همیشه دوست داشتم گربه داشته باشم. جای یک گربه ی پشمالو در بغلم٬ در تخت خوابم٬ روی بالشم و توی کمدم خالی بود. گربه ای که انگشتم را گاز بگیرد و به بازویم چنگ بزند. یک گربه ی پرنده. البته حیوان های دیگری هم هستند که دوستشان دارم. مثل روباه٬ بچه خرس٬ طوطی ای که روی شانه ام بنشیند یا گوسفندی که بتوانم سوارش شوم. اما ظاهراً گربه دم دست ترینشان است.
چند روز پیش یکی از دوستان گربه اش را به من داد. باورکردنی نبود. او یک گربه ی واقعی بود. یک بچه گربه ی خاکستری با چشم های زرد. با اینکه از قبل برنامه ریزی کرده بودم اگر روزی صاحب گربه ای شدم اسمش را کوسه بگذارم٬ اما بعد از مشورتی با نازلی او را "مامانِ فیبی" نامیدیم. جناب دوست ازم قول گرفت تحت هیچ شرایطی٬ حتا اگر از او خسته شدم٬ از خانه بیرون و در خیابان رهایش نکنم. اوه! نه! مگر ممکن بود دست به چنین جنایتی بزنم؟
مامان فیبی از آن دسته گربه هایی بود که دوست داشت از هرچیزی بالا برود. هیچ وقت یک گربه روی سرتان نشسته است؟ احساس فوق العاده ایست. او را بغل کردم و به خانه آوردم. بهتر است بگویم تقریباً به خانه آوردم. مادرم که من را با گربه ای در بغل دید٬ به شدت شوکه شد٬ در چارچوب در قرار گرفت٬ شمشیرش را از رو بست و تصمیم گرفت از خانه و کاشانه اش دفاع کند. او مامانِ فیبی را یک جور دشمن ارزیابی کرده بود. با حالتی که انگار یک عنکبوت غول پیکر را در آغوش گرفته ام گفت «اَه ولش کن بره ه ه» اما من خیال نداشتم گربه ای که تازه به دست آورده بودم را به همین راحتی ول کنم تا برود. دقایقی طولانی را با مامان فیبی پشت در گذراندیم. مادرم به هیچ عنوان حاضر نبود او را داخل خانه راه بدهد. او از آنهایی ست که حتا به "خوزه" (لاک پشت خواهرم) دست نمی زد. لحظات دردناکی بود. مامان فیبی میو میو می کرد و سعی داشت به صورت متجاوزانه ای از بغلم بیرون بپرد و داخل خانه برود. به مادرم لبخند زدم و از او خواستم اجازه بدهد برویم تو. از آن لبخندهایی که وقتی خارج از وقت ملاقات به نگهبان بیمارستان می زنم٬ می گذارد داخل اتاق بیمار شوم. من با این لبخند از خیلی درها٬ بدون مجوز عبور کرده بودم. اما اینبار نه. جواب نداد.
شرایط افتضاحی بود. نه می توانستم مامان فیبی را توی خانه ببرم٬ نه او را در حیاط و خیابان ول کنم. قول داده بودم. تازه در همین مدت کوتاه آشنایی عاشقش هم شده بودم. فردا صبح باید او را به صاحب قبلی اش پس می دادم...
آن شب به سختی صبح شد. مامان فیبی شب را در توالت پارکینگ گذراند. جای کثیف اما مطمئنی بود. دست کم می دانستم اگر صبح سراغش بروم٬ همان جا خواهد بود. طفلکی مامان فیبی...
آن روز کل مسیر را تا خانه ی صاحب قبلی٬ میو میوهای خشن کرد٬ گازم گرفت و چنگم زد. عالی بود. هنوز جای دندان های کوچکش روی دستم هست. و من در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بی گربه شدم. خداحافظ مامان فیبی.

