<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آنالی در سرزمین شگفت انگیزها</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/</link>
<description>اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 19:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>استاد گفت: زن دسته گل است, قهرمان نیست!</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://th02.deviantart.net/fs48/300W/f/2009/209/6/6/read_by_agatha_katzensprung.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم کلاس اخلاق. بعد از آنکه کنفرانس یکی از دانشجویان با موضوع حجاب تمام می شود٬ استاد خاطره ای تعریف می کند. می گوید «خوشبختانه تو کشور ما بی حجابی به اوووون معنا وجود نداره٬ ولی متاسفانه بد حجابی به این معنا هست. من با یک سری از دانشجوها رفتم سفر حج. اکثریت همسفرهای ما رو دانشجوهای باحجاب و معقول تشکیل می دادن ولی یک سری خانم که حجاب درست درمونی نداشتن هم اونجا حضور داشتن. ما گفتیم اینا اگه برن مکه درست درمون می شن. یه روز دسته جمعی رفتیم غار حرا٬ دیدیم یک سری از این خواهرا لخت تشریف آوردن. انگار اومدن لوس آنجلس. عینک دودی زدن و یه چیزایی رو بستن دور کمرشون! ما گفتیم خواهرا! این چه وضعیه؟ مگه اومدین توچال؟ اینجا غار حراست. برین خودتونو درست درمون کنین»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری۱: &quot;لختی&quot; یک مفهوم نسبی ست. شما اگر مایو پوشیده باشید لختید. اگر مایو نپوشیده باشید لختید. اگر عینک دودی زده باشید لختید. اگر یک چیزهایی را دور کمرتان ببندید هم لختید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری ۲: شما در هر صورت لختید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری ۳: هرجا کوه و صخره و غار دیدید یک چیزهایی دور کمرتان نبندید. همه جا توچال نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری ۴: به لوس آنجلس لخت بروید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد می گوید «متاسفانه بعضی ها می گن حجاب ربطی به دین نداره و این روحانی ها بحث حجاب رو از خودشون در آوردن. آخه این چه حرفیه؟ روحانیا اینو از کجای خودشون در آوردن؟ اگه برین تاریخ رو مطالعه کنین می بینین روحانی ها همیشه مرد بودن٬ ولی حجاب رو برای زن ها لازم دونستن. والا هیچ مردی هم از بی حجابی زن ها بدش نمیاد. میااااد؟ والا نمیاد! پس اینو از خودشون در نیاوردن. حواستون هست؟ می گم اینو از خودشون در نیاوردن» بعد اضافه می کند «بعضی ها می گن حجاب که به ظاهر نیست٬ به دله. ما دلمون پاکه پس نیازی به حجاب ظاهری نداریم. ولی ما می گیم نخیر! از این خبرا نیست. برو خودتو بپوشون! بی بند و باری جنسی هم از بی حجابی به وجود میاد. الان اسرائیل داره این بی بند و باری رو رواج می ده» یکی از دانشجویان آفتاب مهتاب ندیده می پرسد «استاد مگه می شه کسی بی بند و باری جنسی رو رواج بده؟ مگه خودشون خانواده ندارن؟» استاد لبخند می زند و می گوید «چرا دارن. ولی به خانواده نیست که٬ به دله!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری: یا به دل ِ یا به اسرائیل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر استاد می گوید «راستی این کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی رو بخونین٬ خیلی کتاب قشّنگیه» یک نفر می پرسد «نویسنده ش کیه؟» استاد می گوید «نمی دونم. ولی شما بخونین٬ قشّنگه!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری آخر: لخت نباشید٬ درست درمون باشید٬ قشّنگ باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یک داستان عاشقانه است!</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://th00.deviantart.net/fs7/300W/i/2005/269/2/5/Smoking______by_philcopain.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هلپ! آی نید سام بادی</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 489px; HEIGHT: 277px&quot; height=213 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://th04.deviantart.net/fs17/300W/i/2007/218/e/0/Drowning_by_madelaines.jpg&quot; width=535 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد درس اخلاق٬ عرض کلاس را از چپ به راست می پیماید و برای مبارزه با خواب آلودگی می گوید «فرض کنین یه آقایی داره از کنار رودخونه رد می شه٬ یک دفعه صدای زنی رو می شنوه که داره داد می زنه کمک! کمک!» استاد این بار مسیر را از راست به چپ بر میگردد و اضافه می کند «حالا به نظر شما اخلاق حکم می کنه که طرف جون اون خانمی که داره توی آب غرق می شه رو نجات بده یا از دست زدن به بدن نامحرم و گناه کردن خودداری کنه؟»