تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

 

سه نفر بودیم.

یکی از ما رفت و ادبیات خواند و کتابخانه اش را با کتاب های قطور زرشکی و قهوه ای پر کرد و شعرهای مولانا را حفظ کرد و متن های ادبی نوشت که هیچ وقت نخواندم و هنوز دیکته ی صحیح بعضی کلمات او را به شک می انداخت و به سین و صاد و ث سه نقطه لعنت می فرستاد. ادبیات فارسی خواند و زبان انگلیسی تدریس کرد. رفت تا از ۹ صبح تا ۹ شب به صورت یک نفس "هلو اِوری بادی" بگوید و در لِول های بالاتر "فری دیسکاشن" راه بیندازد و هر ماه حقوق بگیرد و از درآمدش راضی نباشد اما شغلش را دوست داشته باشد و به آن افتخار کند. یکی از ما خانم معلم شد و دور شد و نقاط مشترکمان دود شد. من و آن یکی برایش دست تکان دادیم و گفتیم بای بای.

دو نفر شدیم.

یکی از ما رفت سراغ مدیریت و تند تند راه رفتن و تند تند کار کردن و تند تند حرف زدن. و موبایلش تند تند زنگ می زد و او تند تند جواب می داد یا تند تند ریجکت می کرد. رفت سراغ پول در آوردن و همه ی راه هایش به رم ختم شد. رم در اینجا یعنی پ واو لام. پول پول پول پول. جدی جدی رفت سراغ پول در آوردن و جدی جدی خواب صبح را به زود بیدار شدن فروخت و جدی جدی خیلی از شوخی ها را فراموش کرد و جدی جدی٬ جدی شد. رفت تا هدف هایش را تبدیل به واقعیت کند. خانه ی رویایی اش را٬ ماشینش را٬ سفرهایش را. و من از فاصله ی نزدیک نگاهش کردم و او را از خودم دور و به پول نزدیک دیدم. شبیه آدم های پرمشغله شده بود. همان هایی که ۱۲ شب خسته به خانه بر می گردند و لبخند پیروزی می زنند. دوست داشت رقابت کند٬ دوست داشت برنده باشد. و من یواشکی برایش آرزوی موفقیت کردم. ظاهراْ تنها کاری بود که از دستم بر می آمد.

من ماندم.

نشستم بالای دیوار و از آنجا به آدم ها نگاه کردم. تنهایی بهشان فکر کردم٬ تنهایی بهشان خندیدم٬ تنهایی عاشقشان شدم و تنهایی همه شان را تبدیل به داستان کردم. من ماندم و خودم. با همه ی شوخی هایم. با همه ی بی خیالی هایم. با همه ی چیزهایی که جدی نمی گرفتمشان. من ماندم و دیوانگی هایم. من ماندم بین کار سخت و پول در آوردن٬ و نوشتن و پول در نیاوردن. من ماندم بین پولی که عشقم نبود اما نیازم بود٬ و نوشتنی که عاشقش بودم اما پول تو جیبی هم بهم نمی داد. بهتر است بگویم من ماندم و هیچ چیز. و حالا مثل همیشه شانه ای بالا می اندازم٬ لبخند می زنم و می گویم همه چیز خوب می شود... شاید هم نشود. نمی دانم. انگار باز باید مثل همیشه با پیشامدها خودم را شگفت زده کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:32  توسط آنالی اکبری  | 

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ زانوهایم را در بغل گرفته بودم و مثل بیشتر وقت ها٬ بی خودی٬ حق را به خودم داده بودم. چپ چپ نگاهش کرده و با آن آرامش همیشگی گفته بودم «دلم نمی خواد... به من ربطی نداره... واسم مهم نیست... دست از سرم بردار... این حرفها حوصله مو سر می بره...» و او در اوج صبوری حرف زده بود و حرف زده بود و حرف زده بود٬ تا دوباره بازسازی کند٬ همه ی چیزهایی که داشتم نابود می کردم را. حق را به خودم داده بودم در حالی که حق با من نبود. و می دانستم. و فقط توانایی این را نداشتم که برای یکبار هم که شده با آن چشم های نافذ لعنتی٬ خودم را چپ چپ نگاه کنم و بگویم عزیزم٬ لطفاْ دهان قشنگت را ببند.

