تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها - دیگر کسی با ما شوخی ندارد

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

۲۳ خرداد ۸۸

روز اولی بود که مردم شگفتزده با لباس و آلات و ابزاری که هنوز سبز بود به خیابان ها ریخته بودند تا کمی کتک بخورند و از بهت زدگی بعد از انتخابات بیرون بیایند. آن روز همه به قدری متعجب بودند که یا احتمال می دادند نتیجه ی انتخابات و اخبار و حرف و سخن های بعد از آن شوخی ست و مسئولین با شیطنتی به یاد ماندنی قصد سورپرایز کردن ملت را دارند و قرار است بالاخره یکی مثل Ashton kutcherدر صفحه ی تلویزیون ظاهر شود و مثل برنامه ی punked هه هه بخندد و بگوید "سرکار بودی رفیق! رئیس جمهور همونیه که تو بهش رای دادی!" و یا با تصور اینکه همه ی این اتفاقات کابوسی وحشناک است، انتظار بیداری را می کشیدند. لاک پشت های نینجا با ضربات پی در پی خود به صورت، ستون فقرات و پشت زانوها نهایت تلاششان را می کردند تا مردم را از جهل بیرون آورده و به آنها بفهمانند اگر خواب بودند تا حالا با این باتوم ها بیدار شده و صبح بخیر گفته بودند.

شنبه ی بعد از انتخابات کوچه ی ما تبدیل به ناحیه ای حماسه ساز شده بود. از یک طرف مردمی که در حال پاس کردن دو واحد تربیت بدنی بودند، بعد از شنیدن عربده ی یکی که معمولاً هویتش مشخص نمی شد و فقط نوایی بود که می گفت "اوووومدن، بدویین"  از سرکوچه به مقصد ته کوچه یورتمه روان می دویدند و چند دقیقه بعد دوباره ناشناس دیگری از این طرف خبر "اوووومدن" می داد و دستور فرار. و این دویدن ها ادامه داشت.

طبیعی بود که در چنین شرایطی همسایه ها به کوچه بیایند و فیلم اکشن زنده ای را تماشا کنند. پسری که تازه با باتوم یکی از لاک پشت های نینجا برخورد کرده بود، با کیسه فریزری حاوی یخ روی سمت باد کرده ی صورتش می گفت: «منو دوستم از کلاس اومده بودیم، می خواستیم بریم خونه، اومدیم از وسط جمعیت رد شیم که یک دفعه مردم دوئیدن سمت راست، منو دوستم هول شدیم رفتیم سمت چپ. دیگه ما رو تنها گیر آوردن و با باتوم ریختن سرمون» حرف که می زد بغض داشت. من که گوش می کردم هم همین طور.

دور سر دوستش گنجشک می چرخید. باتوم به کله اش خورده بود. می گفت گیج است. گیج بود. می گفت: «یه پسره رو انقدر زده بودن همه ی تنش خونی بود. افتاده بود رو زمین خون بالا میاورد» صدای دختری از پشت سرم آمد که گفت: «خوبه من اونجا نبودم، وگرنه تا چند روز نمی تونستم غذا بخورم!» باورم نمی شد کسی در روز ۲۳ خرداد ۸۸ چنین شوخی کثیفی کند! برگشتم تا ببینم وقتی کسی چنین شوخی ای می کند قیافه اش چه شکلی می شود، اما با چهره ی کسی رو به رو شدم که انگار گفته باشد "اسب حیوان نجیبی ست" خیلی عادی و معمولی. با صندل های پاشنه بلند نقره ای ایستاده بود کنار دیوار. می خواستم بگویم دهانت را ببند. نگفتم.

در چنین روزی، وقتی کمی پایین تر از جایی که زندگی می کنی اتویوسی آتش زده شده و سمت چپ خیابان را دود سیاه احاطه کرده و از سمت راست بوی گاز اشک آور می آید و آدم های زخمی با کمرهای خم شده از جلویت رد می شوند و کمی آن طرف تر مردم در حال کندن نرده های بین لاین ها و بستن خیابان و آتش روشن کردن هستند و "دیگران" گوشت می کوبند و استخون پودر می کنند و تنها چیزی که شنیده می شود شعار است و فریاد، کسی با صندل های پاشنه بلند نقره ای نگران این است که مبادا تصویری ببیند که باعث کور شدن اشتهایش شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:40  توسط آنالی اکبری  |