تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها - سه بچه خوک

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی اکبری


 قرار شد وقتی بزرگ شدیم آدم های خفنی شویم. آن وقت ها "خفن" واژه سرنوشت سازی بود و نمی شد به راحتی پاکن را برداشت و از جمله ها حذفش کرد. یکی مان که چشم هایش خاکستری بود و وقتی لباس شب ساتن بنفش می پوشید و برای بزرگتر جلوه دادن سینه هایش از متد چپاندن جوراب و پنبه درون سوتین بهره می برد، همه انگشت بر دهان می ماندند که «وااای چشماشو، بنفشه!»، در مرحله اول تسلیم زرق و برق غرب شد و در مرحله دوم کنار قاب عکس مردی که به آسانی می شد ایکبیری صدایش کرد نشست و بعله کش داری گفت و حضار مو مشِ النگو در دست کل کشیدند. لباس ساتن ها و روتختی عروسی سفید توردارش را مرتب چید توی چمدان قهوه ای با چرخ های شکسته  و راهی دنیای مک دونالد و میکی ماوس و جنیفر انیستون شد.

آن یکی مان که بچه ها را دوست داشت و با دیدن هر موجود قد کوتاه تر از خودش صدایش را ریز می کرد و گیگیلی گوگولی راه می انداخت، جذب مهدکودک شد و لباس نارنجی پوشید و شغلش شد حرص خوردن از دست بچه های زبان نفهم مردم و تکرار جملاتی مثل «نه سامان جان، شما اینکارو نمی کنی. نه پارمیس جان، شما می شینی همین جا. نه گلی جان، نه یاشار جان، نه سپنتا جان» بعضی شب ها توی خانه آخر اسم خودش هم جان می گذاشت و چون معمولاً آدم توی خانه خودش احساس راحتی بیشتری می کند می گفت «نه مهتاب جان! شما روی کاناپه نمی خوابی، گم می شی می ری تو تختخواب. الاغ»

من که نه آنقدر زیبا بودم که بتوانم وقتم را صرف توجه دائمی به چشم و ابرو و دماغم بکنم، و نه آنقدر آداب معاشرت دان که که بخواهم با مردم سر و کله بزنم، به ناچار مخترع شدم و رو آوردم به ساختن دوباره چیزهایی که خیلی وقت پیش اختراع شده بود. سشوار و فندک تفنگی و هلیکوپتر کنترلی. به نظرم تنها راهی که برای خلق چیزهای جدید وجود دارد این است که چندین سال زودتر به دنیا آمده باشی. از آن هایی هستم که فکر می کنم بشر همه تلاش هایش را کرده و دیگر بهتر است بنشیند کنار شومینه، جدول حل کند، آروغ بزند و انتظار بووووم نابودی جهان را بکشد. درست حدس زدید، من آدم افسرده و داغانی هستم و تنها چیزی که برایم باقی مانده همین سشوار قزمیت و فندک تفنگی ست که گاز آن هم ته کشیده. بعضی روزها که ساعت ها روی زمین دراز می کشم و زل می زنم به سقف، به این فکر می کنم که چقدر لفظ خفن از ما فاصله دارد. ما سه تا بزرگ شدیم ولی هیچکدام طبق قرارمان خفن نشدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  |