تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها - وقتی از آسمان سنگ می بارد, کنارم باش

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

از خیابان که رد می شدم می گفتند مراقب باش. رد شدن از خیابان های عریض که ماشین ها در آن با سرعت زیاد رد می شوند و هر چیزی را زیر لاستیک هایشان له می کنند٬ به قول من هیجان انگیز و به قول آنها خطرناک بود. همیشه می گفتم دوست دارم راننده ها مراقب من باشند. بدون احتیاطی که شرط عقل است٬ می رفتم وسط خیابان و ماشین هایش. یا رد می شدم یا له.

تجربه های جدید را دوست دارم. تجربه هایی که هر کسی حاضر نیست به دستش بیاورد. همان چیزی که خیلی ها اسمش را ریسک می گذارند و در دل دیوانگی صدایش می زنند. همانی که دیگران در مقابلش برایت سر تکان می دهند و می گویند مراقب باش. گاهی باید بعضی چیزها را از دست داد تا چیزهای جدیدی به دست آورد. دوستان شگفت انگیزی که امروز دارم محصول همین تجربه ی جدید است. دوست هایی که هر روزم را با آنها گذراندم. آدم هایی عجیب.

پیش بینی اش برایم سخت بود٬ آدم هایی که از جنس من نبودند بتوانند دوستان خوبم شوند. و یاد گرفتم که جنس چندان اهمیتی ندارد. ظاهر اهمیتی ندارد. سن اهمیتی ندارد. برای اینکه از بودن در کنار کسی احساس شادی کنی هیچ چیز اهمیتی ندارد. تنها کافیست لبخند بزنی و دوستشان داشته باشی. چقدر زندگی آسان و دوست داشتنی ست٬ اگر تصمیم کبری نگیریم که با قوانین دست ساخته مان آن را به گند بکشیم.

من در کنار پسرکان ۱۸ ساله ای که مدرسه را تازه تمام کرده و در المپیاد مدال گرفته و با عینک های ذره بینی شوخی می کنند٬ شادم. و اهمیتی ندارد که امیر و سیاوش و بهنود چه می خوانند٬ پاتوقشان کجاست٬ به چه فکر می کنند یا بهتر است بگویم چگونه فکر می کنند. وقتی می توانم در کنار نیما و سعید و پژمان و علیرضا و محمدحسین و حامد و شهرام و آرش و محمود از ته دل بخندم٬ چه اهمیتی دارد که گذشته ی هر کداممان چه بوده است. که بوده و از کجا آمده ایم؟

و حالا دو دوست به نام زهرا دارم. یکی در یزد معماری می خواند و خیلی شبیه به خودم فکر می کند و دیگری دانشجوی عمران است و می خندد. همیشه می خندد. آرزو زرتشتی ست و قصه ی رویاهای ساده اش را به جذابیت یک فیلم سینمایی جذاب تعریف می کند. زهره از آنهاییست که می توانم تا صبح کنارشان بنشینم٬ چرت و پرت بگویم٬ چرت و پرت بشنوم و قهقهه بزنم. مهسا بی نظیر است٬ تنها کسی ست که اخبار مهیجم را با هیجان برایش تعریف می کنم و دوتایی از شدت خنده می پاشیم روی آیینه. و دنیا... در یک جمله خلاصه می کنم٬ او دنیای من است.

و وقتی در کنار این آدم ها تا این اندازه شادم٬ باقی مسائل چه بی اهمیت می شود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:27  توسط آنالی اکبری  |