
برای تحقیق دانشگاه، دفتر و روان نویس به دست به قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا رفته ام. قرار بود اشعار روی سنگ قبرها را یادداشت کنم ولی به دلیل وجود تعداد بیشمار آدم های ظاهرن هنر و هنرمند دوستی که روی قبرها پیاده روی می کنند و شیرینی و خرما می خورند، با دیدن اسم های آشنا ذوق زده می شوند و می گویند «اِ...! فلانی هم اینجاست» انگار که او را در یک مهمانی کنار میز شام در حال خوردن خوراک زبان دیده اند، کارم کمی مشکل می شود و دائمن باید از این و آن خواهش کنم کف پایشان را از روی مصراع دوم بردارند. ظاهرن حضورم بالای قبرهای مختلف در حال یادداشت برداری، برای مردم سوال برانگیز است، چرا که شاهد عکس العمل های مختلفی هستم. پسری که تازه موتور CG 125 اش را کنار دیوار پارک کرده، با تیشرت نارنجی و کمربند کلفت چرمی سفید از کنارم رد می شود، نیم نگاهی به دفتر و روان نویسم می اندازد و یادآوری می کند: «اینا مُردن، دیگه نمی تونن امضا بدن!»
قسمت خلوتی پیدا می کنم. خوشبختانه کسی در آن اطراف نیست. کمی دولا می شوم تا بتوانم نوشته ی روی سنگ قبر خاک گرفته را بخوانم. متوفی را نمی شناسم اما گویا شاعر و مولوی شناس بوده است. چند ثانیه بعد سرم را که می چرخانم می بینم 4-5نفر دور آن قبر جمع شده اند! مردی با موهای جو گندمی و کفش های گلی، پتوی چهار لا شده ی آبی رنگی را زیر بغل زده و دستش روی شانه ی بچه ی 8-9 ساله ای با عینک ته استکانی ست. هر دو با حالتی بلاتکلیف به سنگ قبر زل زده اند. بعد از چند ثانیه سکوت پسر بچه با صدایی تو دماغی می پرسد: «بابا این کیه؟» پدرش گلویش را صاف می کند و با ژست مجری های تلویزیون می گوید: «ایشون مادر تئاتر و سینمای ایران هستن»
حاضرم شرط ببندم که این توضیح را از روی سنگ قبر دیگری خوانده و فکر کرده اینجا همه می توانند مادر تئاتر و سینما باشند. بچه چند ثانیه با حالتی جدی به سنگ و بعد به پدرش نگاه می کند و با همان صدای تو دماغی می گوید: «ولی اینجا که نوشته شاعر و مولوی شناس» مرد تکان مختصری به پتوی چهار لای زیر بغلش می دهد، نگاهی به منی که به زور جلوی خنده ام را گرفته ام می اندازد و با حالتی حق به جانب می گوید: «مگه شاعر نمی تونه مادر تئاتر باشه؟» بچه با حالتی که برای یک موجود 8-9 ساله زیادی جدیست می گوید: «نه! اگه بود که اینجا می نوشتن» و از پدرش دور می شود و هجوم می برد به طرف زنی که شیرینی خیرات می کند.
از آن بچه هاییست که تبحر خاصی در گرفتن مچ و حال والدینش دارد و احتمالن اگر تلفنشان زنگ بزند و پدرش بگوید «بگو من نیستم» گوشی را بر می دارد و به کسی که پشت خط است می گوید «بابام می گه نیست»
مرد که انگار با خودش قرار گذاشته تحت هیچ شرایطی کوتاه نیاید می گوید «خب شاید قبل از انقلاب مادر تئاتر و سینما بوده» در حالی که تقریبن در شرف انفجار هستم می گویم «ایشون متولد 58 بودن!» شانه ای بالا می اندازد و می گوید «پس جوون مرده، وگرنه تا الان حتمن مادر تئاتر و سینمای ایران شده بود!»
اطراف آرامگاه خسرو شکیبایی شلوغ تر از بقیه ی قسمت هاست. مردم دور قبر مشکی با نوشته ی «زاده ی خاک پاک تهرون مخلص تمام عاشقای ایرون» جمع شده اند و فاتحه می خوانند.
زنی با روسری ساتن گلدار به شوهرش می گوید: «خدا بیامرزتش، فیلم "هومن" حرف نداشت» شوهرش به علامت تائید دوبار سرش را بالا پایین می برد و می گوید: «آره منم نقش هومنش رو خیلی دوست داشتم. بالاخره فیلم استاد مهرجویی بود دیگه» بعد با دلخوری اضافه می کند: «راستی قبر اونو پیدا نکردیم!»
شعرهایم را نوشتم. وقت رفتن است.
پسر نارنجی پوش سوار CG125 اش می شود و به دوستش می گوید «خوش گذشت! ما هم بریم کاردستی هامونو درست کنیم که وقتی مردیم اینجا خاکمون کنن»
دلم می سوزد، اما دقیقن نمی دانم برای کی.
پ. ن: چاپ شده در هفته نامه ی و (مردم و جامعه)