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها با هیجان زل می زنند به دهان استاد تا ببینند خودش چه جوابی می دهد. استاد که سکوت دانشجویانش را دیده با شیطنت می گوید «خانمه لخته!» یکی از دانشجویان می پرسد «یعنی مایو هم تنش نیست؟» استاد سرش را به علامت تایید تکان داده و می گوید «چرا٬ چرا. لخته!» دانشجو دوباره می گوید «پس مایو تنش هست.» استاد می گوید «آره دیگه٬ لخته!» کلاس متوجه می شود که در هر صورت خانم فرضی درون رودخانه لخت است. چه با مایو٬ چه بی مایو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد می گوید «حالا شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» صدایی از ته کلاس می گوید «استاد شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» استاد لبخندی زده و می گوید «اینجا اخلاق میگه بروووو جون خانم رو نجات بده» صدای دیگری می گوید «استاد فرض کنین خانمه رو از تو آب آوردیم بیرون٬ اما نفس نمی کشید و به نفس مصنوعی نیاز داشت. اون وقت باید چیکار کنیم؟» استاد دستی به ریشش می کشد و می گوید «اون وقت باید زنگ بزنین اورژانس تا مسئولین بیان و به اوضاع رسیدگی کنن» دانشجو می گوید «ولی تا مسئولین بخوان برسن دم رودخونه خانمه مرده. اخلاق چی می گه؟» استاد کمی فکر می کند٬ معذب می شود٬ چهره اش را در هم می کشد و انگار که جدی جدی شخصی به نام اخلاق چیزی در گوشش گفته باشد٬ با شرمندگی می گوید «اخلاق می گه بروووو نفس مصنوعی بده!» چند ثانیه کلاس٬ با چشم های بسته در سکوت فرو می رود. یک دفعه استاد می کوبد روی میز و می گوید «تصویرسازی بسه دیگه! همه از رودخونه بیاین بیرون» یکی از دانشجویان می گوید «آخه استاد هوا داره تاریک می شه٬ خانمه کنار رودخونه تنهاست. اخلاق چی می گه؟!» استاد که از بی جنبگی کلاس کلافه شده٬ شانه ای بالا می اندازد و می گوید «اخلاق می گه بروووو برسونش خونه» همه دارند می خندند که یک دفعه استاد اخلاق که انگار هنوز در حال تصور خانمی ست که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده٬ چشم هایش را باز می کند و با تعجب می گوید «استغفرلله. این که هنوز لخته!»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 20:20:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان فیبی</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=434 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-0.redbubble.net/img/art/size:large/view:main/3326734-2-i-wont-let-you-fall-out-of-the-picture.jpg&quot; width=497 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دوست داشتم گربه داشته باشم. جای یک گربه ی پشمالو در بغلم٬ در تخت خوابم٬ روی بالشم و توی کمدم خالی بود. گربه ای که انگشتم را گاز بگیرد و به بازویم چنگ بزند. یک گربه ی پرنده. البته حیوان های دیگری هم هستند که دوستشان دارم. مثل روباه٬ بچه خرس٬ طوطی ای که روی شانه ام بنشیند یا گوسفندی که بتوانم سوارش شوم. اما ظاهراً گربه دم دست ترینشان است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش یکی از دوستان گربه اش را به من داد. باورکردنی نبود. او یک گربه ی واقعی بود. یک بچه گربه ی خاکستری با چشم های زرد. با اینکه از قبل برنامه ریزی کرده بودم اگر روزی صاحب گربه ای شدم اسمش را کوسه بگذارم٬ اما بعد از مشورتی با نازلی او را &quot;مامانِ فیبی&quot; نامیدیم. جناب دوست ازم قول گرفت تحت هیچ شرایطی٬ حتا اگر از او خسته شدم٬ از خانه بیرون و در خیابان رهایش نکنم. اوه! نه! مگر ممکن بود دست به چنین جنایتی بزنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان فیبی از آن دسته گربه هایی بود که دوست داشت از هرچیزی بالا برود. هیچ وقت یک گربه روی سرتان نشسته است؟ احساس فوق العاده ایست. او را بغل کردم و به خانه آوردم. بهتر است بگویم تقریباً به خانه آوردم. مادرم که من را با گربه ای در بغل دید٬ به شدت شوکه شد٬ در چارچوب در قرار گرفت٬ شمشیرش را از رو بست و تصمیم گرفت از خانه و کاشانه اش دفاع کند. او مامانِ فیبی را یک جور دشمن ارزیابی کرده بود. با حالتی که انگار یک عنکبوت غول پیکر را در آغوش گرفته ام گفت «اَه ولش کن بره ه ه» اما من خیال نداشتم گربه ای که تازه به دست آورده بودم را به همین راحتی ول کنم تا برود. دقایقی طولانی را با مامان فیبی پشت در گذراندیم. مادرم به هیچ عنوان حاضر نبود او را داخل خانه راه بدهد. او از آنهایی ست که حتا به &quot;خوزه&quot; (لاک پشت خواهرم) دست نمی زد. لحظات دردناکی بود. مامان فیبی میو میو می کرد و سعی داشت به صورت متجاوزانه ای از بغلم بیرون بپرد و داخل خانه برود. به مادرم لبخند زدم و از او خواستم اجازه بدهد برویم تو. از آن لبخندهایی که وقتی خارج از وقت ملاقات به نگهبان بیمارستان می زنم٬ می گذارد داخل اتاق بیمار شوم. من با این لبخند از خیلی درها٬ بدون مجوز عبور کرده بودم. اما اینبار نه. جواب نداد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرایط افتضاحی بود. نه می توانستم مامان فیبی را توی خانه ببرم٬ نه او را در حیاط و خیابان ول کنم. قول داده بودم. تازه در همین مدت کوتاه آشنایی عاشقش هم شده بودم. فردا صبح باید او را به صاحب قبلی اش پس می