سبز شود، بنابراین از او خواستم آرام باشد و نرود. نرفت. شوهرم تصمیم گرفت فاصله اش را با بچه حفظ کند. تصمیم خوبی بود. حداقل کمتر باعث گریه کردنش می شد. اما با گذشت زمان این فاصله گرفتن ها آنقدر زیاد شد که آنها به کلی از هم دور شدند و تنها جایی که از یکدیگر می دیدند، سایه شان بود. حس می کردم شوهرم علاقه اش را نسبت به بچه از دست داده. هر وقت از او می خواستم که توجه بیشتری به موجود کوچکمان نشان دهد
شانه ای بالا می انداخت و این توجه نشان دادن را به وقت مناسب تری موکول می کرد. یک روز که طبق برنامه سر ساعت هفت و سی دقیقه دعوایمان شده بود گفتم «تو دیگه بچه مون رو دوست نداری» و او گفت که اینطور نیست و دوستش دارد. اما قیافه اش در حین گفتن  این جمله به قدری مصنوعی بود که حتا 1% هم نتوانستم فکر کنم که دارد راست می گوید. بنابراین با ناراحتی گفتم «دروغ می گی. دوستش نداری. حتا بهش نزدیک هم نمی شی» او که حوصله ی جر و بحث کردن نداشت گفت «یعنی چی که بهش نزدیک نمی شم؟ حتماً باید کنارش توی ننو بخوابم؟» شوخی بامزه ای بود. شوهرم معمولاً در شرایط بد شوخی های بامزه ای می کرد.
بچه راه رفت، حرف زد، دندان در آورد و پدرش را با همان دندان شکسته ی فک بالا شناخت. دیگر از او نمی ترسید، یعنی کلاً احساس خاصی نسبت بهش نداشت. شوهرم هم همین طور. انگار نه انگار که یک روز پشت در اتاق عمل در انتظار تولد همین بچه نشسته و از نگرانی زار زده بود. شوهرم آدم عجیبی بود. شب ها که از سر کار به خانه برمی گشت، ترجیح می داد به جای تماشای بازی و شیرین کاری های پسرش جدول حل کند. عادت داشت جای خالی سوال هایی که جوابش را نمی دانست را با حروف الکی پر کند. چند بار مچش را در حین این حرکت گرفته بودم و او در جواب گفته بود «امتحان نیست که کسی بخواد صحیحش کنه و نمره بده! بذار یه جوری پرش کنم دیگه» دلش نمی خواست هیچ جایی خالی بماند. گفتم که شوهرم آدم عجیبی ست.
خانه ی ما کوچک بود. آنقدر کوچک که بعد از به دنیا آمدن بچه مجبور شدیم اتاق خوابمان را به او واگذار کنیم و خودمان جلوی تلویزیون بخوابیم. یک شب شوهرم بدون منظور خاصی گفت «کاش یه اتاق خواب داشتیم» البته "بدون منظور خاصی" را بعداً خودش گفته بود. یعنی از گفتن این حرف هیچ منظور
خاصی نداشت، اما منکه دنبال بهانه برای دعوا کردن می گشتم گفتم «یک دفعه بگو این بچه زیادیه دیگه.. می خوای بذاریمش سر راه و تو بتونی برگردی تو اون اتاق خواب لعنتیت؟» آن وقت ها به این فکر نکرده بودم که می شود به جای سر راه گذاشتن بچه ، خانه ی یک خوابه مان را با خانه ی بزرگتری عوض
کنیم. البته همان وقت ها می دانستم که شوهرم چنین پولی ندارد، پس شاید به همین علت بود که پیشنهاد سر راه گذاشتن بچه را مطرح کرده بودم. او که از شنیدن این حرف حسابی جا خورده بود به تته پته افتاد و گفت «منظور خاصی نداشتم» ولی شاید ته دلش از این پیشنهاد بدش نیامده بود،
شاید هم بدش آمده بود. نمی دانم.
بعد از آن شب دچار توهم شدم. دایماً حواسم بود که نکند یواشکی سراغ بچه برود و او را سر راه بگذارد. البته چند بار بهم گفته بود که چنین کاری نمی کند و حتا به دروغ اضافه کرده بود که عاشق بچه است، اما من حرفش را باور نمی کردم. مدت ها بود که هیچ کدام از حرف هایش را باور نمی کردم. به
او گفته بودم «دروغ نگو! اصلاٌ می دونی بچه ت چند سالشه؟» و او با اعتماد به نفسی که فقط به خودش تعلق داشت گفته بود «دو- سه سال» انگار که دو-سه سال یک عدد مستقل باشد. به نظر من سن کسی که 35 یا 36 است را می شود سی و پنج- شش دانست، اما 3 سال سنی نیست که نتوانی آن را به حافظه بسپاری. بنابراین با او دعوا کردم. او هم همین طور. همیشه همینجور بود، هیچ وقت نشد یکی مان دعوا کند و دیگری کوتاه بیاید. در مدتی که ما مشاجره می کردیم، بچه هم بیکار نبود و گریه می کرد. ما کلاً خانواده ی مشغولی بودیم.
زندگی مشترکمان به سمت نابودی می رفت. گاهی یاد روزهای شاد گذشته می افتادم. روزهایی که شوهرم دندان های سالمی داشت و مجبور نبود برای پنهان کردن حفره ی خالی اش لبخند نزند. لبخند نزدن او آنقدر ادامه پیدا کرده تا دیگر کاملاً تبدیل به موجودی عبوس و بداخلاق شده بود.
خوب که فکر می کنم می بینم همه چیز از آن دندان کذایی شروع شد. نه من، نه شوهرم و نه بچه تقصیری نداشتیم، مقصر اصلی دندانی بود که شکست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط آنالی اکبری  | 

