تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها - رای من زیر درخت آلبالو گم شد

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

کسی هست که مرا به خانه ببرد؟

گم شده ام. در شهری که بوی ترس می دهد. شهری که روزی چند بار خودش را خیس می کند و لکه ای زرد به دامن لکه دارش اضافه می شود. شهری که سردرد دارد. درد دارد. درد دارد.

اینجا شهر من نیست. می خواهم به خانه برگردم...

اینجا شبانه روز ۹۰ ساعته شده است. دیر می گذرد. با غم می گذرد. در سکوت می گذرد. کسی چیزی نمی گوید. کاش هیچکس چیزی نگوید. کاش خانم و آقای اخبارگو هم قول بدهند برای مدتی دهانشان را ببندند. کاش کسی گولشان بزند و بگوید با دهان بسته جذاب تر به نظر می رسند. این شهر شبیه سینمای صامت شده است. این فیلم "آدم"هاییست که در سکوت از جلوی دوربین رد می شوند. رد می شوند. رد می شوند. میلیون ها آدمی که باید سبز می پوشیدند و جشن می گرفتند٬ اما سیاه پوشیدند و سوگواری کردند. برای حقی که با دست و پای با طناب بسته شده مورد تجاوز قرار گرفت. برای اعتمادی که به حبس ابد رفت. برای امنیتی که مرد. و برای دموکراسی ای که به خاطره ها پیوست. از این آدم ها فقط دو انگشت باقی مانده و سکوت.

می خواهم به خانه برگردم...

می خواهم دور شوم. از باتوم و گاز اشک آور. از استخوان های شکسته و جسد های خونی. از کلت مخفی شده ی زیر پیراهن. از درد. از نفرت و نا امیدی. از سرخوردگی. از توهین. از انتظار. از مرگ تدریجی.

فقط می خواهم به خانه برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:44  توسط آنالی اکبری  |