زن کنارم می نشیند٬ محکم می کوید روی پایم [یعنی باهم صمیمی هستیم] و با لحنی کمی بی خودی شاد می پرسد: «دیگه چططططوری؟» اگر جای او بودم "دیگه" را حذف می کردم٬ محکم می کوبیدم روی ران طرف و با لحنی الکی شاد٬ یک "چه طوری" خالی می گفتم و انرژی ام را با کلمه های اضافی هدر نمی دادم یا دست کم می گذاشتم انرژی ام به شکل جالب تری هرز رود٬ مثلاْ یک دور روی ران چپ و یک دور روی ران راستش می کوبیدم که صمیمیتمان قرینه شود.
دلخوشی زن در آستانه ی نیم قرن سالگی در چیزهای کوچکی خلاصه می شود. یکی از دلخوشی هایش همین است که دم به دقیقه روی پای دوست های زیر ۲۵ سالش بکوبد و "دیگه چطططوری" های غلیظ بگوید و همیشه از حالشان باخبر باشد. یا عکسی در حال حلقه کردن دود سیگار کمل بگیرد و برای عکاس یا دوربین عکاس یا بیننده ی عکس های عکاس ماچ بفرستد و با دختر پسرهای زیر ۲۵ سال راجع به موسیقی دهه ۸۰ یا برنامه ی Punked حرف بزند و از عشقش به شاملو و حمید مصدق بگوید و علاقه اش به سارتر و بکت. در مهمانی ها راک اند رول برقصد٬ شعر بگوید و اس ام اس های بامزه را برای بقیه فوروارد کند.
۷ سال پیش شوهرش را لولوی مو قرمز با سینه هایی بزرگتر برد و حالا او مانده و آپارتمان اجاره ای و مبلمان فرفورژه و تخت خوابی دو نفره٬ که مدت هاست سمت راستش کت شلواری مسطح خوابیده. کت شلواری بی جسم. امروز او مانده و چند دوست لولو زده ی هم سن و سال و عشق جوان ترها و کلی حسرت که چرا آن موقعی که می توانست... نتوانست.
سال ها پیش عاشق شده بود. عاشق مردی با انگشت های کشیده٬ شبیه چوب شور. مردی با صدای خشن خش دار. کسی که خوب می نوشت و خوب ساز می زد.
مرد هم عاشقش بود. عاشق فاصله ی زیاد بین چشم و ابروهایش٬ عاشق وقتی که با ناخن های بلندش پشت او را می خاراند٬ عاشق طرز نگاهش از پشت فنجان چای. اما این ها کافی نبود.
زن هیچ وقت به او نگفت جوری عاشقم باش که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. اما می خواست جوری عاشقش باشد که انگار هیچ نوش آفرینی نیست. و هیچ لیلی و شیوا و ترانه و نازنینی.
همه بودند.
عشقی نبود.