بند کفش هایم را محکم کرده بودم. ۱۱ساله بودم. رفته بودم که مسابقه دهم. مسابقه ی دو. رفته بودم تا هفت دور دور زمینی که نمی دانم چند متر بود بدوم. رفته بودم تا رقابت کنم. با ۵-۴دونده ی دیگر. با ۵-۴دختر بچه ی هم سن و سال که شلوار ورزشی های رنگی به پا داشتند و حتماً بند کفششان را محکم کرده بودند.۵-۴ نفری که آمده بودند تا اول شوند. ۵-۴ نفری که آرزوی شکستن پای بقیه را در سر می پروراندند. آنهایی که آمده بودند بجنگند. راستی راستی آمده بودند تا بجنگند.

پشت خط شروع ایستاده بودیم، پای راست کمی جلوتر از پای چپ، کمی دولا، آماده ی شلیک. حرف های معلم ورزشم در گوشم بود. دورهای اول را آرام بدو. انرژی و نفست را بگذار برای دورهای آخر. دورهای آخر؟! حالم خوب نبود. دلم نمی خواست آنجا باشم. از رقابت متنفر بودم. از بردن و باختن بدم می آمد. دلم می خواست برای خودم بدوم. نه برای آن مسابقه ی لعنتی. نه برای شادی روح معلم ورزش. نه برای آن مدال به درد نخور که احتمالاً آن زمان از منیریه ۵۰۰ تومان خریده شده بود. داور شلیک کرد. مسابقه شروع شد. دویدم. دویدم. دویدم. بی خیال توصیه های خانم ورزش. بی خیال آرام دویدن. دور اول. دور دوم. دور سوم. تمام نمی شد. تا آخر عمر باید می دویدم انگار. رقیب هایم کجا بودند؟ نمی دیدمشان. هیچ چیز نمی دیدم جز زمین قهوه ای و کفش های قرمزم. نفس نفس می زدم. دور ششم. دور هفتم. داور سوت زد. اول شده بودم انگار. قلبم تند تند می زد. نفسم بند آمده بود. برای چه می دویدم؟ هفت دور؟ دور زمینی به آن بزرگی؟ زمینی که گرد بود. زمینی که همه جایش شبیه نقطه ی شروعش بود. نه. تمام نمی شد. این مسابقه ی لعنتی هیچ وقت تمام نمی شد. باید می دویدم. می دویدم. باید تا آخر عمر می دویدم. نه به خاطر آن مدال ۵۰۰ تومانی. به خاطر خودم. نه به خاطر دور شدن از رقیب هایی که آرزوی زمین خوردنم را داشتند. به خاطر خودم. نه به خاطر معلم ورزش چاقم که کنار زمین ایستاده بود و دست می زد. به خاطر خودم. باید می دویدم تا دور شوم. باید دور می شدم از آدم هایی که همه چیز را شبیه مسابقه می دیدند. آدم هایی که حسادت می کردند و اسمش را رقابت می گذاشتند. آدم هایی که یا برنده بودند یا بازنده.