دادم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شب به سختی صبح شد. مامان فیبی شب را در توالت پارکینگ گذراند. جای کثیف اما مطمئنی بود. دست کم می دانستم اگر صبح سراغش بروم٬ همان جا خواهد بود. طفلکی مامان فیبی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روز کل مسیر را تا خانه ی صاحب قبلی٬ میو میوهای خشن کرد٬ گازم گرفت و چنگم زد. عالی بود. هنوز جای دندان های کوچکش روی دستم هست. و من در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بی گربه شدم. خداحافظ مامان فیبی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ ها برای او سبز می شوند</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://th07.deviantart.net/fs44/300W/f/2009/156/0/3/homage_to_Duane_Michals_by_kolyart.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ثانیه مانده بود تا چراغ قرمز شود. با پاهایی که از ران شروع و به مچ ختم می شد روی ویلچر آبی نشسته بود٬ صندلی را عقب جلو می برد و به گل فروشک هایی که زیر سایه ی درخت کنار چهارراه٬ لش وار روی هم ولو شده بودند و آدامس باد می کردند لبخند می زد. از آن لبخندهای شرورانه ای که هشدار می دهد اُه اُه خطری در راه است. اسمش گل اندام بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ که زرد شد٬ وقتی راننده ها هنوز بر سر قرمز دیدن زرد و ماندن یا سبز تلقی کردن زرد و رفتن شک داشتند و شیطان کوچک قرمز روی شانه ی چپشان با حرارت بالا و پایین می پرید و جیغ جیغ کنان می گفت «بروووو که ردددددی!» و فرشته ی کت شلوارپوش دست به سینه روی شانه ی راست ایستاده بود و دستور توقف می داد٬ ویلچری آبی رنگ حاوی موجودی به اسم گل اندام با سرعتی عجیب وسط چهارراه پرتاب شد و سپس با حرکتی حرفه ای جلوی سمند زرد ایستاد. راننده تاکسی که با دیدن چنین صحنه ای از شدت وحشت کم رنگ شده بود٬ ماشین را با ترمزی محکم وادار به توقف کرد. جوری که شیطان و فرشته ی روی شانه هایش به جلو پرتاب و با شیشه مماس شدند. چند ثانیه طول کشید تا راننده از ژانر وحشت به ژانر اکشن برگردد٬ عصبانی شود٬ از ماشین بیرون بجهد و یقه ی تیشرت سبز پسر را در دست بگیرد. در این فاصله ی کوتاه گل اندام به پسر بچه های گلفروش که روی زمین پخش شده بودند و ریسه می رفتند٬ نگاه می کرد و لبخندی شاه سلطان حسین وار بر لب داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده تاکسی برای گرفتن یقه ی او روی ویلچر مجبور شد دولا شود و در حالی که از شدت عصبانیت دچار لرزش شده بود فریاد زد «دیوونه شدی؟ اگه رفته بودی زیر ماشین چی؟ می مردی بدبخت» پسر با خونسردی آب دهان مرد را از صورتش پاک کرد و با لحنی حق به جانب گفت «چرا بد فکر می کنی بابا؟ نمی مردم. دفعه ی پیش هم فقط پام قلم شد!» مرد که گرفتار حقه ی &quot;حرف حساب جواب نداره&quot; شده بود چند لحظه سکوت کرد و بعد انگار که وقفه ای بین حرف هایش نیفتاده باشد٬ در ادامه ی جمله ی قبلی فریاد زد «هم خودتو بدبخت می کردی هم منو» و بعد در حالی که یقه ی پسر در دستش بود٬ به صورت دولا به دهان بسته اش نگاه کرد و گفت «خفه شو!»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ سبز شده بود. ماشین های عقبی که برایشان اهمیتی نداشت گل اندامی سوار بر ویلچر به قصد شوخی جلوی سمند زرد پریده٬ بوق ها را فشار دادند. اما راننده تاکسی قصد ول کردن یقه را نداشت. او را جلو می آورد و محکم به پشتی صندلی می کوبید. یکی از گلفروش ها با قدی در حدود ۹۰ سانتی متر جلو آمد٬ با دسته گل رز ضربه ای به کمر مرد زد و در حالی که تخسی محض از چشم هایش بیرون می پاشید٬ به حالت سوالی پرسید «گل می خری؟» مرد عصبانی نگاه خشمگینی به او کرد که معنی اش &quot;نه&quot; یا &quot;مگه نمی بینی دستم بنده&quot; بود. و به ادامه ی دعوای یک طرفه اش پرداخت. بچه چشمکی به گل اندام زد٬ جمله اش را امری کرد و در حالی که آویزان پاچه ی مرد شده بود و تاب می خورد گفت «گل بخر. گل بخر. گل بخر. مگه با تو نیستم؟ گل بخر» راننده یقه ی ویلچری را ول کرد٬ به طرف گلفروش برگشت و از ارتفاعات٬ جایی نزدیک زمین را که نقطه ی ایستادن بچه بود نگاه کرد. لایه ی ضخیمی از خون لخته شده جلوی چشم هایش را گرفته بود. شیطان کوچک روی شانه ی چپ نیزه اش را بالا برد جیغ کشید و گفت «بکشش!» فرشته ی روی شانه ی راست٬ گازی به سیب بهشتی اش زد٬ بال هایش را تکان داد و با مهربانی گفت «یه دسته گل بخر و این بازی رو تموم کن» و بعد یواشکی در گوش مرد گفت «وگرنه مجبور می شم سیستم دهن سرویسینگُ روت اجرا کنم» گلفروش ۹۰ سانتی متری که انگار کمی از خشم و دودی که از سوراخ دماغ غول عصبانی بیرون می آمد ترسیده بود٬ لبخندی زد٬ جای خالی دندان های شیری اش را به نمایش گذاشت٬ پاچه ی شلوارش را ول کرد و اینبار با حالتی که قرار بود معصومانه باشد گفت «گل نمی خری؟»