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ پاهایم را دراز کرده بودم روی میز شیشه ای و با یک ابروی بالا رفته زل زده بودم به رو به رو. مثل همه ی وقت هایی که دلم نمی خواهد بشنوم و کسی اصرار دارد بگوید و بگوید و بگوید. و منتظر جواب مانده بود. باید چیزی می گفتم. همان چیزی را که دوست داشت بشنود. درست در همان زمانی که حاضر بودم تن به هر ذلتی بدهم اما حرف نزنم. همان زمانی که حرف زدن می شود دومین کار سخت دنیا. و او منتظر مانده بود و منتظر مانده بود و انگار تنها وظیفه ای که داشتم باز کردن همان دهان قشنگ بود. سکوت کرده و باز حق را به خودم داده بودم و حق با من نبود. و می دانستم.

نشسته بودم روی مبل چرمی و زل زده بودم توی چشم هایش. و می دانستم که با آن نگاه لعنتی و آن سکوت لعنتی ترم٬ تا چه اندازه معذبش کرده ام. و فکر می کردم حق دارم که آزارش دهم. او را٬ دیگری را٬ دیگری را٬ دیگری را. این همه حق را از کجا آورده ام؟ این بار هم حق با من نبود و متاسفانه باز می دانستم.

باید یاد بگیرم. سخت است اما یاد می گیرم. دیگران هم حق دارند. مثل من. حتا کمی بیشتر. مگر من مشتری هستم که همیشه حق با من است؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:22  توسط آنالی اکبری  | 

 

دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.

در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.

کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:20  توسط آنالی اکبری  | 

استاد درس اخلاق٬ عرض کلاس را از چپ به راست می پیماید و برای مبارزه با خواب آلودگی می گوید «فرض کنین یه آقایی داره از کنار رودخونه رد می شه٬ یک دفعه صدای زنی رو می شنوه که داره داد می زنه کمک! کمک!» استاد این بار مسیر را از راست به چپ بر میگردد و اضافه می کند «حالا به نظر شما اخلاق حکم می کنه که طرف جون اون خانمی که داره توی آب غرق می شه رو نجات بده یا از دست زدن به بدن نامحرم و گناه کردن خودداری کنه؟»

بچه ها با هیجان زل می زنند به دهان استاد تا ببینند خودش چه جوابی می دهد. استاد که سکوت دانشجویانش را دیده با شیطنت می گوید «خانمه لخته!» یکی از دانشجویان می پرسد «یعنی مایو هم تنش نیست؟» استاد سرش را به علامت تایید تکان داده و می گوید «چرا٬ چرا. لخته!» دانشجو دوباره می گوید «پس مایو تنش هست.» استاد می گوید «آره دیگه٬ لخته!» کلاس متوجه می شود که در هر صورت خانم فرضی درون رودخانه لخت است. چه با مایو٬ چه بی مایو.

استاد می گوید «حالا شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» صدایی از ته کلاس می گوید «استاد شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» استاد لبخندی زده و می گوید «اینجا اخلاق میگه بروووو جون خانم رو نجات بده» صدای دیگری می گوید «استاد فرض کنین خانمه رو از تو آب آوردیم بیرون٬ اما نفس نمی کشید و به نفس مصنوعی نیاز داشت. اون وقت باید چیکار کنیم؟» استاد دستی به ریشش می کشد و می گوید «اون وقت باید زنگ بزنین اورژانس تا مسئولین بیان و به اوضاع رسیدگی کنن» دانشجو می گوید «ولی تا مسئولین بخوان برسن دم رودخونه خانمه مرده. اخلاق چی می گه؟» استاد کمی فکر می کند٬ معذب می شود٬ چهره اش را در هم می کشد و انگار که جدی جدی شخصی به نام اخلاق چیزی در گوشش گفته باشد٬ با شرمندگی می گوید «اخلاق می گه بروووو نفس مصنوعی بده!» چند ثانیه کلاس٬ با چشم های بسته در سکوت فرو می رود. یک دفعه استاد می کوبد روی میز و می گوید «تصویرسازی بسه دیگه! همه از رودخونه بیاین بیرون» یکی از دانشجویان می گوید «آخه استاد هوا داره تاریک می شه٬ خانمه کنار رودخونه تنهاست. اخلاق چی می گه؟!» استاد که از بی جنبگی کلاس کلافه شده٬ شانه ای بالا می اندازد و می گوید «اخلاق می گه بروووو برسونش خونه» همه دارند می خندند که یک دفعه استاد اخلاق که انگار هنوز در حال تصور خانمی ست که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده٬ چشم هایش را باز می کند و با تعجب می گوید «استغفرلله. این که هنوز لخته!»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:51  توسط آنالی اکبری  |