باید دور می شدم. باید دور شوم.

چند وقت بعد مدال طلای ۵۰۰ تومانی را سر صف به گردنم آویختند. معلم ورزش چاقم به ام افتخار کرد و من افتخار نکردم. به او نگفتم که از مسابقه دادن با دیگران بدم می آید. به هیچکس نگفتم. من مسابقه نداده بودم. فقط دویده بودم. نه به قصد اول شدن. فقط به قصد دور شدن.

هنوز دارم می دوم. هنوز باید دور شوم. باید به خودم برسم. حیف که زمین گرد است. حیف که همه جا شبیه نقطه ی شروع است. بی خیال داور. بی خودی سوت نزن. پایانی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:32  توسط آنالی اکبری  | 

در آسانسور در حال بسته شدن بود که یک دفعه دستی پشمالو از لای در وارد اتاقک شد و پشت سرش بقیه ی بدنی که به دست پشمالو وصل بود، به زور داخل شد. مرد نفس نفس زنان با هیجان خاصی گفت «طبقه ی نهم» و چون هیچ یک از مسافران له شده ی درون آسانسور نخواستند یا نتوانستند ری اکشنی نشان دهند، خودش مجبور شد به سختی دکمه ی نه را فشار دهد. مرد به قدری چاق بود که مسافرهای عقبی تقریباً در آیینه فرو رفته و با تصویرشان یکی شده بودند. هیجان مرد در حین آسانسور سواری شبیه هیجان مرد چاقی بود که دارد سوار آخرین وسیله ای می شود که در این دهه، زمین را به مقصد بهشت ترک می کند.

همه در سکوت٬ به صورت متشخصانه ای در حال له شدن بودند که یک دفعه آسانسور در خطه ی نه چندان سرسبزی بین طبقه ی چهارم و پنجم گیر کرد. اولین کسی که سکوت را شکست دختر ۱۸-۱۷ ساله ای بود که به آیینه چسبیده بود. جیغ بلندی کشید و با چشم های گشاد شده گفت «گیر کردیم» دومین نفری که وحشتش را نشان داد، پیرمردی بود که تحت فشار شکم بزرگ مرد چاق قرار داشت. او که حسابی هول کرده بود دکمه های طبقات مختلف را فشار داد بلکه آسانسور حرکت کند. حرکت نکرد. زن چشم آبی از سمت چپ آسانسور پیشنهاد داد «زنگ خطر رو بزنین» پیشنهاد خوبی بود. پیرمرد دستش را روی دکمه ی زرد فشار داد. صدای زنگ خطر چیزی شبیه صدای زنگ دوچرخه بود. همه چند دقیقه ی کوتاه در انتظار کمک ماندند. حتماً کسی صدای زنگ را شنیده بود. که نشنیده بود و کمکی نیامد.

مرد چاق یک دفعه بدون هماهنگی قبلی با مشت های بزرگش به در آسانسور کوبید و فریاد زد «کمک! ما اینجا گیر کردیم» پشت سرش دختر درون آیینه با صدایی زیر کمک خواست. پیرمرد و زن چشم آبی هم کم کم به آنها پیوستند. باز هم کسی به کمکشان نیامد.