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر لحظه ترافیک پشت چهاراه سنگین تر می شد و مردم تمایل عجیبی به بوقیدن پیدا کرده بودند. راننده تاکسی در شرایط سختی گیر کرده بود. در واقع نمی توانست تصمیم بگیرد مشت اول را به صورت گل اندام که به قصد بدبخت کردن او جلوی ماشینش پریده بود بکوبد یا آن را حواله ی دهان بی دندان گلفروشی کند که با نیت روانی کردن او به پاچه ی شلوارش آویزان شده بود و تاب می خورد. در آن لحظات دو نفر از کسانی که در همه ی موقعیت ها حق را به معلولین می دهند و دلشان برای کودکان کار می سوزد٬ وارد ماجرا شدند و در حالی که اولی سعی می کرد صندلی چرخدار را به طرف پیاده رو ببرد٬ دومی راننده را درون ماشینش هل داد و در حالی که هنوز ۶ ثانیه به انتهای چراغ قرمز مانده بود فریاد زد «برو دیگه» شش ثانیه در ۱۵ ثانیه گذشت. چراغ سبز شد. قبل از اینکه پای راننده ی عصبانی پدال گاز را فشار دهد٬ پسر ویلچر نشین از پیاده رو با خوشحالی دست تکان داد و گفت «راستی من گل اندامم!» لحظه ای نگاه راننده روی پاهای در مچ تمام شده ی پسر توقف کرد٬ نفس عمیقی کشید و گفت «خدا رحم کرد» گاز داد و دور شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل اندام اسکناس ۱۰۰۰ تومانی را از گلفروش کوچک گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. ظاهراْ امروز هم شرط بندی را برده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 16:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان کثافت کاری</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://th05.deviantart.net/fs39/300W/i/2008/324/1/2/Warcry_by_IMustBeDead.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آمادگی امیر بود که یاد گرفتم تا ۱۰۰۰ بشمارم و هر شب قبل از خواب٬ با اشتیاق از مادرم می خواستم خودش را برای شنیدن شمارشم حاضر کند. که معمولاْ به سیصد و هفتاد نرسیده خوابم می برد و هیچ وقت به هزار نمی رسیدم. مادرم خوش شانس بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمادگی امیر جای خوبی بود. در کلاس ژیمناستیک کله معلق می زدیم٬ در کلاس موسیقی ارگ نواختن عمو نمی دانم چی چی را گوش می کردیم و می رقصیدیم٬ با خمیرهای رنگی نان باگت درست می کردیم و راس ساعت نمی دانم چند خوراکی هایمان را از دست منیر جون می گرفتیم و می خوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشید یکی از بچه هایی بود که هم زمان با ما کله معلق می زد٬ می رقصید و نان باگت درست می کرد. آن وقت ها زیاد او را نمی شناختم. فقط می دانستم که اسمش فرشید است. قیافه اش را یادم نیست. تنها چیزی که یادم می آید پسری نیمه چاق است که روزهای سرد پولیوری آبی می پوشید. او فرشید بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن وقت ها فرشید عادتی عجیب داشت. وقتی بیشتر ما دست به سینه روی صندلی های کوچک رنگی می نشستیم و لپ هایمان را باد می کردیم تا سکوت را تمرین کنیم٬ فرشید انگشت اشاره اش را در سوراخ بینی اش می چرخاند و سپس آن را در دهانش فرو می کرد. در آن لحظه بیشتر بچه ها تمرین سکوت را فراموش می کردند و یک صدا می گفتند «اَییییییییی...» جالب اینجا بود که فرشید اندک تره ای برای این &quot;اَیی&quot; گفتن ها خرد نمی کرد و به کارش ادامه می داد. این ارزش داشت. یک روز از او پرسیده بودم «چه مزه ایه؟» پسر نیمه چاقی را در پولیور آبی تصور کنید که در جواب با لذت می گوید «شوره!» بعد از آن هر بار خیار نمک زده ای می خوردم یاد انگشت اشاره ی فرشید می افتادم که در سوراخ بینی اش می چرخد و بعد وارد دهانش می شود. خیار نمک زده شور بود. انگشت دماغی فرشید هم همین طور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۵-۱۶ سال از وقتی که به آمادگی امیر می رفتم می گذرد. در تمام این سال ها هیچ وقت دوستی به اسم فرشید نداشتم اما هنوز هم با شنیدن این اسم یاد مخلوطی از انگشت اشاره٬ سوراخ بینی و دهان می افتم. شجاعت فرشید قابل تحسین بود. در جمع بیست نفره ی ما او تنها ۶ ساله ای بود که توانست دست به کثافت کاری ای بزند که همه را به &quot;اَیی&quot; گفتن وادار کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صادقانه بگویم چند بار تحریک شدم طعم شوری که فرشید چشیده بود را بچشم. نتوانستم. شجاعتش را نداشتم. اما دست کم دلم خوش است که جزو جماعت &quot;اَیی گویان&quot; هم نبودم. فرشید یک قهرمان بود. قهرمان کثافت کاری.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دندانی که شکست</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://fc01.deviantart.com/fs19/f/2007/227/d/2/Vomito_sangre_by_complejo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دنیا آمدن بچه ی اولمان مصادف شد با شکستن یکی از دندان های جلوی فک بالای شوهرم. در آن شرایط حساس که من در اتاق عمل زور می زدم و او بیرون اتاق عمل زار، وقت مناسبی برای درست کردن دندان نبود. شوهرم که مرد حساسی بود با دیدن تصویر بی دندان خودش درون آیینه، به اندازه ای شوکه و منزجر شد که نزدیک بود من را با نوزادی که فقط کله اش متولد شده و بدنش هنوز در&lt;BR&gt;دنیای دیگری قرار داشت تنها بگذارد و به دندان پزشکی مراجعه کند، اما احتمالاً چیزی به اسم وجدان جلویش را گرفت و او را پشت در اتاق عمل نگه داشت.