
در آسانسور در حال بسته شدن بود که یک دفعه دستی پشمالو از لای در وارد اتاقک شد و پشت سرش بقیه ی بدنی که به دست پشمالو وصل بود، به زور داخل شد. مرد نفس نفس زنان با هیجان خاصی گفت «طبقه ی نهم» و چون هیچ یک از مسافران له شده ی درون آسانسور نخواستند یا نتوانستند ری اکشنی نشان دهند، خودش مجبور شد به سختی دکمه ی نه را فشار دهد. مرد به قدری چاق بود که مسافرهای عقبی تقریباً در آیینه فرو رفته و با تصویرشان یکی شده بودند. هیجان مرد در حین آسانسور سواری شبیه هیجان مرد چاقی بود که دارد سوار آخرین وسیله ای می شود که در این دهه، زمین را به مقصد بهشت ترک می کند.
همه در سکوت٬ به صورت متشخصانه ای در حال له شدن بودند که یک دفعه آسانسور در خطه ی نه چندان سرسبزی بین طبقه ی چهارم و پنجم گیر کرد. اولین کسی که سکوت را شکست دختر ۱۸-۱۷ ساله ای بود که به آیینه چسبیده بود. جیغ بلندی کشید و با چشم های گشاد شده گفت «گیر کردیم» دومین نفری که وحشتش را نشان داد، پیرمردی بود که تحت فشار شکم بزرگ مرد چاق قرار داشت. او که حسابی هول کرده بود دکمه های طبقات مختلف را فشار داد بلکه آسانسور حرکت کند. حرکت نکرد. زن چشم آبی از سمت چپ آسانسور پیشنهاد داد «زنگ خطر رو بزنین» پیشنهاد خوبی بود. پیرمرد دستش را روی دکمه ی زرد فشار داد. صدای زنگ خطر چیزی شبیه صدای زنگ دوچرخه بود. همه چند دقیقه ی کوتاه در انتظار کمک ماندند. حتماً کسی صدای زنگ را شنیده بود. که نشنیده بود و کمکی نیامد.
مرد چاق یک دفعه بدون هماهنگی قبلی با مشت های بزرگش به در آسانسور کوبید و فریاد زد «کمک! ما اینجا گیر کردیم» پشت سرش دختر درون آیینه با صدایی زیر کمک خواست. پیرمرد و زن چشم آبی هم کم کم به آنها پیوستند. باز هم کسی به کمکشان نیامد.
زن چشم آبی پیشنهاد داد «زنگ بزنیم به آتش نشانی» مرد چاق که فقط خاموش کردن آتش را از وظایف آتش نشانی می دانست، یادآوری کرد «ما تو آسانسور گیر کردیم، آتیش که نگرفتیم» شین "آتیش" را شبیه سوزان روشن تلفظ کرد. زن چشم آبی بی اعتنا به او موبایلش را در آورد تا با ۱۲۵ تماس بگیرد اما با عصبانیت گفت «شت! آنتن نمی ده» پیرمرد ابروهایش را در هم کشید و گفت «مگه باز خبریه که موبایلارو قطع کردن؟» و دختر درون آیینه در جواب گفت «قطع نیست. آسانسور اینجا هیچ وقت آنتن نداره» و بعد با نا امیدی اضافه کرد «حالا چیکار کنیم؟»
مرد چاق نفس نفس زنان گفت «بالاخره یکی تو این ساختمون متوجه گیر کردن آسانسور می شه و نجاتمون می ده» زن چشم آبی که نگران تمام شدن اکسیژن درون اتاقک بود گفت «آقا یه کم کمتر نفس بکش! اینجوری تا چند دقیقه ی دیگه اکسیژن تموم می شه و هممون خفه می شیم» مرد چاق با دست شکمش را گرفت، به طرف زن برگشت و گفت «تا قبل از این شما زن ها به تنها چیزی که گیر نمی دادین همین نفس کشیدن ما بود، حالا دیگه به اینم کار دارین؟!»
پیرمرد نگاه مشکوکی به دیواره و سقف آسانسور انداخت و با لحنی شکاک گفت «نکنه ما رو مخصوصاً اینجا گیر انداختن؟ نکنه خبریه؟» دختر کمی از تصویر درون آیینه فاصله گرفت و گفت «چه خبری می خواد باشه آخه؟آسانسور خراب شده دیگه» و بی مقدمه به طرف زن چشم آبی برگشت و پرسید «چشمای خودتونه؟ یا لنز گذاشتین؟» زن با لبخندی شکیل و مجلسی گفت «چشمای خودم این رنگیه»
نیم ساعتی از گیر کردنشان گذشته و چراغ آسانسور خاموش شده بود. مرد چاق به تنهایی فریاد می زد «کمک» ، دختر نقش "من می دونستم" کارتون گالیور را بازی می کرد و بی وقفه می گفت «من می دونم هیچکس نمیاد نجاتمون بده. ما اینجا می میریم» پیرمرد زیر لب فحش می داد و می گفت «حتماً بیرون یه خبری شده. حتماً آمریکا حمله کرده» و زن چشم آبی بی خودی سعی می کرد با موبایل شماره ای بگیرد.
چند دقیقه ی دیگر هم گذشت. همه ی تلاش ها بی نتیجه بود. کم کم همه خودشان را برای تنگ مردن در اتاقک تنگ آسانسور آماده می کردند. مرد چاق گریه می کرد و با هق هق ها هیکلش تکان های مهیبی می خورد، شانه هایش می لرزید و فشار بیشتری به مسافرهای دیگر وارد می شد. زن چشم آبی که قبلاً ترس از خفه شدن از کمبود هوا داشت و حالا از خفه شدن زیر پیه های مرد چاق می ترسید گفت «خواهش می کنم گریه نکن» و مرد که از خواهش او برداشت دیگری کرده بود گفت «من که به خاطر خودم ناراحت نیستم، واسه شما گریه می کنم!»
پیرمرد در آخرین تلاش خود با ناامیدی محض دکمه ی۱۱ را فشار داد. می دانست که اتفاقی نخواهد افتاد. هه هه! اما اشتباه کرده بود. یک دفعه چراغ روشن شد و آسانسور با تکان مختصری به حرکت در آمد. دختر و تصویر درون آیینه اولین کسانی بودند که از خوشحالی جیغ کشیدند. پیرمرد لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت «جنگ تموم شد!» مرد چاق اشک هایش را پاک کرد و گفت «منکه گفتم نگران نباشین! بی خودی ترسیده بودین» همه خندیدند. مرد چاق چشم هایش را گرد کرد و گفت «می خندین؟! باید...» و شخصاْ ادامه ی جمله اش را خورد.
مسافرهای آسانسور احساس جسدی را داشتند که خوش شانس بوده و دوباره زنده شده.
زن چشم آبی وقتی می خواست در طبقه ی هفتم پیاده شود با همه خداحافظی کرد، چشمکی به دختر زد و گفت «راستی شوخی کردم، لنزه!»