تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

همیشه دوست داشتم گربه داشته باشم. جای یک گربه ی پشمالو در بغلم٬ در تخت خوابم٬ روی بالشم و توی کمدم خالی بود. گربه ای که انگشتم را گاز بگیرد و به بازویم چنگ بزند. یک گربه ی پرنده. البته حیوان های دیگری هم هستند که دوستشان دارم. مثل روباه٬ بچه خرس٬ طوطی ای که روی شانه ام بنشیند یا گوسفندی که بتوانم سوارش شوم. اما ظاهراً گربه دم دست ترینشان است. 

چند روز پیش یکی از دوستان گربه اش را به من داد. باورکردنی نبود. او یک گربه ی واقعی بود. یک بچه گربه ی خاکستری با چشم های زرد. با اینکه از قبل برنامه ریزی کرده بودم اگر روزی صاحب گربه ای شدم اسمش را کوسه بگذارم٬ اما بعد از مشورتی با نازلی او را "مامانِ فیبی" نامیدیم. جناب دوست ازم قول گرفت تحت هیچ شرایطی٬ حتا اگر از او خسته شدم٬ از خانه بیرون و در خیابان رهایش نکنم. اوه! نه! مگر ممکن بود دست به چنین جنایتی بزنم؟

مامان فیبی از آن دسته گربه هایی بود که دوست داشت از هرچیزی بالا برود. هیچ وقت یک گربه روی سرتان نشسته است؟ احساس فوق العاده ایست. او را بغل کردم و به خانه آوردم. بهتر است بگویم تقریباً به خانه آوردم. مادرم که من را با گربه ای در بغل دید٬ به شدت شوکه شد٬ در چارچوب در قرار گرفت٬ شمشیرش را از رو بست و تصمیم گرفت از خانه و کاشانه اش دفاع کند. او مامانِ فیبی را یک جور دشمن ارزیابی کرده بود. با حالتی که انگار یک عنکبوت غول پیکر را در آغوش گرفته ام گفت «اَه ولش کن بره ه ه» اما من خیال نداشتم گربه ای که تازه به دست آورده بودم را به همین راحتی ول کنم تا برود. دقایقی طولانی را با مامان فیبی پشت در گذراندیم. مادرم به هیچ عنوان حاضر نبود او را داخل خانه راه بدهد. او از آنهایی ست که حتا به "خوزه" (لاک پشت خواهرم) دست نمی زد. لحظات دردناکی بود. مامان فیبی میو میو می کرد و سعی داشت به صورت متجاوزانه ای از بغلم بیرون بپرد و داخل خانه برود. به مادرم لبخند زدم و از او خواستم اجازه بدهد برویم تو. از آن لبخندهایی که وقتی خارج از وقت ملاقات به نگهبان بیمارستان می زنم٬ می گذارد داخل اتاق بیمار شوم. من با این لبخند از خیلی درها٬ بدون مجوز عبور کرده بودم. اما اینبار نه. جواب نداد.

شرایط افتضاحی بود. نه می توانستم مامان فیبی را توی خانه ببرم٬ نه او را در حیاط و خیابان ول کنم. قول داده بودم. تازه در همین مدت کوتاه آشنایی عاشقش هم شده بودم. فردا صبح باید او را به صاحب قبلی اش پس می دادم...

آن شب به سختی صبح شد. مامان فیبی شب را در توالت پارکینگ گذراند. جای کثیف اما مطمئنی بود. دست کم می دانستم اگر صبح سراغش بروم٬ همان جا خواهد بود. طفلکی مامان فیبی...

آن روز کل مسیر را تا خانه ی صاحب قبلی٬ میو میوهای خشن کرد٬ گازم گرفت و چنگم زد. عالی بود. هنوز جای دندان های کوچکش روی دستم هست. و من در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بی گربه شدم. خداحافظ مامان فیبی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 13:21  توسط آنالی اکبری  | 

چند ثانیه مانده بود تا چراغ قرمز شود. با پاهایی که از ران شروع و به مچ ختم می شد روی ویلچر آبی نشسته بود٬ صندلی را عقب جلو می برد و به گل فروشک هایی که زیر سایه ی درخت کنار چهارراه٬ لش وار روی هم ولو شده بودند و آدامس باد می کردند لبخند می زد. از آن لبخندهای شرورانه ای که هشدار می دهد اُه اُه خطری در راه است. اسمش گل اندام بود.

چراغ که زرد شد٬ وقتی راننده ها هنوز بر سر قرمز دیدن زرد و ماندن یا سبز تلقی کردن زرد و رفتن شک داشتند و شیطان کوچک قرمز روی شانه ی چپشان با حرارت بالا و پایین می پرید و جیغ جیغ کنان می گفت «بروووو که ردددددی!» و فرشته ی کت شلوارپوش دست به سینه روی شانه ی راست ایستاده بود و دستور توقف می داد٬ ویلچری آبی رنگ حاوی موجودی به اسم گل اندام با سرعتی عجیب وسط چهارراه پرتاب شد و سپس با حرکتی حرفه ای جلوی سمند زرد ایستاد. راننده تاکسی که با دیدن چنین صحنه ای از شدت وحشت کم رنگ شده بود٬ ماشین را با ترمزی محکم وادار به توقف کرد. جوری که شیطان و فرشته ی روی شانه هایش به جلو پرتاب و با شیشه مماس شدند. چند ثانیه طول کشید تا راننده از ژانر وحشت به ژانر اکشن برگردد٬ عصبانی شود٬ از ماشین بیرون بجهد و یقه ی تیشرت سبز پسر را در دست بگیرد. در این فاصله ی کوتاه گل اندام به پسر بچه های گلفروش که روی زمین پخش شده بودند و ریسه می رفتند٬ نگاه می کرد و لبخندی شاه سلطان حسین وار بر لب داشت.