&lt;BR&gt;روزی که فامیل های دور و نزدیکمان از سراسر کشور برای ملاقات من و بچه به بیمارستان آمدند، شوهرم که با آن دندان شکسته شبیه احمق ها شده بود تصمیم گرفت به هیچ فامیلی، چه از نقاط دور و چه نقاط نزدیک اجازه ندهد چشمش به جای خالی دندان فک بالایش بیافتد. بنابراین آن روز حتی یک لبخند کوچک هم نزد. بعد از تمام شدن ساعت ملاقات در حالی که مهمان ها هنوز کامل از اتاق&lt;BR&gt;خارج نشده بودند و دست کم یک پایشان هنوز داخل اتاق بود و صدایشان به وضوح شنیده می شد، گفتند «قیافه ی بابای بچه رو دیدی؟ با یه من عسل هم نمی شد خوردش. حتماً ناخواسته بچه دار شدن!»&lt;BR&gt;روزها می گذشت و مجبور بودیم با یک دست پول بدهیم و با دست دیگر پوشک یا چنین چیزی بگیریم. شوهر بی دندانم کم کم داشت به حفره ی خالی اش عادت می کرد و چون متاسفانه با من و بچه تعارف نداشت، بی مهابا می خندید و دلیلی برای قایم کردن دندان شکسته اش نداشت. من هم کم کم به قیافه ی احمقانه ای که پیدا کرده بود عادت می کردم. اما بچه با هر بار دیدن پدرش بالای گهواره، جیغ می زد و گریه می کرد. او حماقت را در چهره ی بی دندان پدرش در حین خندیدن نمی دید، بلکه تصویری که می دید قطعاً ترسناک تر از این حرف ها بود.&lt;BR&gt;روزهای اول شوهرم گریه های او را به حساب گرسنگی یا دل درد می گذاشت. اما کم کم مجبور شد بپذیرد که ارتباطی بین خنده های او بالای گهواره، و جیغ و گریه های بچه درون گهواره وجود دارد. به او پیشنهاد کردم یا دندان لعنتی اش را درست کند یا جلوی بچه نخندد، که هیچکدام را قبول نکرد و در مورد&lt;BR&gt;پیشنهاد اول بی پولی را بهانه کرد و در مورد دومین پیشنهاد گفت وقتی بچه شست پایش را در دهانش فرو می کند، نمی تواند نخندد. به نظر او بهترین راه حل این بود که کاری کنیم که بچه جلوی او شست پایش را در دهانش فرو نکند. منطقی نبود. دعوایمان شد. ما سر چیزهای کوچک زیاد دعوا می کردیم. سر چیزهای بزرگ هم همین طور. آخرین باری که سر قیافه ی ترسناک او و گریه ی بچه دعوایمان شد، حسابی ناراحت شد و گفت «کاری نکن بذارم برم و تا وقتی این بچه سیبیل در نیاورده&lt;BR&gt;برنگردم»&lt;BR&gt;دست کم 14 سال طول می کشید تا سبیل های پسرمان سبز شود، بنابراین از او خواستم آرام باشد و نرود. نرفت. شوهرم تصمیم گرفت فاصله اش را با بچه حفظ کند. تصمیم خوبی بود. حداقل کمتر باعث گریه کردنش می شد. اما با گذشت زمان این فاصله گرفتن ها آنقدر زیاد شد که آنها به کلی از هم دور شدند و تنها جایی که از یکدیگر می دیدند، سایه شان بود. حس می کردم شوهرم علاقه اش را نسبت به بچه از دست داده. هر وقت از او می خواستم که توجه بیشتری به موجود کوچکمان نشان دهد&lt;BR&gt;شانه ای بالا می انداخت و این توجه نشان دادن را به وقت مناسب تری موکول می کرد. یک روز که طبق برنامه سر ساعت هفت و سی دقیقه دعوایمان شده بود گفتم «تو دیگه بچه مون رو دوست نداری» و او گفت که اینطور نیست و دوستش دارد. اما قیافه اش در حین گفتن  این جمله به قدری مصنوعی بود که حتا 1% هم نتوانستم فکر کنم که دارد راست می گوید. بنابراین با ناراحتی گفتم «دروغ می گی. دوستش نداری. حتا بهش نزدیک هم نمی شی» او که حوصله ی جر و بحث کردن نداشت گفت «یعنی چی که بهش نزدیک نمی شم؟ حتماً باید کنارش توی ننو بخوابم؟» شوخی بامزه ای بود. شوهرم معمولاً در شرایط بد شوخی های بامزه ای می کرد.&lt;BR&gt;بچه راه رفت، حرف زد، دندان در آورد و پدرش را با همان دندان شکسته ی فک بالا شناخت. دیگر از او نمی ترسید، یعنی کلاً احساس خاصی نسبت بهش نداشت. شوهرم هم همین طور. انگار نه انگار که یک روز پشت در اتاق عمل در انتظار تولد همین بچه نشسته و از نگرانی زار زده بود. شوهرم آدم عجیبی بود. شب ها که از سر کار به خانه برمی گشت، ترجیح می داد به جای تماشای بازی و شیرین کاری های پسرش جدول حل کند. عادت داشت جای خالی سوال هایی که جوابش را نمی دانست را با حروف الکی پر کند. چند بار مچش را در حین این حرکت گرفته بودم و او در جواب گفته بود «امتحان نیست که کسی بخواد صحیحش کنه و نمره بده! بذار یه جوری پرش کنم دیگه» دلش نمی خواست هیچ جایی خالی بماند. گفتم که شوهرم آدم عجیبی ست.&lt;BR&gt;خانه ی ما کوچک بود. آنقدر کوچک که بعد از به دنیا آمدن بچه مجبور شدیم اتاق خوابمان را به او واگذار کنیم و خودمان جلوی تلویزیون بخوابیم. یک شب شوهرم بدون منظور خاصی گفت «کاش یه اتاق خواب داشتیم» البته &quot;بدون منظور خاصی&quot; را بعداً خودش گفته بود. یعنی از گفتن این حرف هیچ منظور&lt;BR&gt;خاصی نداشت، اما منکه دنبال بهانه برای دعوا کردن می گشتم گفتم «یک دفعه بگو این بچه زیادیه دیگه.. می خوای بذاریمش سر راه و تو بتونی برگردی تو اون اتاق خواب لعنتیت؟» آن وقت ها به این فکر نکرده بودم که می شود به جای سر راه گذاشتن بچه ، خانه ی یک خوابه مان را با خانه ی بزرگتری عوض&lt;BR&gt;کنیم. البته همان وقت ها می دانستم که شوهرم چنین پولی ندارد، پس شاید به همین علت بود که پیشنهاد سر راه گذاشتن بچه را مطرح کرده بودم. او که از شنیدن این حرف حسابی جا خورده بود به تته پته افتاد و گفت «منظور خاصی نداشتم» ولی شاید ته دلش از این پیشنهاد بدش نیامده بود،&lt;BR&gt;شاید هم بدش آمده بود. نمی دانم.