تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها - حق خوردنیست

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

 

یکی از آن روزهاییست که به دانشگاه می روم. هدفون در گوش روی یکی از صندلی ها نشسته ام و آهنگ RockStar-Nickelback را گوش می کنم که یک دفعه خودش را با کیسه ی دارو و چند پاکت که احتمالن حاوی چیزهای خوشایندی نیست٬ پرت می کند توی اتوبوس.

صدای آهنگ زیاد است و خواننده دارد از خواسته هایش می گوید. از کارت اعتباری بی محدودیت و اتاق خوابی داخل یک جت گنده ی مشکی و اتوبوسی پر از گیتارهای قدیمی و ستاره ای بین Cher و James Dean در بلوار هالیوود. حق دارد. منظورم این است که صدا آنقدر بلند بود که متوجه رفتار غیر معمول زن نشوم. در فاصله ی تمام شدن این Track و شروع بعدی٬ می شنوم که می گوید «... آخه از کجا بیارم؟ هی می گن انقد پول بده٬ پول بده. این بچه ی مریض و کجا وردارم ببرم که انقد ازم پول نخوان؟ خاااااک بر سر این دکترا کنن که هرچی در میارن بازم کمشونه...» و شروع می کند به فحش دادن. حق دارد.

خانمی که کنارم نشسته دستش را با دستکش سفید نخی٬ به نشانه ی "اُه چه بی ادب" می گیرد جلوی دهانش. حق دارد. از آن هاییست که آرژانتین سوار اتویوس های میدان امام خمینی می شوند٬ به بازار می روند٬ قوری و دستمال سفره می خرند و ناهار چلوکباب سفارش می دهند٬ قاشق چنگالشان را با نمک و دستمال کاغذی تمیز می کنند و اول ته چینشان را می خورند و بعد سراغ کباب می روند. با چشم های گشاد شده از پشت عینک جوری نگاهم می کند که یعنی چرا بیکار نشستی؟ دستت را به علامت اُه چه بی ادب جلوی دهانت بگیر. قطعن این کار را نمی کنم. حق دارم.

زن عصبانی مشت بی دلیلی به شیشه ی اتوبوس می زند. هیچکس حتا راننده چیزی نمی گوید. عصبانی تر می شود. چادرش افتاده روی شانه اش و موهای خاکستری زبر از زیر روسری کج و کوله ی مشکی بیرون ریخته. برایش مهم نیست. حتا مهم نیست که پیراهن گلدار کمرنگ شده اش تا روی زانو بالا رفته و پاهایش با جوراب در رفته جلوی چشم نامحرم هاست. یک دفعه زل می زند به من و جزوه های روی پاهایم. بی مقدمه مخاطب قرارم می دهد و می پرسد «می ری دانشگاه؟» با سر تائید می کنم. دهانش را کج می کند و می گوید «چیه تو هم می خوای دکتر شی؟» از آنهاییست که فکر می کند همه ی آنهایی که دانشگاه می روند دکتر می شوند. حق دارد. می خواهم بگویم نه دکتر نمی شوم. می خواهم بگویم ما سر کلاس هایمان اگر پیش بیاید راجع به آدم هایی مثل تو حرف می زنیم و سعی می کنیم مشکلاتتان را ریشه یابی کنیم. می خواهم بگویم سر این کلاس ها از دست ما هیچ کاری برای تو و بچه ی مریض و جیب های خالی و شکایت هایت از این زندگی غیر منصفانه بر نمی آید. می خواهم بگویم متاسفم. اما ساکت می مانم. حق دارم.

چشم هایش پر از اشک می شود. دیگر شبیه آن زنی نیست که چند دقیقه پیش همه ی فحش های "ک" دار و "د" دار و "خ" دارش را نثار این و آن می کرد. حالا شبیه مادریست که بچه ای رو به مرگ و کیف پولی رو به خالی شدن دارد. با بغض می گوید «خدایا بچه مو ازم نگیر...»

همه ی مایی که مسافر آن اتوبوس هستیم مجسمه شده ایم. با دهن های بسته زل زده ایم به رو به رو. کاش چیزی می گفتیم. زن پیاده می شود. ۱۰۰ تومان راننده را نمی دهد. انگار این را حق خودش می داند که حداقل مسیری را مجانی طی کند. راننده داد می زند «زورت به دکترا نمی رسه کرایه ی مارو نمی دی؟»

زن می رود.

دور می شود.

همه خاموش شده ایم. حق داریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:8  توسط آنالی اکبری  |