زن چشم آبی پیشنهاد داد «زنگ بزنیم به آتش نشانی» مرد چاق که فقط خاموش کردن آتش را از وظایف آتش نشانی می دانست، یادآوری کرد «ما تو آسانسور گیر کردیم، آتیش که نگرفتیم» شین "آتیش" را شبیه سوزان روشن تلفظ کرد.  زن چشم آبی بی اعتنا به او موبایلش را در آورد تا با ۱۲۵ تماس بگیرد اما با عصبانیت گفت «شت! آنتن نمی ده» پیرمرد ابروهایش را در هم کشید و گفت «مگه باز خبریه که موبایلارو قطع کردن؟» و دختر درون آیینه در جواب گفت «قطع نیست. آسانسور اینجا هیچ وقت آنتن نداره» و بعد با نا امیدی اضافه کرد «حالا چیکار کنیم؟»

مرد چاق نفس نفس زنان گفت «بالاخره یکی تو این ساختمون متوجه گیر کردن آسانسور می شه و نجاتمون می ده» زن چشم آبی که نگران تمام شدن اکسیژن درون اتاقک بود گفت «آقا یه کم کمتر نفس بکش! اینجوری تا چند دقیقه ی دیگه اکسیژن تموم می شه و هممون خفه می شیم» مرد چاق با دست شکمش را گرفت، به طرف زن برگشت و گفت «تا قبل از این شما زن ها به تنها چیزی که گیر نمی دادین همین نفس کشیدن ما بود، حالا دیگه به اینم کار دارین؟!»

پیرمرد نگاه مشکوکی به دیواره و سقف آسانسور انداخت و با لحنی شکاک گفت «نکنه ما رو مخصوصاً اینجا گیر انداختن؟ نکنه خبریه؟» دختر کمی از تصویر درون آیینه فاصله گرفت و گفت «چه خبری می خواد باشه آخه؟آسانسور خراب شده دیگه» و بی مقدمه به طرف زن چشم آبی برگشت و پرسید «چشمای خودتونه؟ یا لنز گذاشتین؟» زن با لبخندی شکیل و مجلسی گفت «چشمای خودم این رنگیه»

نیم ساعتی از گیر کردنشان گذشته و چراغ آسانسور خاموش شده بود. مرد چاق به تنهایی فریاد می زد «کمک» ، دختر نقش "من می دونستم" کارتون گالیور را بازی می کرد و بی وقفه می گفت «من می دونم هیچکس نمیاد نجاتمون بده. ما اینجا می میریم» پیرمرد زیر لب فحش می داد و می گفت «حتماً بیرون یه خبری شده. حتماً آمریکا حمله کرده» و زن چشم آبی بی خودی سعی می کرد با موبایل شماره ای بگیرد.

چند دقیقه ی دیگر هم گذشت. همه ی تلاش ها بی نتیجه بود. کم کم همه خودشان را برای تنگ مردن در اتاقک تنگ آسانسور آماده می کردند. مرد چاق گریه می کرد و با هق هق ها هیکلش تکان های مهیبی می خورد، شانه هایش می لرزید و فشار بیشتری به مسافرهای دیگر وارد می شد. زن چشم آبی که قبلاً ترس از خفه شدن از کمبود هوا داشت و حالا از خفه شدن زیر پیه های مرد چاق می ترسید گفت «خواهش می کنم گریه نکن» و مرد که از خواهش او برداشت دیگری کرده بود گفت «من که به خاطر خودم ناراحت نیستم، واسه شما گریه می کنم!»

پیرمرد در آخرین تلاش خود با ناامیدی محض دکمه ی۱۱ را فشار داد. می دانست که اتفاقی نخواهد افتاد. هه هه! اما اشتباه کرده بود. یک دفعه چراغ روشن شد و آسانسور با تکان مختصری به حرکت در آمد. دختر و تصویر درون آیینه اولین کسانی بودند که از خوشحالی جیغ کشیدند. پیرمرد لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت «جنگ تموم شد!» مرد چاق اشک هایش را پاک کرد و گفت «منکه گفتم نگران نباشین! بی خودی ترسیده بودین» همه خندیدند. مرد چاق چشم هایش را گرد کرد و گفت «می خندین؟! باید...» و شخصاْ ادامه ی جمله اش را خورد.

مسافرهای آسانسور احساس جسدی را داشتند که خوش شانس بوده و دوباره زنده شده.

زن چشم آبی وقتی می خواست در طبقه ی هفتم پیاده شود با همه خداحافظی کرد، چشمکی به دختر زد و گفت «راستی شوخی کردم، لنزه!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:13  توسط آنالی اکبری  |