&lt;BR&gt;بعد از آن شب دچار توهم شدم. دایماً حواسم بود که نکند یواشکی سراغ بچه برود و او را سر راه بگذارد. البته چند بار بهم گفته بود که چنین کاری نمی کند و حتا به دروغ اضافه کرده بود که عاشق بچه است، اما من حرفش را باور نمی کردم. مدت ها بود که هیچ کدام از حرف هایش را باور نمی کردم. به&lt;BR&gt;او گفته بودم «دروغ نگو! اصلاٌ می دونی بچه ت چند سالشه؟» و او با اعتماد به نفسی که فقط به خودش تعلق داشت گفته بود «دو- سه سال» انگار که دو-سه سال یک عدد مستقل باشد. به نظر من سن کسی که 35 یا 36 است را می شود سی و پنج- شش دانست، اما 3 سال سنی نیست که نتوانی آن را به حافظه بسپاری. بنابراین با او دعوا کردم. او هم همین طور. همیشه همینجور بود، هیچ وقت نشد یکی مان دعوا کند و دیگری کوتاه بیاید. در مدتی که ما مشاجره می کردیم، بچه هم بیکار نبود و گریه می کرد. ما کلاً خانواده ی مشغولی بودیم.&lt;BR&gt;زندگی مشترکمان به سمت نابودی می رفت. گاهی یاد روزهای شاد گذشته می افتادم. روزهایی که شوهرم دندان های سالمی داشت و مجبور نبود برای پنهان کردن حفره ی خالی اش لبخند نزند. لبخند نزدن او آنقدر ادامه پیدا کرده تا دیگر کاملاً تبدیل به موجودی عبوس و بداخلاق شده بود.&lt;BR&gt;خوب که فکر می کنم می بینم همه چیز از آن دندان کذایی شروع شد. نه من، نه شوهرم و نه بچه تقصیری نداشتیم، مقصر اصلی دندانی بود که شکست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدال هایت را دور بریز</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img1.visualizeus.com/thumbs/09/06/01/abstract,character,creative,fix,surreal,photography-927c59b5afc5d273709673313ae41314_h.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بند کفش هایم را محکم کرده بودم. ۱۱ساله بودم. رفته بودم که مسابقه دهم. مسابقه ی دو. رفته بودم تا هفت دور دور زمینی که نمی دانم چند متر بود بدوم. رفته بودم تا رقابت کنم. با ۵-۴دونده ی دیگر. با ۵-۴دختر بچه ی هم سن و سال که شلوار ورزشی های رنگی به پا داشتند و حتماً بند کفششان را محکم کرده بودند.۵-۴ نفری که آمده بودند تا اول شوند. ۵-۴ نفری که آرزوی شکستن پای بقیه را در سر می پروراندند. آنهایی که آمده بودند بجنگند. راستی راستی آمده بودند تا بجنگند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پشت خط شروع ایستاده بودیم، پای راست کمی جلوتر از پای چپ، کمی دولا، آماده ی شلیک. حرف های معلم ورزشم در گوشم بود. دورهای اول را آرام بدو. انرژی و نفست را بگذار برای دورهای آخر. دورهای آخر؟! حالم خوب نبود. دلم نمی خواست آنجا باشم. از رقابت متنفر بودم. از بردن و باختن بدم می آمد. دلم می خواست برای خودم بدوم. نه برای آن مسابقه ی لعنتی. نه برای شادی روح معلم ورزش. نه برای آن مدال به درد نخور که احتمالاً آن زمان از منیریه ۵۰۰ تومان خریده شده بود. داور شلیک کرد. مسابقه شروع شد. دویدم. دویدم. دویدم. بی خیال توصیه های خانم ورزش. بی خیال آرام دویدن. دور اول. دور دوم. دور سوم. تمام نمی شد. تا آخر عمر باید می دویدم انگار. رقیب هایم کجا بودند؟ نمی دیدمشان. هیچ چیز نمی دیدم جز زمین قهوه ای و کفش های قرمزم. نفس نفس می زدم. دور ششم. دور هفتم. داور سوت زد. اول شده بودم انگار. قلبم تند تند می زد. نفسم بند آمده بود. برای چه می دویدم؟ هفت دور؟ دور زمینی به آن بزرگی؟ زمینی که گرد بود. زمینی که همه جایش شبیه نقطه ی شروعش بود. نه. تمام نمی شد. این مسابقه ی لعنتی هیچ وقت تمام نمی شد. باید می دویدم. می دویدم. باید تا آخر عمر می دویدم. نه به خاطر آن مدال ۵۰۰ تومانی. به خاطر خودم. نه به خاطر دور شدن از رقیب هایی که آرزوی زمین خوردنم را داشتند. به خاطر خودم. نه به خاطر معلم ورزش چاقم که کنار زمین ایستاده بود و دست می زد. به خاطر خودم. باید می دویدم تا دور شوم. باید دور می شدم از آدم هایی که همه چیز را شبیه مسابقه می دیدند. آدم هایی که حسادت می کردند و اسمش را رقابت می گذاشتند. آدم هایی که یا برنده بودند یا بازنده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باید دور می شدم. باید دور شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقت بعد مدال طلای ۵۰۰ تومانی را سر صف به گردنم آویختند. معلم ورزش چاقم به ام افتخار کرد و من افتخار نکردم. به او نگفتم که از مسابقه دادن با دیگران بدم می آید. به هیچکس نگفتم. من مسابقه نداده بودم. فقط دویده بودم. نه به قصد اول شدن. فقط به قصد دور شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هنوز دارم می دوم. هنوز باید دور شوم. باید به خودم برسم. حیف که زمین گرد است. حیف که همه جا شبیه نقطه ی شروع است. بی خیال داور. بی خودی سوت نزن. پایانی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این آسانسور به بهشت می رود</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://weburbanist.com/wp-content/uploads/2008/10/stefan-high-speed-photography-strawberry.