راننده تاکسی برای گرفتن یقه ی او روی ویلچر مجبور شد دولا شود و در حالی که از شدت عصبانیت دچار لرزش شده بود فریاد زد «دیوونه شدی؟ اگه رفته بودی زیر ماشین چی؟ می مردی بدبخت» پسر با خونسردی آب دهان مرد را از صورتش پاک کرد و با لحنی حق به جانب گفت «چرا بد فکر می کنی بابا؟ نمی مردم. دفعه ی پیش هم فقط پام قلم شد!» مرد که گرفتار حقه ی "حرف حساب جواب نداره" شده بود چند لحظه سکوت کرد و بعد انگار که وقفه ای بین حرف هایش نیفتاده باشد٬ در ادامه ی جمله ی قبلی فریاد زد «هم خودتو بدبخت می کردی هم منو» و بعد در حالی که یقه ی پسر در دستش بود٬ به صورت دولا به دهان بسته اش نگاه کرد و گفت «خفه شو!»

چراغ سبز شده بود. ماشین های عقبی که برایشان اهمیتی نداشت گل اندامی سوار بر ویلچر به قصد شوخی جلوی سمند زرد پریده٬ بوق ها را فشار دادند. اما راننده تاکسی قصد ول کردن یقه را نداشت. او را جلو می آورد و محکم به پشتی صندلی می کوبید. یکی از گلفروش ها با قدی در حدود ۹۰ سانتی متر جلو آمد٬ با دسته گل رز ضربه ای به کمر مرد زد و در حالی که تخسی محض از چشم هایش بیرون می پاشید٬ به حالت سوالی پرسید «گل می خری؟» مرد عصبانی نگاه خشمگینی به او کرد که معنی اش "نه" یا "مگه نمی بینی دستم بنده" بود. و به ادامه ی دعوای یک طرفه اش پرداخت. بچه چشمکی به گل اندام زد٬ جمله اش را امری کرد و در حالی که آویزان پاچه ی مرد شده بود و تاب می خورد گفت «گل بخر. گل بخر. گل بخر. مگه با تو نیستم؟ گل بخر» راننده یقه ی ویلچری را ول کرد٬ به طرف گلفروش برگشت و از ارتفاعات٬ جایی نزدیک زمین را که نقطه ی ایستادن بچه بود نگاه کرد. لایه ی ضخیمی از خون لخته شده جلوی چشم هایش را گرفته بود. شیطان کوچک روی شانه ی چپ نیزه اش را بالا برد جیغ کشید و گفت «بکشش!» فرشته ی روی شانه ی راست٬ گازی به سیب بهشتی اش زد٬ بال هایش را تکان داد و با مهربانی گفت «یه دسته گل بخر و این بازی رو تموم کن» و بعد یواشکی در گوش مرد گفت «وگرنه مجبور می شم سیستم دهن سرویسینگُ روت اجرا کنم» گلفروش ۹۰ سانتی متری که انگار کمی از خشم و دودی که از سوراخ دماغ غول عصبانی بیرون می آمد ترسیده بود٬ لبخندی زد٬ جای خالی دندان های شیری اش را به نمایش گذاشت٬ پاچه ی شلوارش را ول کرد و اینبار با حالتی که قرار بود معصومانه باشد گفت «گل نمی خری؟»

هر لحظه ترافیک پشت چهاراه سنگین تر می شد و مردم تمایل عجیبی به بوقیدن پیدا کرده بودند. راننده تاکسی در شرایط سختی گیر کرده بود. در واقع نمی توانست تصمیم بگیرد مشت اول را به صورت گل اندام که به قصد بدبخت کردن او جلوی ماشینش پریده بود بکوبد یا آن را حواله ی دهان بی دندان گلفروشی کند که با نیت روانی کردن او به پاچه ی شلوارش آویزان شده بود و تاب می خورد. در آن لحظات دو نفر از کسانی که در همه ی موقعیت ها حق را به معلولین می دهند و دلشان برای کودکان کار می سوزد٬ وارد ماجرا شدند و در حالی که اولی سعی می کرد صندلی چرخدار را به طرف پیاده رو ببرد٬ دومی راننده را درون ماشینش هل داد و در حالی که هنوز ۶ ثانیه به انتهای چراغ قرمز مانده بود فریاد زد «برو دیگه» شش ثانیه در ۱۵ ثانیه گذشت. چراغ سبز شد. قبل از اینکه پای راننده ی عصبانی پدال گاز را فشار دهد٬ پسر ویلچر نشین از پیاده رو با خوشحالی دست تکان داد و گفت «راستی من گل اندامم!» لحظه ای نگاه راننده روی پاهای در مچ تمام شده ی پسر توقف کرد٬ نفس عمیقی کشید و گفت «خدا رحم کرد» گاز داد و دور شد.

گل اندام اسکناس ۱۰۰۰ تومانی را از گلفروش کوچک گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. ظاهراْ امروز هم شرط بندی را برده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:44  توسط آنالی اکبری  |