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آسانسور در حال بسته شدن بود که یک دفعه دستی پشمالو از لای در وارد اتاقک شد و پشت سرش بقیه ی بدنی که به دست پشمالو وصل بود، به زور داخل شد. مرد نفس نفس زنان با هیجان خاصی گفت «طبقه ی نهم» و چون هیچ یک از مسافران له شده ی درون آسانسور نخواستند یا نتوانستند ری اکشنی نشان دهند، خودش مجبور شد به سختی دکمه ی نه را فشار دهد. مرد به قدری چاق بود که مسافرهای عقبی تقریباً در آیینه فرو رفته و با تصویرشان یکی شده بودند. هیجان مرد در حین آسانسور سواری شبیه هیجان مرد چاقی بود که دارد سوار آخرین وسیله ای می شود که در این دهه، زمین را به مقصد بهشت ترک می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه در سکوت٬ به صورت متشخصانه ای در حال له شدن بودند که یک دفعه آسانسور در خطه ی نه چندان سرسبزی بین طبقه ی چهارم و پنجم گیر کرد. اولین کسی که سکوت را شکست دختر ۱۸-۱۷ ساله ای بود که به آیینه چسبیده بود. جیغ بلندی کشید و با چشم های گشاد شده گفت «گیر کردیم» دومین نفری که وحشتش را نشان داد، پیرمردی بود که تحت فشار شکم بزرگ مرد چاق قرار داشت. او که حسابی هول کرده بود دکمه های طبقات مختلف را فشار داد بلکه آسانسور حرکت کند. حرکت نکرد. زن چشم آبی از سمت چپ آسانسور پیشنهاد داد «زنگ خطر رو بزنین» پیشنهاد خوبی بود. پیرمرد دستش را روی دکمه ی زرد فشار داد. صدای زنگ خطر چیزی شبیه صدای زنگ دوچرخه بود. همه چند دقیقه ی کوتاه در انتظار کمک ماندند. حتماً کسی صدای زنگ را شنیده بود. که نشنیده بود و کمکی نیامد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد چاق یک دفعه بدون هماهنگی قبلی با مشت های بزرگش به در آسانسور کوبید و فریاد زد «کمک! ما اینجا گیر کردیم» پشت سرش دختر درون آیینه با صدایی زیر کمک خواست. پیرمرد و زن چشم آبی هم کم کم به آنها پیوستند. باز هم کسی به کمکشان نیامد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن چشم آبی پیشنهاد داد «زنگ بزنیم به آتش نشانی» مرد چاق که فقط خاموش کردن آتش را از وظایف آتش نشانی می دانست، یادآوری کرد «ما تو آسانسور گیر کردیم، آتیش که نگرفتیم» شین &quot;آتیش&quot; را شبیه سوزان روشن تلفظ کرد.  زن چشم آبی بی اعتنا به او موبایلش را در آورد تا با ۱۲۵ تماس بگیرد اما با عصبانیت گفت «شت! آنتن نمی ده» پیرمرد ابروهایش را در هم کشید و گفت «مگه باز خبریه که موبایلارو قطع کردن؟» و دختر درون آیینه در جواب گفت «قطع نیست. آسانسور اینجا هیچ وقت آنتن نداره» و بعد با نا امیدی اضافه کرد «حالا چیکار کنیم؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد چاق نفس نفس زنان گفت «بالاخره یکی تو این ساختمون متوجه گیر کردن آسانسور می شه و نجاتمون می ده» زن چشم آبی که نگران تمام شدن اکسیژن درون اتاقک بود گفت «آقا یه کم کمتر نفس بکش! اینجوری تا چند دقیقه ی دیگه اکسیژن تموم می شه و هممون خفه می شیم» مرد چاق با دست شکمش را گرفت، به طرف زن برگشت و گفت «تا قبل از این شما زن ها به تنها چیزی که گیر نمی دادین همین نفس کشیدن ما بود، حالا دیگه به اینم کار دارین؟!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیرمرد نگاه مشکوکی به دیواره و سقف آسانسور انداخت و با لحنی شکاک گفت «نکنه ما رو مخصوصاً اینجا گیر انداختن؟ نکنه خبریه؟» دختر کمی از تصویر درون آیینه فاصله گرفت و گفت «چه خبری می خواد باشه آخه؟آسانسور خراب شده دیگه» و بی مقدمه به طرف زن چشم آبی برگشت و پرسید «چشمای خودتونه؟ یا لنز گذاشتین؟» زن با لبخندی شکیل و مجلسی گفت «چشمای خودم این رنگیه»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیم ساعتی از گیر کردنشان گذشته و چراغ آسانسور خاموش شده بود. مرد چاق به تنهایی فریاد می زد «کمک» ، دختر نقش &quot;من می دونستم&quot; کارتون گالیور را بازی می کرد و بی وقفه می گفت «من می دونم هیچکس نمیاد نجاتمون بده. ما اینجا می میریم» پیرمرد زیر لب فحش می داد و می گفت «حتماً بیرون یه خبری شده. حتماً آمریکا حمله کرده» و زن چشم آبی بی خودی سعی می کرد با موبایل شماره ای بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند دقیقه ی دیگر هم گذشت. همه ی تلاش ها بی نتیجه بود. کم کم همه خودشان را برای تنگ مردن در اتاقک تنگ آسانسور آماده می کردند. مرد چاق گریه می کرد و با هق هق ها هیکلش تکان های مهیبی می خورد، شانه هایش می لرزید و فشار بیشتری به مسافرهای دیگر وارد می شد. زن چشم آبی که قبلاً ترس از خفه شدن از کمبود هوا داشت و حالا از خفه شدن زیر پیه های مرد چاق می ترسید گفت «خواهش می کنم گریه نکن» و مرد که از خواهش او برداشت دیگری کرده بود گفت «من که به خاطر خودم ناراحت نیستم، واسه شما گریه می کنم!»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیرمرد در آخرین تلاش خود با ناامیدی محض دکمه ی۱۱ را فشار داد. می دانست که اتفاقی نخواهد افتاد. هه هه! اما اشتباه کرده بود. یک دفعه چراغ روشن شد و آسانسور با تکان مختصری به حرکت در آمد. دختر و تصویر درون آیینه اولین کسانی بودند که از خوشحالی جیغ کشیدند. پیرمرد لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت «جنگ تموم شد!» مرد چاق اشک هایش را پاک کرد و گفت «منکه گفتم نگران نباشین! بی خودی ترسیده بودین» همه خندیدند. مرد چاق چشم هایش را گرد کرد و گفت «می خندین؟! باید...» و شخصاْ ادامه ی جمله اش را خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافرهای آسانسور احساس جسدی را داشتند که خوش شانس بوده و دوباره زنده شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن چشم آبی وقتی می خواست در طبقه ی هفتم پیاده شود با همه خداحافظی کرد، چشمکی به دختر زد و گفت «راستی شوخی کردم، لنزه!»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها که گشت ارشاد به تعطیلات رفته است...</title>
<link>http://analiakbari.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://artisticthings.com/wp-content/uploads/2009/02/robert-shana-parkeharrison-02.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای اولی که سیستم گشت ارشاد روی جامعه نصب شد٬ فکر می کردم این سیستم یک شوخیست و حاضر نبودم قبول کنم که قرار است کسانی به امر اندازه گیری مانتو و شلوارمان بپردازند و بگویند «دو سانت کم داری بددّو وزرا!» و مایی که دو سانت کم داشتیم بدّویم وزرا. آن وقت ها [دوران جاهلیت] فکر می کردم عبارت «موهاتو بکن تو» و مشتقاتش منسوخ شده است. ولی یکی از خوبی های انسان این است که جایز الخطاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه روزی از شروع پروژه گذشته بود و هنوز این را وظیفه ی خود می دانستم که روزانه ۱۵ الی ۱۶ بار تکرار کنم گشت ارشاد یک توهم است٬ حقیقت ندارد. جوری نگاه نکنید که انگار تا به حال یک آدم صد در صد سرخوش را از نزدیک ندیده اید. یک روز در کمال سرخوشی حاضر شدم تا به دانشگاه بروم. منظورم از حاضر شدن٬ حاضر شدن مطابق معیارهای آن زمان است! مانتویم کوتاه بود٬ که چی؟ سفید بود٬ که چی؟ شلوارم کمی کوتاه بود٬ که چی؟ در کنار این ها دلی کاملاْ خوش هم داشتم که بهم اطمینان می داد گشت ارشاد یک توهم است و حقیقت ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوالی میدان فردوسی بودم٬ داشتم از خیابان رد می شدم که ون سفید گشت ارشاد از کنارم عبور کرد و همزمان با عبور آن بادی سهمگین وزیدن گرفت و مانتوی ظاهراْ کوتاه سفید رنگم خود را به باد سپرد و در فضا شناور شد. احتمالاْ صحنه ی به یاد ماندنی ای بود٬ چون در همان لحظات که باد بی موقع من و مانتو را داشت با خود می برد ون سفید گشت ارشاد ترمز ناگهانی ای کرد٬ وسط خیابان ایستاد٬ سربازی دوان دوان به طرفم آمد و گفت «خانم تشریف بیارین کارتون داریم» من از آن آدم هایی نیستم که کار دیگران را عقب بیندازم! بنابراین بدون هیچ سوالی پشت سرش رفتم تا خودم را تسلیم قانون کنم. کلاْ اینجور آدمی هستم. سوار ون که شدم خانم ارشادگر گفت «کارت شناسایی» یکی از دخترهایی که قبل از من تسلیم قانون شده بود یواش گفت «نده!» بعضی وقت ها دلم می خواهد برعکس کاری که دیگران پیشنهاد می کنند را انجام دهم٬ پس کارت دانشجویی ام را نشانش دادم. بی انصافیست اگر نگویم که دل خوش حتا تا آن زمان هم همراهم بود. با سرخوشی هرچه تمام فاز مدرسه و خانم ناظم گرفتم و گفتم «اسممو بنویسین٬ من پیاده شم برم دانشگاه! بعداْ می بینمتون» و خانم ارشادگر لبخند غیر دلچسبی زد و گفت «متاسفانه امروز نمی تونی بری دانشگاه» اولین باری بود که خبر دانشگاه نرفتن در روحیه ام اثر مخرب گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه ی داستان مهم نیست. مهم این است که فهمیدم گشت ارشاد یک توهم نیست٬ حقیقت دارد. و کمی از میزان سرخوشی ام کاسته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها که گشت ارشاد به تعطیلات رفته٬ همه احساس بهتری داریم. ما که دیگر ارشاد شدیم... اینبار جای &quot;دوستان&quot; اصلاْ خالی نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: این یک داستان کاملاْ تخیلی ست. اصلاْ هم حقیقت ندارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 21:13:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=analiakbari&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>analiakbari</dc:creator>
<guid>http://analiakbari.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
